قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گريزان ميرفت
نقش خوارزم و خيال لب جيحون ميبست
با هزاران گله از ملك سليمان ميرفت
ميشد آن كس كه جز او جان سخن كس نشناخت
من هميديدم و از كالبدم جان ميرفت
چون هميگفتمش اي مونس ديرينهٔ من
سخت ميگفت و دلآزرده و گريان ميرفت
گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با من
كان شكر لهجهٔ خوشخوان خوش الحان ميرفت
لابه بسيار نمودم كه مرو سود نداشت
زانكه كار از نظر رحمت سلطان ميرفت
پادشاها ز سر لطف و كرم بازش خوان
چه كند سوخته از غايت حرمان ميرفت
روح القدس آن سروش فرخ
بر قبهٔ طارم زبرجد
ميگفت سحر گهي كه يا رب
در دولت و حشمت مخلد
بر مسند خسروي بماناد
منصور مظفر محمد
دادگرا تو را فلك جرعه كش پياله باد
دشمن دل سياه تو غرقه به خون چو لاله باد
ذروهٔ كاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع
راهروان وهم را راه هزار ساله باد
اي مه برج منزلت چشم و چراغ عالمي
بادهٔ صاف دايمت در قدح و پياله باد
چون به هواي مدحتت زهره شود ترانهساز
حاسدت از سماع آن محروم آه و ناله باد
نه طبق سپهر و آن قرصهٔ ماه و خور كه هست
بر لب خوان قسمتت سهلترين نواله باد
دختر فكر بكر من محرم مدحت تو شد
مهر چنان عروس را هم به كفت حواله باد
خسروا گوي فلك در خم چوگان توشد
ساحت كون ومكان عرصهٔ ميدان تو باد
زلف خاتون ظفر شيفتهٔ پرچم توست
ديدهٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد
اي كه انشاء عطارد صفت شوكت توست
عقل كل چاكر طغراكش ديوان تو باد
طيرهٔ جلوهٔ طوبي قد چون سرو تو شد
غيرت خلد برين ساحت ايوان تو باد
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
شمهاي از داستان عشق شورانگيز ماست
اين حكايتها كه از فرهاد و شيرين كردهاند
هيچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نكرد
آنچه آن زلف دراز و خال مشكين كردهاند
ساقيا مي ده كه با حكم ازل تدبير نيست
قابل تغيير نبود آنچه تعيين كردهاند
در سفالين كاسهٔ رندان به خواري منگريد
كاين حريفان خدمت جام جهانبين كردهاند
نكهت جانبخش دارد خاك كوي دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشكين كردهاند
ساقيا ديوانهاي چون من كجا دربر كشد
دختر رز را كه نقد عقل كابين كردهاند
خاكيان بيبهرهاند از جرعهٔ كاس الكرام
اين تطاول بين كه با عشاق مسكين كردهاند
شهپر زاغ و زغن زيبا صيد و قيد نيست
اين كرامت همره شهباز و شاهين كردهاند
به سمع خواجه رسان اي نديم وقتشناس
به خلوتي كه در او اجنبي صبا باشد
لطيفهاي به ميان آر و خوش بخندانش
به نكتهاي كه دلش را بدان رضا باشد
پس آنگهش ز كرم اين قدر به لطف بپرس
كه گر وظيفه تقاضا كنم روا باشد
بر سر بازار جانبازان منادي ميزنند
بشنويد اي ساكنان كوي رندي بشنويد
دختر رز چند روزي شد كه از ما گم شدهست
رفت تا گيرد سر خود، هان و هان حاضر شويد
جامهاي دارد ز لعل و نيمتاجي از حباب
عقل و دانش برد و شد تا ايمن از وي نغنويد
هر كه آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم
ور بود پوشيده و پنهان به دوزخ در رويد
دختري شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست
گر بيابيدش به سوي خانهٔ حافظ بريد
دل منه بر دنيي و اسباب او
زانكه از وي كس وفاداري نديد
كس عسل بينيش از اين دكان نخورد
كس رطب بيخار از اين بستان نچيد
هر به ايامي چراغي بر فروخت
چون تمام افروخت بادش دردميد
بي تكلف هر كه دل بر وي نهاد
چون بديدي خصم خود ميپروريد
شاه غازي خسرو گيتيستان
آنكه از شمشير او خون ميچكيد
گه به يك حمله سپاهي ميشكست
گه به هويي قلبگاهي ميدريد
از نهيبش پنجه ميافكند شير
در بيابان نام او چون ميشنيد
سروران را بيسبب ميكرد حبس
گردنان را بيخطر سر ميبريد
عاقبت شيراز و تبريز و عراق
چون مسخر كرد وقتش در رسيد
آنكه روشن بد جهانبينش بدو
ميل در چشم جهانبينش كشيد
اعظم قوام دولت و دين آنكه بر درش
از بهر خاكبوس نمودي فلك سجود
با آن وجود و آن عظمت زير خاك رفت
در نصف ماه ذيقعد از عرصهٔ وجود
تا كس اميد جود ندارد دگر ز كس
آمد حروف سال وفاتش اميد جود
زان حبه خضرا خور كز روي سبك روحي
هر كاو بخورد يك جو بر سيخ زند سي مرغ
زان لقمه كه صوفي را در معرفت اندازد
يك ذره و صد مستي يك دانه و صد سيمرغ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد