ساقي ار باده از اين دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنين زير خم زلف نهد دانه خال
اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
اي خوشا دولت آن مست كه در پاي حريف
سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام كه انكار مي و جام كند
پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
روز در كسب هنر كوش كه مي خوردن روز
دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مي صبح فروغ است كه شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشي زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز كله گوشه خورشيد برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد
راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان كه با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراي سلطان
ماييم و كهنه دلقي كآتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دري گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راه زن تو باشي صد كاروان توان زد
حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق بازآي
باشد كه گوي عيشي در اين جهان توان زد
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد كه حال مهر گردون چيست
برآمد خنده خوش بر غرور كامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهاي ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
كدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
كز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسكين
خداوندا نگه دارش كه بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمين كجا اندر كمند آرم
زره مويي كه مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملك و دين منصور
كه جود بيدريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت كه جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
كه چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق اي دل
كه چرخ اين سكه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده كام دل حافظ كه فال بختياران زد
هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد
پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم
داغ سوداي توام سر سويدا باشد
تو خود اي گوهر يك دانه كجايي آخر
كز غمت ديده مردم همه دريا باشد
از بن هر مژهام آب روان است بيا
اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد
چون گل و مي دمي از پرده برون آي و درآ
كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
كاندر اين سايه قرار دل شيدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نكند ميل آري
سرگراني صفت نرگس رعنا باشد
به حسن و خلق و وفا كس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدهاند
كسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
به حق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز
به يار يك جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكي
به دلپذيري نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار كائنات آرند
يكي به سكه صاحب عيار ما نرسد
دريغ قافله عمر كان چنان رفتند
كه گردشان به هواي ديار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد
چنان بزي كه اگر خاك ره شوي كس را
غبار خاطري از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشه كامگار ما نرسد
اگر روم ز پي اش فتنهها برانگيزد
ور از طلب بنشينم به كينه برخيزد
و گر به رهگذري يك دم از وفاداري
چو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد
و گر كنم طلب نيم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شكر فروريزد
من آن فريب كه در نرگس تو ميبينم
بس آب روي كه با خاك ره برآميزد
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست
كجاست شيردلي كز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبوري كه چرخ شعبده باز
هزار بازي از اين طرفهتر برانگيزد
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
كه گر ستيزه كني روزگار بستيزد
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفكن سايه شرف هرگز
در آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد
هواي كوي تو از سر نميرود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد
اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
صوفي ما كه ز ورد سحري مست شدي
شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد
خط ساقي گر از اين گونه زند نقش بر آب
اي بسا رخ كه به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد
غم دنيي دني چند خوري باده بخور
حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز كف ساقي مه وش باشد
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و كفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نميدانستم
ور نه مستوري ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است
عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
من كه شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حكايت باشد
بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند
پير ما هر چه كند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم كه رفيقي ميگفت
حافظ ار مست بود جاي شكايت باشد
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
كه در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلي درياب و در ياب
كه دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان و مي خور در گلستان
كه گل تا هفته ديگر نباشد
ايا پرلعل كرده جام زرين
ببخشا بر كسي كش زر نباشد
بيا اي شيخ و از خمخانه ما
شرابي خور كه در كوثر نباشد
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند
كه حسنش بسته زيور نباشد
شرابي بي خمارم بخش يا رب
كه با وي هيچ درد سر نباشد
من از جان بنده سلطان اويسم
اگر چه يادش از چاكر نباشد
به تاج عالم آرايش كه خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد
كسي گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد