من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۸۳

۳۴ بازديد


سحرگه ره روي در سرزميني
همي‌گفت اين معما با قريني
كه اي صوفي شراب آن گه شود صاف
كه در شيشه برآرد اربعيني
خدا زان خرقه بيزار است صد بار
كه صد بت باشدش در آستيني
مروت گر چه نامي بي‌نشان است
نيازي عرضه كن بر نازنيني
ثوابت باشد اي داراي خرمن
اگر رحمي كني بر خوشه چيني
نمي‌بينم نشاط عيش در كس
نه درمان دلي نه درد ديني
درون‌ها تيره شد باشد كه از غيب
چراغي بركند خلوت نشيني
گر انگشت سليماني نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگيني
اگر چه رسم خوبان تندخوييست
چه باشد گر بسازد با غميني
ره ميخانه بنما تا بپرسم
مال خويش را از پيش بيني
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم اليقيني


غزل شماره ۴۸۲

۳۳ بازديد


اي دل به كوي عشق گذاري نمي‌كني
اسباب جمع داري و كاري نمي‌كني
چوگان حكم در كف و گويي نمي‌زني
باز ظفر به دست و شكاري نمي‌كني
اين خون كه موج مي‌زند اندر جگر تو را
در كار رنگ و بوي نگاري نمي‌كني
مشكين از آن نشد دم خلقت كه چون صبا
بر خاك كوي دوست گذاري نمي‌كني
ترسم كز اين چمن نبري آستين گل
كز گلشنش تحمل خاري نمي‌كني
در آستين جان تو صد نافه مدرج است
وان را فداي طره ياري نمي‌كني
ساغر لطيف و دلكش و مي افكني به خاك
و انديشه از بلاي خماري نمي‌كني
حافظ برو كه بندگي پادشاه وقت
گر جمله مي‌كنند تو باري نمي‌كني


غزل شماره ۴۸۶

۳۶ بازديد


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
مي‌خواند دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا كه آتش موسي نمود گل
تا از درخت نكته توحيد بشنوي
مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوي
تا خواجه مي خورد به غزل‌هاي پهلوي
جمشيد جز حكايت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنيوي
اين قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بكشت يار به انفاس عيسوي
خوش وقت بوريا و گدايي و خواب امن
كاين عيش نيست درخور اورنگ خسروي
چشمت به غمزه خانه مردم خراب كرد
مخموريت مباد كه خوش مست مي‌روي
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
كاي نور چشم من بجز از كشته ندروي
ساقي مگر وظيفه حافظ زياده داد
كاشفته گشت طره دستار مولوي


غزل شماره ۴۸۵

۳۳ بازديد


ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي
من نگويم چه كن ار اهل دلي خود تو بگوي
بوي يك رنگي از اين نقش نمي‌آيد خيز
دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي
سفله طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن
اي جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوي
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوي
شكر آن را كه دگربار رسيدي به بهار
بيخ نيكي بنشان و ره تحقيق بجوي
روي جانان طلبي آينه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي
گوش بگشاي كه بلبل به فغان مي‌گويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوي
گفتي از حافظ ما بوي ريا مي‌آيد
آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوي


غزل شماره ۴۸۴

۳۴ بازديد


تو مگر بر لب آبي به هوس بنشيني
ور نه هر فتنه كه بيني همه از خود بيني
به خدايي كه تويي بنده بگزيده او
كه بر اين چاكر ديرينه كسي نگزيني
گر امانت به سلامت ببرم باكي نيست
بي دلي سهل بود گر نبود بي‌ديني
ادب و شرم تو را خسرو مه رويان كرد
آفرين بر تو كه شايسته صد چنديني
عجب از لطف تو اي گل كه نشستي با خار
ظاهرا مصلحت وقت در آن مي‌بيني
صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم
عاشقان را نبود چاره بجز مسكيني
باد صبحي به هوايت ز گلستان برخاست
كه تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسريني
شيشه بازي سرشكم نگري از چپ و راست
گر بر اين منظر بينش نفسي بنشيني
سخني بي‌غرض از بنده مخلص بشنو
اي كه منظور بزرگان حقيقت بيني
نازنيني چو تو پاكيزه دل و پاك نهاد
بهتر آن است كه با مردم بد ننشيني
سيل اين اشك روان صبر و دل حافظ برد
بلغ الطاقه يا مقله عيني بيني
تو بدين نازكي و سركشي اي شمع چگل
لايق بندگي خواجه جلال الديني


غزل شماره ۴۸۹

۳۴ بازديد


اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي
در فكرت تو پنهان صد حكمت الهي
كلك تو بارك الله بر ملك و دين گشاده
صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملك آن توست و خاتم فرماي هر چه خواهي
در حكمت سليمان هر كس كه شك نمايد
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهي
باز ار چه گاه گاهي بر سر نهد كلاهي
مرغان قاف دانند آيين پادشاهي
تيغي كه آسمانش از فيض خود دهد آب
تنها جهان بگيرد بي منت سپاهي
كلك تو خوش نويسد در شان يار و اغيار
تعويذ جان فزايي افسون عمر كاهي
اي عنصر تو مخلوق از كيمياي عزت
و اي دولت تو ايمن از وصمت تباهي
ساقي بيار آبي از چشمه خرابات
تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهي
عمريست پادشاها كز مي تهيست جامم
اينك ز بنده دعوي و از محتسب گواهي
گر پرتوي ز تيغت بر كان و معدن افتد
ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ كاهي
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان
گر حال بنده پرسي از باد صبحگاهي
جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زد
ما را چگونه زيبد دعوي بي‌گناهي
حافظ چو پادشاهت گه گاه مي‌برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهي


غزل شماره ۴۸۸

۳۲ بازديد


سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي
گفت بازآي كه ديرينه اين درگاهي
همچو جم جرعه ما كش كه ز سر دو جهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
بر در ميكده رندان قلندر باشند
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاي
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
سر ما و در ميخانه كه طرف بامش
به فلك بر شد و ديوار بدين كوتاهي
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل
كمترين ملك تو از ماه بود تا ماهي
تو دم فقر نداني زدن از دست مده
مسند خواجگي و مجلس تورانشاهي
حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار
عملت چيست كه فردوس برين مي‌خواهي


غزل شماره ۴۸۷

۳۲ بازديد


اي بي‌خبر بكوش كه صاحب خبر شوي
تا راهرو نباشي كي راهبر شوي
در مكتب حقايق پيش اديب عشق
هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي
خواب و خورت ز مرتبه خويش دور كرد
آن گه رسي به خويش كه بي خواب و خور شوي
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوي
يك دم غريق بحر خدا شو گمان مبر
كز آب هفت بحر به يك موي تر شوي
از پاي تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شكي نماند كه صاحب نظر شوي
بنياد هستي تو چو زير و زبر شود
در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوي
گر در سرت هواي وصال است حافظا
بايد كه خاك درگه اهل هنر شوي


غزل شماره ۴۹۱

۳۲ بازديد


به چشم كرده‌ام ابروي ماه سيمايي
خيال سبزخطي نقش بسته‌ام جايي
اميد هست كه منشور عشقبازي من
از آن كمانچه ابرو رسد به طغرايي
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوي سر و چشم مجلس آرايي
مكدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين كه كه را مي‌كند تماشايي
به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد
كه مي‌رويم به داغ بلندبالايي
زمام دل به كسي داده‌ام من درويش
كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايي
در آن مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند
عجب مدار سري اوفتاده در پايي
مرا كه از رخ او ماه در شبستان است
كجا بود به فروغ ستاره پروايي
فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب
كه حيف باشد از او غير او تمنايي
درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار
اگر سفينه حافظ رسد به دريايي


غزل شماره ۴۹۰

۳۲ بازديد


در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
دل كه آيينه شاهيست غباري دارد
از خدا مي‌طلبم صحبت روشن رايي
كرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش
كه دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي
نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پي نابينايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايي
جوي‌ها بسته‌ام از ديده به دامان كه مگر
در كنارم بنشانند سهي بالايي
كشتي باده بياور كه مرا بي رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايي
سخن غير مگو با من معشوقه پرست
كز وي و جام مي‌ام نيست به كس پروايي
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مي‌گفت
بر در ميكده‌اي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردايي