سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراك جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمري يك نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشك گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رماني چو ميخندند ميبارند
ز رويم راز پنهاني چو ميبينند ميخوانند
دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد
ز فكر آنان كه در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان كه بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
كه با اين درد اگر دربند درمانند درمانند
در نظربازي ما بيخبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست
ماه و خورشيد همين آينه ميگردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
وصل خورشيد به شبپره اعمي نرسد
كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشقبازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد كار
ور نه مستوري و مستي همه كس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد
عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند
زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه شد
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفي به گرو نستانند
سرو چمان من چرا ميل چمن نميكند
همدم گل نميشود ياد سمن نميكند
دي گلهاي ز طرهاش كردم و از سر فسوس
گفت كه اين سياه كج گوش به من نميكند
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نميكند
پيش كمان ابرويش لابه هميكنم ولي
گوش كشيده است از آن گوش به من نميكند
با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
كز گذر تو خاك را مشك ختن نميكند
چون ز نسيم ميشود زلف بنفشه پرشكن
وه كه دلم چه ياد از آن عهدشكن نميكند
دل به اميد روي او همدم جان نميشود
جان به هواي كوي او خدمت تن نميكند
ساقي سيم ساق من گر همه درد ميدهد
كيست كه تن چو جام مي جمله دهن نميكند
دستخوش جفا مكن آب رخم كه فيض ابر
بي مدد سرشك من در عدن نميكند
كشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر كه را درد سخن نميكند
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نميكشد
هر كس حكايتي به تصور چرا كنند
چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست
آن به كه كار خود به عنايت رها كنند
بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق
اهل نظر معامله با آشنا كنند
حالي درون پرده بسي فتنه ميرود
تا آن زمان كه پرده برافتد چهها كنند
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حكايت دل خوش ادا كنند
مي خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتي كه به روي و ريا كنند
پيراهني كه آيد از او بوي يوسفم
ترسم برادران غيورش قبا كنند
بگذر به كوي ميكده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا كنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان كه منعمان
خير نهان براي رضاي خدا كنند
حافظ دوام وصل ميسر نميشود
شاهان كم التفات به حال گدا كنند
غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشيارانند
تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زير زلف دوتا چون گذر كني بنگر
كه از يمين و يسارت چه سوگوارانند
گذار كن چو صبا بر بنفشه زار و ببين
كه از تطاول زلفت چه بيقرارانند
نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو
كه مستحق كرامت گناهكارانند
نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس
كه عندليب تو از هر طرف هزارانند
تو دستگير شو اي خضر پي خجسته كه من
پياده ميروم و همرهان سوارانند
بيا به ميكده و چهره ارغواني كن
مرو به صومعه كان جا سياه كارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
كه بستگان كمند تو رستگارانند
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
گوييا باور نميدارند روز داوري
كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند
يا رب اين نودولتان را با خر خودشان نشان
كاين همه ناز از غلام ترك و استر ميكنند
اي گداي خانقه برجه كه در دير مغان
ميدهند آبي كه دلها را توانگر ميكنند
حسن بيپايان او چندان كه عاشق ميكشد
زمره ديگر به عشق از غيب سر بر ميكنند
بر در ميخانه عشق اي ملك تسبيح گوي
كاندر آن جا طينت آدم مخمر ميكنند
صبحدم از عرش ميآمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر ميكنند
گفتم كي ام دهان و لبت كامران كنند
گفتا به چشم هر چه تو گويي چنان كنند
گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت
گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند
گفتم به نقطه دهنت خود كه برد راه
گفت اين حكايتيست كه با نكته دان كنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم هواي ميكده غم ميبرد ز دل
گفتا خوش آن كسان كه دلي شادمان كنند
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود
گفتا به بوسه شكرينش جوان كنند
گفتم كه خواجه كي به سر حجله ميرود
گفت آن زمان كه مشتري و مه قران كنند
گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است
گفت اين دعا ملايك هفت آسمان كنند
شاهدان گر دلبري زين سان كنند
زاهدان را رخنه در ايمان كنند
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد
گلرخانش ديده نرگسدان كنند
اي جوان سروقد گويي ببر
پيش از آن كز قامتت چوگان كنند
عاشقان را بر سر خود حكم نيست
هر چه فرمان تو باشد آن كنند
پيش چشمم كمتر است از قطرهاي
اين حكايتها كه از طوفان كنند
يار ما چون گيرد آغاز سماع
قدسيان بر عرش دست افشان كنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در كجا اين ظلم بر انسان كنند
خوش برآ با غصهاي دل كاهل راز
عيش خوش در بوته هجران كنند
سر مكش حافظ ز آه نيم شب
تا چو صبحت آينه رخشان كنند
شراب بيغش و ساقي خوش دو دام رهند
كه زيركان جهان از كمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شكر كه ياران شهر بيگنهند
جفا نه پيشه درويشيست و راهروي
بيار باده كه اين سالكان نه مرد رهند
مبين حقير گدايان عشق را كاين قوم
شهان بي كمر و خسروان بي كلهند
به هوش باش كه هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مكن كه كوكبه دلبري شكسته شود
چو بندگان بگريزند و چاكران بجهند
غلام همت دردي كشان يك رنگم
نه آن گروه كه ازرق لباس و دل سيهند
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
كه سالكان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلند است همتي حافظ
كه عاشقان ره بيهمتان به خود ندهند
داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند
پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند
ناموس عشق و رونق عشاق ميبرند
عيب جوان و سرزنش پير ميكنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال كه اكسير ميكنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشكل حكايتيست كه تقرير ميكنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير ميكنند
تشويش وقت پير مغان ميدهند باز
اين سالكان نگر كه چه با پير ميكنند
صد ملك دل به نيم نظر ميتوان خريد
خوبان در اين معامله تقصير ميكنند
قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومي دگر حواله به تقدير ميكنند
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر
كاين كارخانهايست كه تغيير ميكنند
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد