اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي
هر جا كه روي زود پشيمان به درآيي
هش دار كه گر وسوسه عقل كني گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيي
شايد كه به آبي فلكت دست نگيرد
گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي
جان ميدهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد كه چو خورشيد درخشان به درآيي
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
كز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي
در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است كه همچون مه تابان به درآيي
بر رهگذرت بستهام از ديده دو صد جوي
تا بو كه تو چون سرو خرامان به درآيي
حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو
بازآيد و از كلبه احزان به درآيي
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي
دايم گل اين بستان شاداب نميماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ديشب گله زلفش با باد هميكردم
گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي
صد باد صبا اين جا با سلسله ميرقصند
اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي
يا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناكامي
و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشي حكم آن چه تو فرمايي
فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست
كفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي
سلامي چو بوي خوش آشنايي
بدان مردم ديده روشنايي
درودي چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايي
نميبينم از همدمان هيچ بر جاي
دلم خون شد از غصه ساقي كجايي
ز كوي مغان رخ مگردان كه آن جا
فروشند مفتاح مشكل گشايي
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد ميبرد شيوه بيوفايي
دل خسته من گرش همتي هست
نخواهد ز سنگين دلان موميايي
مي صوفي افكن كجا ميفروشند
كه در تابم از دست زهد ريايي
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند
كه گويي نبودهست خود آشنايي
مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع
بسي پادشايي كنم در گدايي
بياموزمت كيمياي سعادت
ز همصحبت بد جدايي جدايي
مكن حافظ از جور دوران شكايت
چه داني تو اي بنده كار خدايي
سراي مدرسه و بحث علم و طاق و رواق
چه سود چون دل دانا و چشم بينا نيست
سراي قاضي يزد ارچه منبع فضل است
خلاف نيست كه علم نظر در آنجا نيست
تو نيك و بد خود هم از خود بپرس
چرا بايدت ديگري محتسب
و من يتق الله يجعل له
و يرزقه من حيث لا يحتسب
مي خواه و گل افشان كن از دهر چه ميجويي
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه ميگويي
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را
لب گيري و رخ بوسي مي نوشي و گل بويي
شمشاد خرامان كن و آهنگ گلستان كن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويي
تا غنچه خندانت دولت به كه خواهد داد
اي شاخ گل رعنا از بهر كه ميرويي
امروز كه بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجي از مايه نيكويي
چون شمع نكورويي در رهگذر باد است
طرف هنري بربند از شمع نكورويي
آن طره كه هر جعدش صد نافه چين ارزد
خوش بودي اگر بودي بوييش ز خوش خويي
هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي
بهاء الحق و الدين طاب مثواه
امام سنت و شيخ جماعت
چو ميرفت از جهان اين بيت ميخواند
بر اهل فضل و ارباب براعت
به طاعت قرب ايزد ميتوان يافت
قدم در نه گرت هست استطاعت
بدين دستور تاريخ وفاتش
برون آر از حروف قرب طاعت
آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه
كه در اين مزرعه جز دانهٔ خيرات نكشت
ناف هفته بد و از ماه صفر كاف و الف
كه به گلشن شد و اين گلخن پر دود بهشت
آنكه ميلش سوي حقبيني و حقگويي بود
سال تاريخ وفاتش طلب از ميل بهشت
به عهد سلطنت شاه شيخ ابواسحاق
به پنج شخص عجب ملك فارس بود آباد
نخست پادشهي همچو او ولايت بخش
كه جان خويش بپرورد و داد عيش بداد
دگر مربي اسلام شيخ مجدالدين
كه قاضياي به از او آسمان ندارد ياد
دگر بقيهٔ ابدال شيخ امين الدين
كه يمن همت او كارهاي بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عضد كه در تصنيف
بناي كار مواقف به نام شاه نهاد
دگر كريم چو حاجي قوام دريادل
كه نام نيك ببرد از جهان به بخشش و داد
نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند
خداي عز و جل جمله را بيامرزاد
رحمان لايموت چو آن پادشاه را
ديد آن چنان كز او عمل الخير لايفوت
جانش غريق رحمت خود كرد تا بود
تاريخ اين معامله رحمان لايموت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد