قطعه شماره ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قطعه شماره ۵

۳۴ بازديد


قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال
متنفر شده از بنده گريزان ميرفت
نقش خوارزم و خيال لب جيحون مي‌بست
با هزاران گله از ملك سليمان مي‌رفت
مي‌شد آن كس كه جز او جان سخن كس نشناخت
من همي‌ديدم و از كالبدم جان مي‌رفت
چون همي‌گفتمش اي مونس ديرينهٔ من
سخت مي‌گفت و دل‌آزرده و گريان مي‌رفت
گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با من
كان شكر لهجهٔ خوشخوان خوش الحان مي‌رفت
لابه بسيار نمودم كه مرو سود نداشت
زانكه كار از نظر رحمت سلطان مي‌رفت
پادشاها ز سر لطف و كرم بازش خوان
چه كند سوخته از غايت حرمان مي‌رفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد