من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۴

۳۹ بازديد


به سر جام جم آن گه نظر تواني كرد
كه خاك ميكده كحل بصر تواني كرد
مباش بي مي و مطرب كه زير طاق سپهر
بدين ترانه غم از دل به در تواني كرد
گل مراد تو آن گه نقاب بگشايد
كه خدمتش چو نسيم سحر تواني كرد
گدايي در ميخانه طرفه اكسيريست
گر اين عمل بكني خاك زر تواني كرد
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي
كه سودها كني ار اين سفر تواني كرد
تو كز سراي طبيعت نمي‌روي بيرون
كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني كرد
بيا كه چاره ذوق حضور و نظم امور
به فيض بخشي اهل نظر تواني كرد
ولي تو تا لب معشوق و جام مي خواهي
طمع مدار كه كار دگر تواني كرد
دلا ز نور هدايت گر آگهي يابي
چو شمع خنده زنان ترك سر تواني كرد
گر اين نصيحت شاهانه بشنوي حافظ
به شاهراه حقيقت گذر تواني كرد


غزل شماره ۱۴۳

۳۵ بازديد


سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد
وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد
گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كو به تاييد نظر حل معما مي‌كرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آينه صد گونه تماشا مي‌كرد
گفتم اين جام جهان بين به تو كي داد حكيم
گفت آن روز كه اين گنبد مينا مي‌كرد
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي‌ديدش و از دور خدا را مي‌كرد
اين همه شعبده خويش كه مي‌كرد اين جا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي‌كرد
گفت آن يار كز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‌كرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مي‌كرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله‌اي از دل شيدا مي‌كرد


غزل شماره ۱۴۲

۳۷ بازديد


دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد
شد سوي محتسب و كار به دستوري كرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا نگويند حريفان كه چرا دوري كرد
مژدگاني بده اي دل كه دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموري كرد
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه زاهد مي انگوري كرد
غنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشكفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوري كرد
حافظ افتادگي از دست مده زان كه حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروري كرد


غزل شماره ۱۴۷

۳۳ بازديد


نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد
كه روز محنت و غم رو به كوتهي آورد
به مطربان صبوحي دهيم جامه چاك
بدين نويد كه باد سحرگهي آورد
بيا بيا كه تو حور بهشت را رضوان
در اين جهان ز براي دل رهي آورد
همي‌رويم به شيراز با عنايت بخت
زهي رفيق كه بختم به همرهي آورد
به جبر خاطر ما كوش كاين كلاه نمد
بسا شكست كه با افسر شهي آورد
چه ناله‌ها كه رسيد از دلم به خرمن ماه
چو ياد عارض آن ماه خرگهي آورد
رساند رايت منصور بر فلك حافظ
كه التجا به جناب شهنشهي آورد


غزل شماره ۱۴۶

۳۵ بازديد


صبا وقت سحر بويي ز زلف يار مي‌آورد
دل شوريده ما را به بو در كار مي‌آورد
من آن شكل صنوبر را ز باغ ديده بركندم
كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مي‌آورد
فروغ ماه مي‌ديدم ز بام قصر او روشن
كه رو از شرم آن خورشيد در ديوار مي‌آورد
ز بيم غارت عشقش دل پرخون رها كردم
ولي مي‌ريخت خون و ره بدان هنجار مي‌آورد
به قول مطرب و ساقي برون رفتم گه و بي‌گه
كز آن راه گران قاصد خبر دشوار مي‌آورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود
اگر تسبيح مي‌فرمود اگر زنار مي‌آورد
عفاالله چين ابرويش اگر چه ناتوانم كرد
به عشوه هم پيامي بر سر بيمار مي‌آورد
عجب مي‌داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولي منعش نمي‌كردم كه صوفي وار مي‌آورد


غزل شماره ۱۴۵

۳۳ بازديد


چه مستيست ندانم كه رو به ما آورد
كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير
كه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شكايت ز كار بسته مكن
كه باد صبح نسيم گره گشا آورد
رسيدن گل و نسرين به خير و خوبي باد
بنفشه شاد و كش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبري هدهد سليمان است
كه مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما كرشمه ساقيست
برآر سر كه طبيب آمد و دوا آورد
مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ
چرا كه وعده تو كردي و او به جا آورد
به تنگ چشمي آن ترك لشكري نازم
كه حمله بر من درويش يك قبا آورد
فلك غلامي حافظ كنون به طوع كند
كه التجا به در دولت شما آورد


غزل شماره ۱۴۹

۳۶ بازديد


دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي‌گيرد
ز هر در مي‌دهم پندش وليكن در نمي‌گيرد
خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو
كه نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي‌گيرد
بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
كه فكري در درون ما از اين بهتر نمي‌گيرد
صراحي مي‌كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي‌گيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
كه پير مي فروشانش به جامي بر نمي‌گيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي‌گيرد
سر و چشمي چنين دلكش تو گويي چشم از او بردوز
برو كاين وعظ بي‌معني مرا در سر نمي‌گيرد
نصيحتگوي رندان را كه با حكم قضا جنگ است
دلش بس تنگ مي‌بينم مگر ساغر نمي‌گيرد
ميان گريه مي‌خندم كه چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمي‌گيرد
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي‌گيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است
چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نمي‌گيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سكندروار
اگر مي‌گيرد اين آتش زماني ور نمي‌گيرد
خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نمي‌داند رهي ديگر نمي‌گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي‌گيرد


غزل شماره ۱۴۸

۳۶ بازديد


يارم چو قدح به دست گيرد
بازار بتان شكست گيرد
هر كس كه بديد چشم او گفت
كو محتسبي كه مست گيرد
در بحر فتاده‌ام چو ماهي
تا يار مرا به شست گيرد
در پاش فتاده‌ام به زاري
آيا بود آن كه دست گيرد
خرم دل آن كه همچو حافظ
جامي ز مي الست گيرد


غزل شماره ۱۵۲

۳۲ بازديد


در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي‌خواست كز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد


غزل شماره ۱۵۱

۳۳ بازديد


دمي با غم به سر بردن جهان يك سر نمي‌ارزد
به مي بفروش دلق ما كز اين بهتر نمي‌ارزد
به كوي مي فروشانش به جامي بر نمي‌گيرند
زهي سجاده تقوا كه يك ساغر نمي‌ارزد
رقيبم سرزنش‌ها كرد كز اين باب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمي‌ارزد
شكوه تاج سلطاني كه بيم جان در او درج است
كلاهي دلكش است اما به ترك سر نمي‌ارزد
چه آسان مي‌نمود اول غم دريا به بوي سود
غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمي‌ارزد
تو را آن به كه روي خود ز مشتاقان بپوشاني
كه شادي جهان گيري غم لشكر نمي‌ارزد
چو حافظ در قناعت كوش و از دنيي دون بگذر
كه يك جو منت دونان دو صد من زر نمي‌ارزد