دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
كه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شكر كز سخنم ميريزد
اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
كه ز بند غم ايام نجاتم دادند
حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند
محرمي كو كه فرستم به تو پيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
چون مي از خم به سبو رفت و گل افكند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جامي چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسهاي چند برآميز به دشنامي چند
زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نكند صحبت بدنامي چند
عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو
نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
اي گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم انعام مداريد ز انعامي چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش
كه مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
كامگارا نظري كن سوي ناكامي چند
گر مي فروش حاجت رندان روا كند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
ساقي به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد كه جهان پربلا كند
حقا كز اين غمان برسد مژده امان
گر سالكي به عهد امانت وفا كند
گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حكيم
نسبت مكن به غير كه اينها خدا كند
در كارخانهاي كه ره عقل و فضل نيست
فهم ضعيف راي فضولي چرا كند
مطرب بساز پرده كه كس بي اجل نمرد
وان كو نه اين ترانه سرايد خطا كند
ما را كه درد عشق و بلاي خمار كشت
يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند
جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت
عيسي دمي كجاست كه احياي ما كند
نقدها را بود آيا كه عياري گيرند
تا همه صومعه داران پي كاري گيرند
مصلحت ديد من آن است كه ياران همه كار
بگذارند و خم طره ياري گيرند
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقي
گر فلكشان بگذارد كه قراري گيرند
قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش
كه در اين خيل حصاري به سواري گيرند
يا رب اين بچه تركان چه دليرند به خون
كه به تير مژه هر لحظه شكاري گيرند
رقص بر شعر تر و ناله ني خوش باشد
خاصه رقصي كه در آن دست نگاري گيرند
حافظ ابناي زمان را غم مسكينان نيست
زين ميان گر بتوان به كه كناري گيرند
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه كار به نام من ديوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد
صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند
آتش آن نيست كه از شعله او خندد شمع
آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند
كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
طاير دولت اگر باز گذاري بكند
يار بازآيد و با وصل قراري بكند
ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بكند
دوش گفتم بكند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد كه آري بكند
كس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بكند
دادهام باز نظر را به تذروي پرواز
بازخواند مگرش نقش و شكاري بكند
شهر خاليست ز عشاق بود كز طرفي
مردي از خويش برون آيد و كاري بكند
كو كريمي كه ز بزم طربش غمزدهاي
جرعهاي دركشد و دفع خماري بكند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا كه فلك زين دو سه كاري بكند
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه كناري بكند
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
كمال سر محبت ببين نه نقص گناه
كه هر كه بيهنر افتد نظر به عيب كند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوي
كه خاك ميكده ما عبير جيب كند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقي
كه اجتناب ز صهبا مگر صهيب كند
كليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن كه در اين نكته شك و ريب كند
شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد
كه چند سال به جان خدمت شعيب كند
ز ديده خون بچكاند فسانه حافظ
چو ياد وقت زمان شباب و شيب كند
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند
هر آن كه خدمت جام جهان نما بكند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليك
چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند
تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار
كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري
به وقت فاتحه صبح يك دعا بكند
بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
آن كيست كز روي كرم با ما وفاداري كند
بر جاي بدكاري چو من يك دم نكوكاري كند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وان گه به يك پيمانه مي با من وفاداري كند
دلبر كه جان فرسود از او كام دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او باشد كه دلداري كند
گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام
گفتا منش فرمودهام تا با تو طراري كند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيدهاست بو
از مستيش رمزي بگو تا ترك هشياري كند
چون من گداي بينشان مشكل بود ياري چنان
سلطان كجا عيش نهان با رند بازاري كند
زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هر كس كه عياري كند
شد لشكر غم بي عدد از بخت ميخواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد كه غمخواري كند
با چشم پرنيرنگ او حافظ مكن آهنگ او
كان طره شبرنگ او بسيار طراري كند
كلك مشكين تو روزي كه ز ما ياد كند
ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند
قاصد منزل سلمي كه سلامت بادش
چه شود گر به سلامي دل ما شاد كند
امتحان كن كه بسي گنج مرادت بدهند
گر خرابي چو مرا لطف تو آباد كند
يا رب اندر دل آن خسرو شيرين انداز
كه به رحمت گذري بر سر فرهاد كند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر يك ساعته عمري كه در او داد كند
حاليا عشوه ناز تو ز بنيادم برد
تا دگرباره حكيمانه چه بنياد كند
گوهر پاك تو از مدحت ما مستغنيست
فكر مشاطه چه با حسن خداداد كند
ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز
خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد