ياد باد آن كه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
ياد باد آن كه چو چشمت به عتابم ميكشت
معجز عيسويت در لب شكرخا بود
ياد باد آن كه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آن كه رخت شمع طرب ميافروخت
وين دل سوخته پروانه ناپروا بود
ياد باد آن كه در آن بزمگه خلق و ادب
آن كه او خنده مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آن كه چو ياقوت قدح خنده زدي
در ميان من و لعل تو حكايتها بود
ياد باد آن كه نگارم چو كمر بربستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آن كه خرابات نشين بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز كم است آن جا بود
ياد باد آن كه به اصلاح شما ميشد راست
نظم هر گوهر ناسفته كه حافظ را بود
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميكده از درس و دعاي ما بود
نيكي پير مغان بين كه چو ما بدمستان
هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل
كاين كسي گفت كه در علم نظر بينا بود
دل چو پرگار به هر سو دوراني ميكرد
و اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملي ميپرداخت
كه حكيمان جهان را مژه خون پالا بود
ميشكفتم ز طرب زان كه چو گل بر لب جوي
بر سرم سايه آن سرو سهي بالا بود
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حكايتها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
كاين معامل به همه عيب نهان بينا بود
بود آيا كه در ميكدهها بگشايند
گره از كار فروبسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
به صفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژهها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه كه داري تو ببيني فردا
كه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند
ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاك
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پير خرد نقل معاني ميكرد
عشق ميگفت به شرح آن چه بر او مشكل بود
آه از آن جور و تطاول كه در اين دامگه است
آه از آن سوز و نيازي كه در آن محفل بود
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم مي ديدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق
مفتي عقل در اين مسئله لايعقل بود
راستي خاتم فيروزه بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
ديدي آن قهقهه كبك خرامان حافظ
كه ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود
پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شبها كه با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بركشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
حسن مه رويان مجلس گر چه دل ميبرد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نكتهاي در كار كرد
گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي كردهام عيبم مكن
سرخوش آمد يار و جامي بر كنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
برو اي زاهد خودبين كه ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترك عاشق كش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون كه از ديده روان خواهد بود
چشمم آن دم كه ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد كرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ور نه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها ميكردم
هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود
يا رب اين آينه حسن چه جوهر دارد
كه در او آه مرا قوت تاثير نبود
سر ز حسرت به در ميكدهها بركردم
چون شناساي تو در صومعه يك پير نبود
نازنينتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود
تا مگر همچو صبا باز به كوي تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگير نبود
آن كشيدم ز تو اي آتش هجران كه چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبير نبود
آيتي بود عذاب انده حافظ بي تو
كه بر هيچ كسش حاجت تفسير نبود
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بيداد كني شرط مروت نبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي
آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود
خيره آن ديده كه آبش نبرد گريه عشق
تيره آن دل كه در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همايون طلب و سايه او
زان كه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن
شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود كعبه و بتخانه يكيست
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز كه در مجلس شاه
هر كه را نيست ادب لايق صحبت نبود
يك دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستي دگر با شاهد عهد شباب
رجعتي ميخواستم ليكن طلاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
ساقيا جام دمادم ده كه در سير طريق
هر كه عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
اي معبر مژدهاي فرما كه دوشم آفتاب
در شكرخواب صبوحي هم وثاق افتاده بود
نقش ميبستم كه گيرم گوشهاي زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نكردي نصرت دين شاه يحيي از كرم
كار ملك و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مينوشت
طاير فكرش به دام اشتياق افتاده بود
دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود
تا كجا باز دل غمزدهاي سوخته بود
رسم عاشق كشي و شيوه شهرآشوبي
جامهاي بود كه بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود ميدانست
و آتش چهره بدين كار برافروخته بود
گر چه ميگفت كه زارت بكشم ميديدم
كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
كفر زلفش ره دين ميزد و آن سنگين دل
در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت
الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود
يار مفروش به دنيا كه بسي سود نكرد
آن كه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يا رب اين قلب شناسي ز كه آموخته بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد