يا مبسما يحاكي درجا من اللالي
يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالي
حالي خيال وصلت خوش ميدهد فريبم
تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالي
مي ده كه گر چه گشتم نامه سياه عالم
نوميد كي توان بود از لطف لايزالي
ساقي بيار جامي و از خلوتم برون كش
تا در به در بگردم قلاش و لاابالي
از چار چيز مگذر گر عاقلي و زيرك
امن و شراب بيغش معشوق و جاي خالي
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مكن شكايت تا مي خوريم حالي
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد
قم فاسقني رحيقا اصفي من الزلال
الملك قد تباهي من جده و جده
يا رب كه جاودان باد اين قدر و اين معالي
مسندفروز دولت كان شكوه و شوكت
برهان ملك و ملت بونصر بوالمعالي
كتبت قصه شوقي و مدمعي باكي
بيا كه بي تو به جان آمدم ز غمناكي
بسا كه گفتهام از شوق با دو ديده خود
ايا منازل سلمي فاين سلماك
عجيب واقعهاي و غريب حادثهاي
انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاكي
كه را رسد كه كند عيب دامن پاكت
كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد پاكي
ز خاك پاي تو داد آب روي لاله و گل
چو كلك صنع رقم زد به آبي و خاكي
صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هات شمسه كرم مطيب زاكي
دع التكاسل تغنم فقد جري مثل
كه زاد راهروان چستي است و چالاكي
اثر نماند ز من بي شمايلت آري
اري مؤثر محياي من محياك
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
كه همچو صنع خدايي وراي ادراكي
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي
وين دفتر بيمعني غرق مي ناب اولي
چون عمر تبه كردم چندان كه نگه كردم
در كنج خراباتي افتاده خراب اولي
چون مصلحت انديشي دور است ز درويشي
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولي
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولي
تا بي سر و پا باشد اوضاع فلك زين دست
در سر هوس ساقي در دست شراب اولي
از همچو تو دلداري دل برنكنم آري
چون تاب كشم باري زان زلف به تاب اولي
چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون آي
رندي و هوسناكي در عهد شباب اولي
رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گلي
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي
مسكين چو من به عشق گلي گشته مبتلا
و اندر چمن فكنده ز فرياد غلغلي
ميگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم
ميكردم اندر آن گل و بلبل تاملي
گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق
آن را تفضلي نه و اين را تبدلي
چون كرد در دلم اثر آواز عندليب
گشتم چنان كه هيچ نماندم تحملي
بس گل شكفته ميشود اين باغ را ولي
كس بي بلاي خار نچيدهست از او گلي
حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ
دارد هزار عيب و ندارد تفضلي
بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالي
خوش باش زان كه نبود اين هر دو را زوالي
در وهم مينگنجد كاندر تصور عقل
آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي
شد حظ عمر حاصل گر زان كه با تو ما را
هرگز به عمر روزي روزي شود وصالي
آن دم كه با تو باشم يك سال هست روزي
وان دم كه بي تو باشم يك لحظه هست سالي
چون من خيال رويت جانا به خواب بينم
كز خواب مينبيند چشمم بجز خيالي
رحم آر بر دل من كز مهر روي خوبت
شد شخص ناتوانم باريك چون هلالي
حافظ مكن شكايت گر وصل دوست خواهي
زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالي
كه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامي
كه به كوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
كه به همت عزيزان برسم به نيك نامي
تو كه كيميافروشي نظري به قلب ما كن
كه بضاعتي نداريم و فكندهايم دامي
عجب از وفاي جانان كه عنايتي نفرمود
نه به نامهاي پيامي نه به خامهاي سلامي
اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
ز رهم ميفكن اي شيخ به دانههاي تسبيح
كه چو مرغ زيرك افتد نفتد به هيچ دامي
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
كه چو بنده كمتر افتد به مباركي غلامي
به كجا برم شكايت به كه گويم اين حكايت
كه لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
بگشاي تير مژگان و بريز خون حافظ
كه چنان كشندهاي را نكند كس انتقامي
زان مي عشق كز او پخته شود هر خامي
گر چه ماه رمضان است بياور جامي
روزها رفت كه دست من مسكين نگرفت
زلف شمشادقدي ساعد سيم اندامي
روزه هر چند كه مهمان عزيز است اي دل
صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي
مرغ زيرك به در خانقه اكنون نپرد
كه نهادهست به هر مجلس وعظي دامي
گله از زاهد بدخو نكنم رسم اين است
كه چو صبحي بدمد در پي اش افتد شامي
يار من چون بخرامد به تماشاي چمن
برسانش ز من اي پيك صبا پيغامي
آن حريفي كه شب و روز مي صاف كشد
بود آيا كه كند ياد ز دردآشامي
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
كام دشوار به دست آوري از خودكامي
ز دلبرم كه رساند نوازش قلمي
كجاست پيك صبا گر هميكند كرمي
قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمي است كه بر بحر ميكشد رقمي
بيا كه خرقه من گر چه رهن ميكدههاست
ز مال وقف نبيني به نام من درمي
حديث چون و چرا درد سر دهد اي دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمي
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست كن اي مرده دل مسيح دمي
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
به آن كه بر در ميخانه بركشم علمي
بيا كه وقت شناسان دو كون بفروشند
به يك پياله مي صاف و صحبت صنمي
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايي بنوش نيش غمي
نميكنم گلهاي ليك ابر رحمت دوست
به كشته زار جگرتشنگان نداد نمي
چرا به يك ني قندش نميخرند آن كس
كه كرد صد شكرافشاني از ني قلمي
سزاي قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاي شبي و نياز صبحدمي
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
آدمي در عالم خاكي نميآيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
انت روائح رند الحمي و زاد غرامي
فداي خاك در دوست باد جان گرامي
پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت
من المبلغ عني الي سعاد سلامي
بيا به شام غريبان و آب ديده من بين
به سان باده صافي در آبگينه شامي
اذا تغرد عن ذي الاراك طائر خير
فلا تفرد عن روضها انين حمامي
بسي نماند كه روز فراق يار سر آيد
رايت من هضبات الحمي قباب خيام
خوشا دمي كه درآيي و گويمت به سلامت
قدمت خير قدوم نزلت خير مقام
بعدت منك و قد صرت ذائبا كهلال
اگر چه روي چو ماهت نديدهام به تمامي
و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد
فما تطيب نفسي و ما استطاب منامي
اميد هست كه زودت به بخت نيك ببينم
تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي
چو سلك در خوشاب است شعر نغز تو حافظ
كه گاه لطف سبق ميبرد ز نظم نظامي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد