دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود
دل كه از ناوك مژگان تو در خون ميگشت
باز مشتاق كمانخانه ابروي تو بود
هم عفاالله صبا كز تو پيامي ميداد
ور نه در كس نرسيديم كه از كوي تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شكن طره هندوي تو بود
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من
كه گشادي كه مرا بود ز پهلوي تو بود
به وفاي تو كه بر تربت حافظ بگذر
كز جهان ميشد و در آرزوي روي تو بود
به كوي ميكده يا رب سحر چه مشغله بود
كه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنيست
به ناله دف و ني در خروش و ولوله بود
مباحثي كه در آن مجلس جنون ميرفت
وراي مدرسه و قال و قيل مسئله بود
دل از كرشمه ساقي به شكر بود ولي
ز نامساعدي بختش اندكي گله بود
قياس كردم و آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامريش در گله بود
بگفتمش به لبم بوسهاي حوالت كن
به خنده گفت كي ات با من اين معامله بود
ز اخترم نظري سعد در ره است كه دوش
ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
دهان يار كه درمان درد حافظ داشت
فغان كه وقت مروت چه تنگ حوصله بود
ديدم به خواب خوش كه به دستم پياله بود
تعبير رفت و كار به دولت حواله بود
چهل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد كه ميخواستم ز بخت
در چين زلف آن بت مشكين كلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و مي در پياله بود
بر آستان ميكده خون ميخورم مدام
روزي ما ز خوان قدر اين نواله بود
هر كو نكاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم كه كار مرغ سحر آه و ناله بود
ديديم شعر دلكش حافظ به مدح شاه
يك بيت از اين قصيده به از صد رساله بود
آن شاه تندحمله كه خورشيد شيرگير
پيشش به روز معركه كمتر غزاله بود
گوهر مخزن اسرار همان است كه بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است كه بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است كه بود
از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح
بوي زلف تو همان مونس جان است كه بود
طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد
همچنان در عمل معدن و كان است كه بود
كشته غمزه خود را به زيارت درياب
زان كه بيچاره همان دلنگران است كه بود
رنگ خون دل ما را كه نهان ميداري
همچنان در لب لعل تو عيان است كه بود
زلف هندوي تو گفتم كه دگر ره نزند
سالها رفت و بدان سيرت و سان است كه بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
كه بر اين چشمه همان آب روان است كه بود
مسلمانان مرا وقتي دلي بود
كه با وي گفتمي گر مشكلي بود
به گردابي چو ميافتادم از غم
به تدبيرش اميد ساحلي بود
دلي همدرد و ياري مصلحت بين
كه استظهار هر اهل دلي بود
ز من ضايع شد اندر كوي جانان
چه دامنگير يا رب منزلي بود
هنر بيعيب حرمان نيست ليكن
ز من محرومتر كي سائلي بود
بر اين جان پريشان رحمت آريد
كه وقتي كارداني كاملي بود
مرا تا عشق تعليم سخن كرد
حديثم نكته هر محفلي بود
مگو ديگر كه حافظ نكتهدان است
كه ما ديديم و محكم جاهلي بود
آن يار كز او خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست كه يارش سفري بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلك شيوه او پرده دري بود
منظور خردمند من آن ماه كه او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آري چه كنم دولت دور قمري بود
عذري بنه اي دل كه تو درويشي و او را
در مملكت حسن سر تاجوري بود
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
باقي همه بيحاصلي و بيخبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس كه آن گنج روان رهگذري بود
خود را بكش اي بلبل از اين رشك كه گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
از ديده خون دل همه بر روي ما رود
بر روي ما ز ديده چه گويم چهها رود
ما در درون سينه هوايي نهفتهايم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشيد خاوري كند از رشك جامه چاك
گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاك راه يار نهاديم روي خويش
بر روي ما رواست اگر آشنا رود
سيل است آب ديده و هر كس كه بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب ديده شب و روز ماجراست
زان رهگذر كه بر سر كويش چرا رود
حافظ به كوي ميكده دايم به صدق دل
چون صوفيان صومعه دار از صفا رود
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحي به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقي به نغمه ني و عود
به دور گل منشين بي شراب و شاهد و چنگ
كه همچو روز بقا هفتهاي بود معدود
شد از خروج رياحين چو آسمان روشن
زمين به اختر ميمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازك عذار عيسي دم
شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
جهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل
ولي چه سود كه در وي نه ممكن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سليمان وار
سحر كه مرغ درآيد به نغمه داوود
به باغ تازه كن آيين دين زردشتي
كنون كه لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحي به ياد آصف عهد
وزير ملك سليمان عماد دين محمود
بود كه مجلس حافظ به يمن تربيتش
هر آن چه ميطلبد جمله باشدش موجود
در ازل هر كو به فيض دولت ارزاني بود
تا ابد جام مرادش همدم جاني بود
من همان ساعت كه از مي خواستم شد توبه كار
گفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود
خود گرفتم كافكنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود
بي چراغ جام در خلوت نمييارم نشست
زان كه كنج اهل دل بايد كه نوراني بود
همت عالي طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب ياقوت رماني بود
گر چه بيسامان نمايد كار ما سهلش مبين
كاندر اين كشور گدايي رشك سلطاني بود
نيك نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار
خودپسندي جان من برهان ناداني بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان
نستدن جام مي از جانان گران جاني بود
دي عزيزي گفت حافظ ميخورد پنهان شراب
اي عزيز من نه عيب آن به كه پنهاني بود
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلك و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نكشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسكين من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چه كند كز پي درمان نرود
هر كه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد