من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۵۰

۳۳ بازديد

 

روزگاريست كه ما را نگران مي‌داري
مخلصان را نه به وضع دگران مي‌داري
گوشه چشم رضايي به منت باز نشد
اين چنين عزت صاحب نظران مي‌داري
ساعد آن به كه بپوشي تو چو از بهر نگار
دست در خون دل پرهنران مي‌داري
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران مي‌داري
اي كه در دلق ملمع طلبي نقد حضور
چشم سري عجب از بي‌خبران مي‌داري
چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران مي‌داري
گوهر جام جم از كان جهاني دگر است
تو تمنا ز گل كوزه گران مي‌داري
پدر تجربه اي دل تويي آخر ز چه روي
طمع مهر و وفا زين پسران مي‌داري
كيسه سيم و زرت پاك ببايد پرداخت
اين طمع‌ها كه تو از سيمبران مي‌داري
گر چه رندي و خرابي گنه ماست ولي
عاشقي گفت كه تو بنده بر آن مي‌داري
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران مي‌داري


غزل شماره ۴۵۳

۳۴ بازديد


اي كه دايم به خويش مغروري
گر تو را عشق نيست معذوري
گرد ديوانگان عشق مگرد
كه به عقل عقيله مشهوري
مستي عشق نيست در سر تو
رو كه تو مست آب انگوري
روي زرد است و آه دردآلود
عاشقان را دواي رنجوري
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر مي‌طلب كه مخموري


غزل شماره ۴۵۵

۳۴ بازديد


عمر بگذشت به بي‌حاصلي و بوالهوسي
اي پسر جام مي‌ام ده كه به پيري برسي
چه شكرهاست در اين شهر كه قانع شده‌اند
شاهبازان طريقت به مقام مگسي
دوش در خيل غلامان درش مي‌رفتم
گفت اي عاشق بيچاره تو باري چه كسي
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود
هر كه مشهور جهان گشت به مشكين نفسي
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلي لك آت بشهاب قبس
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه كه بس بي‌خبر از غلغل چندين جرسي
بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن
حيف باشد چو تو مرغي كه اسير قفسي
تا چو مجمر نفسي دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پي خوش نفسي
چند پويد به هواي تو ز هر سو حافظ
يسر الله طريقا بك يا ملتمسي


غزل شماره ۴۵۴

۳۶ بازديد


ز كوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت كن
كه قارون را غلط‌ها داد سوداي زراندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
كه زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي
به صحرا رو كه از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي كز بلبل غزل گفتن بياموزي
چو امكان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي
طريق كام بخشي چيست ترك كام خود كردن
كلاه سروري آن است كز اين ترك بردوزي
سخن در پرده مي‌گويم چو گل از غنچه بيرون آي
كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
مي‌اي دارم چو جان صافي و صوفي مي‌كند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اي شمع
كه حكم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي كه جاهل را هنيتر مي‌رسد روزي
مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
كه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي
نه حافظ مي‌كند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي


غزل شماره ۴۵۸

۳۵ بازديد


اي دل آن دم كه خراب از مي گلگون باشي
بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشي
در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن
ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش كن و جرعه بر افلاك فشان
چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
حافظ از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي


غزل شماره ۴۵۷

۳۴ بازديد

 

هزار جهد بكردم كه يار من باشي
مرادبخش دل بي‌قرار من باشي
چراغ ديده شب زنده دار من گردي
انيس خاطر اميدوار من باشي
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در ميانه خداوندگار من باشي
از آن عقيق كه خونين دلم ز عشوه او
اگر كنم گله‌اي غمگسار من باشي
در آن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند
گرت ز دست برآيد نگار من باشي
شبي به كلبه احزان عاشقان آيي
دمي انيس دل سوكوار من باشي
شود غزاله خورشيد صيد لاغر من
گر آهويي چو تو يك دم شكار من باشي
سه بوسه كز دو لبت كرده‌اي وظيفه من
اگر ادا نكني قرض دار من باشي
من اين مراد ببينم به خود كه نيم شبي
به جاي اشك روان در كنار من باشي
من ار چه حافظ شهرم جوي نمي‌ارزم
مگر تو از كرم خويش يار من باشي


غزل شماره ۴۵۶

۳۴ بازديد


نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي
كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش
كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي
چنگ در پرده همين مي‌دهدت پند ولي
وعظت آن گاه كند سود كه قابل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حالي دگر است
حيف باشد كه ز كار همه غافل باشي
نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف
گر شب و روز در اين قصه مشكل باشي
گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي


غزل شماره ۴۶۰

۳۵ بازديد


سليمي منذ حلت بالعراق
الاقي من نواها ما الاقي
الا اي ساروان منزل دوست
الي ركبانكم طال اشتياقي
خرد در زنده رود انداز و مي نوش
به گلبانگ جوانان عراقي
ربيع العمر في مرعي حماكم
حماك الله يا عهد التلاقي
بيا ساقي بده رطل گرانم
سقاك الله من كاس دهاق
جواني باز مي‌آرد به يادم
سماع چنگ و دست افشان ساقي
مي باقي بده تا مست و خوشدل
به ياران برفشانم عمر باقي
درونم خون شد از ناديدن دوست
الا تعسا لايام الفراق
دموعي بعدكم لا تحقروها
فكم بحر عميق من سواقي
دمي با نيكخواهان متفق باش
غنيمت دان امور اتفاقي
بساز اي مطرب خوشخوان خوشگو
به شعر فارسي صوت عراقي
عروسي بس خوشي اي دختر رز
ولي گه گه سزاوار طلاقي
مسيحاي مجرد را برازد
كه با خورشيد سازد هم وثاقي
وصال دوستان روزي ما نيست
بخوان حافظ غزل‌هاي فراقي


غزل شماره ۴۵۹

۳۴ بازديد


زين خوش رقم كه بر گل رخسار مي‌كشي
خط بر صحيفه گل و گلزار مي‌كشي
اشك حرم نشين نهانخانه مرا
زان سوي هفت پرده به بازار مي‌كشي
كاهل روي چو باد صبا را به بوي زلف
هر دم به قيد سلسله در كار مي‌كشي
هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست
از خلوتم به خانه خمار مي‌كشي
گفتي سر تو بسته فتراك ما شود
سهل است اگر تو زحمت اين بار مي‌كشي
با چشم و ابروي تو چه تدبير دل كنم
وه زين كمان كه بر من بيمار مي‌كشي
بازآ كه چشم بد ز رخت دفع مي‌كند
اي تازه گل كه دامن از اين خار مي‌كشي
حافظ دگر چه مي‌طلبي از نعيم دهر
مي مي‌خوري و طره دلدار مي‌كشي


غزل شماره ۴۶۳

۳۴ بازديد


سلام الله ما كر الليالي
و جاوبت المثاني و المثالي
علي وادي الاراك و من عليها
و دار باللوي فوق الرمال
دعاگوي غريبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالي
به هر منزل كه رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لايزالي
منال اي دل كه در زنجير زلفش
همه جمعيت است آشفته حالي
ز خطت صد جمال ديگر افزود
كه عمرت باد صد سال جلالي
تو مي‌بايد كه باشي ور نه سهل است
زيان مايه جاهي و مالي
بر آن نقاش قدرت آفرين باد
كه گرد مه كشد خط هلالي
فحبك راحتي في كل حين
و ذكرك مونسي في كل حال
سويداي دل من تا قيامت
مباد از شوق و سوداي تو خالي
كجا يابم وصال چون تو شاهي
من بدنام رند لاابالي
خدا داند كه حافظ را غرض چيست
و علم الله حسبي من سؤالي