عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو كمال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل كآخر
هم بر سر حال حيرت آمد
يك دل بنما كه در ره او
بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا كه خيال حيرت آمد
از هر طرفي كه گوش كردم
آواز سؤال حيرت آمد
شد منهزم از كمال عزت
آن را كه جلال حيرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد
دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
كز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاك وجود ما را از آب ديده گل كن
ويرانسراي دل را گاه عمارت آمد
اين شرح بينهايت كز زلف يار گفتند
حرفيست از هزاران كاندر عبارت آمد
عيبم بپوش زنهار اي خرقه مي آلود
كان پاك پاكدامن بهر زيارت آمد
امروز جاي هر كس پيدا شود ز خوبان
كان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم كه تاجش معراج آسمان است
همت نگر كه موري با آن حقارت آمد
از چشم شوخش اي دل ايمان خود نگه دار
كان جادوي كمانكش بر عزم غارت آمد
آلودهاي تو حافظ فيضي ز شاه درخواه
كان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
درياست مجلس او درياب وقت و در ياب
هان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فكر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حكم آن كه چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه با ده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه ميرود حافظ
مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد
مژده اي دل كه دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
بركش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز
كه سليمان گل از باد هوا بازآمد
عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن
تا بپرسد كه چرا رفت و چرا بازآمد
مردمي كرد و كرم لطف خداداد به من
كان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح
داغ دل بود به اميد دوا بازآمد
چشم من در ره اين قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست
لطف او بين كه به لطف از در ما بازآمد
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
وان كه اين كار ندانست در انكار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن
شكر ايزد كه نه در پرده پندار بماند
صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت
دلق ما بود كه در خانه خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماست كه در هر سر بازار بماند
هر مي لعل كز آن دست بلورين ستديم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من كز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان كس نشنيديم كه در كار بماند
گشت بيمار كه چون چشم تو گردد نرگس
شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد
كه حديثش همه جا در در و ديوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي
شد كه بازآيد و جاويد گرفتار بماند
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست
كلاه داري و آيين سروري داند
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن
كه دوست خود روش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
كه در گداصفتي كيمياگري داند
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزي
وگرنه هر كه تو بيني ستمگري داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
كه آدمي بچهاي شيوه پري داند
هزار نكته باريكتر ز مو اين جاست
نه هر كه سر بتراشد قلندري داند
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا
كه قدر گوهر يك دانه جوهري داند
به قد و چهره هر آن كس كه شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستري داند
ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه
كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي دركش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببيني كه نگارت به چه آيين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي
كه ز صحراي ختن آهوي مشكين آمد
گريه آبي به رخ سوختگان بازآورد
ناله فريادرس عاشق مسكين آمد
مرغ دل باز هوادار كمان ابرويست
اي كبوتر نگران باش كه شاهين آمد
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست
كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدي ايام چو ديد ابر بهار
گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشاي رياحين آمد
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
كه به بالاي چمان از بن و بيخم بركند
حاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا
كه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ رويي نشود آينه حجله بخت
مگر آن روي كه مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو ميباش
صبر از اين بيش ندارم چه كنم تا كي و چند
مكش آن آهوي مشكين مرا اي صياد
شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به كمند
من خاكي كه از اين در نتوانم برخاست
از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گيسوي مشكين حافظ
زان كه ديوانه همان به كه بود اندر بند
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند
مشتاقم از براي خدا يك شكر بخند
طوبي ز قامت تو نيارد كه دم زند
زين قصه بگذرم كه سخن ميشود بلند
خواهي كه برنخيزدت از ديده رود خون
دل در وفاي صحبت رود كسان مبند
گر جلوه مينمايي و گر طعنه ميزني
ما نيستيم معتقد شيخ خودپسند
ز آشفتگي حال من آگاه كي شود
آن را كه دل نگشت گرفتار اين كمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد كجاست
تا جان خود بر آتش رويش كنم سپند
جايي كه يار ما به شكرخنده دم زند
اي پسته كيستي تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترك غمزه تركان نميكني
داني كجاست جاي تو خوارزم يا خجند
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاكسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير ميزند همه را
كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفتهاند اين بود
كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور
كه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشتهاند به زر
كه جز نكويي اهل كرم نخواهد ماند
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد