كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد
هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
كاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر
كاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت
مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد
مرا روز ازل كاري بجز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش
كه ساز شرع از اين افسانه بيقانون نخواهد شد
مجال من همين باشد كه پنهان عشق او ورزم
كنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد
شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي
دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد
مشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ
كه زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني
مايه نقد بقا را كه ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
كه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويي كه چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود
قدمي نه به وداعش كه روان خواهد شد
گل بي رخ يار خوش نباشد
بي باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بي لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل
بي صوت هزار خوش نباشد
با يار شكرلب گل اندام
بي بوس و كنار خوش نباشد
هر نقش كه دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
ستارهاي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبهام مينشاند اكنون دوست
گداي شهر نگه كن كه مير مجلس شد
خيال آب خضر بست و جام اسكندر
به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد
طربسراي محبت كنون شود معمور
كه طاق ابروي يار منش مهندس شد
لب از ترشح مي پاك كن براي خدا
كه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
كرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بيخبر افتاد و عقل بيحس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آري
قبول دولتيان كيمياي اين مس شد
ز راه ميكده ياران عنان بگردانيد
چرا كه حافظ از اين راه رفت و مفلس شد
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان ميفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه گل
نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه بد معتكف پرده غيب
گو برون آي كه كار شب تار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز
قصه غصه كه در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد
كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسي حافظ را
شكر كان محنت بيحد و شمار آخر شد
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفي مجلس كه دي جام و قدح ميشكست
باز به يك جرعه مي عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد
مغبچهاي ميگذشت راه زن دين و دل
در پي آن آشنا از همه بيگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گريه شام و سحر شكر كه ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يك دانه شد
نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ كنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
ياري اندر كس نميبينيم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نميگويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروت برنيامد سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكندهاند
كس به ميدان در نميآيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي كس نميداند خموش
از كه ميپرسي كه دور روزگاران را چه شد
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
بسوختيم در اين آرزوي خام و نشد
به لابه گفت شبي مير مجلس تو شوم
شدم به رغبت خويشش كمين غلام و نشد
پيام داد كه خواهم نشست با رندان
بشد به رندي و دردي كشيم نام و نشد
رواست در بر اگر ميتپد كبوتر دل
كه ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد
بدان هوس كه به مستي ببوسم آن لب لعل
چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
به كوي عشق منه بيدليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان كه در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهاني ز غم تمام و نشد
دريغ و درد كه در جست و جوي گنج حضور
بسي شدم به گدايي بر كرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر
در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد
از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار
كان تحمل كه تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و كار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان ميشنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
اي عروس هنر از بخت شكايت منما
حجله حسن بياراي كه داماد آمد
دلفريبان نباتي همه زيور بستند
دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان كه تعلق دارند
اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم كه ز عهد طربم ياد آمد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد