دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
كز آتش درونم دود از كفن برآيد
بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران
بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش
نگرفته هيچ كامي جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود كام تنگدستان كي زان دهن برآيد
گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان
هر جا كه نام حافظ در انجمن برآيد
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سر آيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صحبت حكام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد
بر در ارباب بيمروت دنيا
چند نشيني كه خواجه كي به درآيد
ترك گدايي مكن كه گنج بيابي
از نظر ره روي كه در گذر آيد
صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد
بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد
غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بيخبر آيد
اگر آن طاير قدسي ز درم بازآيد
عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد
دارم اميد بر اين اشك چو باران كه دگر
برق دولت كه برفت از نظرم بازآيد
آن كه تاج سر من خاك كف پايش بود
از خدا ميطلبم تا به سرم بازآيد
خواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز
شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد
گر نثار قدم يار گرامي نكنم
گوهر جان به چه كار دگرم بازآيد
كوس نودولتي از بام سعادت بزنم
گر ببينم كه مه نوسفرم بازآيد
مانعش غلغل چنگ است و شكرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآيد
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتي تا به سلامت ز درم بازآيد
زهي خجسته زماني كه يار بازآيد
به كام غمزدگان غمگسار بازآيد
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
بدان اميد كه آن شهسوار بازآيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه كار بازآيد
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس كه بدين رهگذار بازآيد
دلي كه با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر كه بدان دل قرار بازآيد
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دي
به بوي آن كه دگر نوبهار بازآيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
كه همچو سرو به دستم نگار بازآيد
چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد
ز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد
نسيم در سر گل بشكند كلاله سنبل
چو از ميان چمن بوي آن كلاله برآيد
حكايت شب هجران نه آن حكايت حاليست
كه شمهاي ز بيانش به صد رساله برآيد
ز گرد خوان نگون فلك طمع نتوان داشت
كه بي ملالت صد غصه يك نواله برآيد
به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود
خيال باشد كاين كار بي حواله برآيد
گرت چو نوح نبي صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و كام هزارساله برآيد
نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاك كالبدش صد هزار لاله برآيد
جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه كشيد
هلال عيد در ابروي يار بايد ديد
شكسته گشت چو پشت هلال قامت من
كمان ابروي يارم چو وسمه بازكشيد
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت
كه گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود كه بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبيد
بيا كه با تو بگويم غم ملالت دل
چرا كه بي تو ندارم مجال گفت و شنيد
بهاي وصل تو گر جان بود خريدارم
كه جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد
چو ماه روي تو در شام زلف ميديدم
شبم به روي تو روشن چو روز ميگرديد
به لب رسيد مرا جان و برنيامد كام
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روي تو حافظ نوشت حرفي چند
بخوان ز نظمش و در گوش كن چو مرواريد
نفس برآمد و كام از تو بر نميآيد
فغان كه بخت من از خواب در نميآيد
صبا به چشم من انداخت خاكي از كويش
كه آب زندگيم در نظر نميآيد
قد بلند تو را تا به بر نميگيرم
درخت كام و مرادم به بر نميآيد
مگر به روي دلاراي يار ما ور ني
به هيچ وجه دگر كار بر نميآيد
مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوادي ديد
وز آن غريب بلاكش خبر نميآيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا
ولي چه سود يكي كارگر نميآيد
بسم حكايت دل هست با نسيم سحر
ولي به بخت من امشب سحر نميآيد
در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلاي زلف سياهت به سر نميآيد
ز بس كه شد دل حافظ رميده از همه كس
كنون ز حلقه زلفت به در نميآيد
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
حقوق بندگي مخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشي از آه و ناله عشاق
به صوت و نغمه چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطف باده كند جلوه در رخ ساقي
ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد
چو در ميان مراد آوريد دست اميد
ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد
سمند دولت اگر چند سركشيده رود
ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد
نميخوريد زماني غم وفاداران
ز بيوفايي دور زمانه ياد آريد
به وجه مرحمت اي ساكنان صدر جلال
ز روي حافظ و اين آستانه ياد آريد
ابر آذاري برآمد باد نوروزي وزيد
وجه مي ميخواهم و مطرب كه ميگويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار كيسهام
بار عشق و مفلسي صعب است ميبايد كشيد
قحط جود است آبروي خود نميبايد فروخت
باده و گل از بهاي خرقه ميبايد خريد
گوييا خواهد گشود از دولتم كاري كه دوش
من هميكردم دعا و صبح صادق ميدميد
با لبي و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از كريمي گوييا در گوشهاي بويي شنيد
دامني گر چاك شد در عالم رندي چه باك
جامهاي در نيك نامي نيز ميبايد دريد
اين لطايف كز لب لعل تو من گفتم كه گفت
وين تطاول كز سر زلف تو من ديدم كه ديد
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق كش ندانم بر دل حافظ كه زد
اين قدر دانم كه از شعر ترش خون ميچكيد
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
صفير مرغ برآمد بط شراب كجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل كه كشيد
ز ميوههاي بهشتي چه ذوق دريابد
هر آن كه سيب زنخدان شاهدي نگزيد
مكن ز غصه شكايت كه در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن كه زحمتي نكشيد
ز روي ساقي مه وش گلي بچين امروز
كه گرد عارض بستان خط بنفشه دميد
چنان كرشمه ساقي دلم ز دست ببرد
كه با كسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فروشش به جرعهاي نخريد
بهار ميگذرد دادگسترا درياب
كه رفت موسم و حافظ هنوز مينچشيد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد