از سر كوي تو هر كو به ملالت برود
نرود كارش و آخر به خجالت برود
كارواني كه بود بدرقهاش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالك از نور هدايت ببرد راه به دوست
كه به جايي نرسد گر به ضلالت برود
كام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات كه يك سر به بطالت برود
اي دليل دل گمگشته خدا را مددي
كه غريب ار نبرد ره به دلالت برود
حكم مستوري و مستي همه بر خاتم تست
كس ندانست كه آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حكمت به كف آور جامي
بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ور آشتي طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بيچارگان نظاره
زند به گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم كند به بيداري
وگر به روز شكايت كنم به خواب رود
طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل
بيفتد آن كه در اين راه با شتاب رود
گدايي در جانان به سلطنت مفروش
كسي ز سايه اين در به آفتاب رود
سواد نامه موي سياه چون طي شد
بياض كم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
كلاه داريش اندر سر شراب رود
حجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز
خوشا كسي كه در اين راه بيحجاب رود
ساقي حديث سرو و گل و لاله ميرود
وين بحث با ثلاثه غساله ميرود
مي ده كه نوعروس چمن حد حسن يافت
كار اين زمان ز صنعت دلاله ميرود
شكرشكن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله ميرود
طي مكان ببين و زمان در سلوك شعر
كاين طفل يك شبه ره يك ساله ميرود
آن چشم جادوانه عابدفريب بين
كش كاروان سحر ز دنباله ميرود
از ره مرو به عشوه دنيا كه اين عجوز
مكاره مينشيند و محتاله ميرود
باد بهار ميوزد از گلستان شاه
و از ژاله باده در قدح لاله ميرود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين
غافل مشو كه كار تو از ناله ميرود
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود
به هر درش كه بخوانند بيخبر نرود
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولي
ولي چگونه مگس از پي شكر نرود
سواد ديده غمديدهام به اشك مشوي
كه نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا كه بي سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي
كه هيچ كار ز پيشت بدين هنر نرود
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست
كه آبروي شريعت بدين قدر نرود
من گدا هوس سروقامتي دارم
كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود
تو كز مكارم اخلاق عالمي دگري
وفاي عهد من از خاطرت به درنرود
سياه نامهتر از خود كسي نميبينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر كه باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن كه ز مجلس سخن به درنرود
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
يا رب اندر كنف سايه آن سرو بلند
گر من سوخته يك دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عكس تو بر نقش نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود
عقلم از خانه به دررفت و گر مي اين است
ديدم از پيش كه در خانه دينم چه شود
صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود
خواجه دانست كه من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند كه چنينم چه شود
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حيواني كه ننوشد مي و انسان نشود
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض
ور نه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بكند كار خود اي دل خوش باش
كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
عشق ميورزم و اميد كه اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود
دوش ميگفت كه فردا بدهم كام دلت
سببي ساز خدايا كه پشيمان نشود
حسن خلقي ز خدا ميطلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليك به خون جگر شود
خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه
كز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر كرانه تير دعا كردهام روان
باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود
اي جان حديث ما بر دلدار بازگو
ليكن چنان مگو كه صبا را خبر شود
از كيمياي مهر تو زر گشت روي من
آري به يمن لطف شما خاك زر شود
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آن كه گدا معتبر شود
بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سركشي كه كنگره كاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاك در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم دركش ار نه باد صبا را خبر شود
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم كه ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوبرويان اين كار كمتر آيد
گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا كه شب رو است او از راه ديگر آيد
گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد
گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد
گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت
گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد
گفتا مگوي با كس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سر آمد
گفتا خموش حافظ كاين غصه هم سر آيد
اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
كه بوي خير ز زهد ريا نميآيد
جهانيان همه گر منع من كنند از عشق
من آن كنم كه خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض كرامت مبر كه خلق كريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ذكر است دل بدان اميد
كه حلقهاي ز سر زلف يار بگشايد
تو را كه حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است كه مشاطهات بيارايد
چمن خوش است و هوا دلكش است و مي بيغش
كنون بجز دل خوش هيچ در نميبايد
جميلهايست عروس جهان ولي هش دار
كه اين مخدره در عقد كس نميآيد
به لابه گفتمش اي ماه رخ چه باشد اگر
به يك شكر ز تو دلخستهاي بياسايد
به خنده گفت كه حافظ خداي را مپسند
كه بوسه تو رخ ماه را بيالايد
بخت از دهان دوست نشانم نميدهد
دولت خبر ز راز نهانم نميدهد
از بهر بوسهاي ز لبش جان هميدهم
اينم هميستاند و آنم نميدهد
مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نميدهد
زلفش كشيد باد صبا چرخ سفله بين
كان جا مجال بادوزانم نميدهد
چندان كه بر كنار چو پرگار ميشدم
دوران چو نقطه ره به ميانم نميدهد
شكر به صبر دست دهد عاقبت ولي
بدعهدي زمانه زمانم نميدهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نميدهد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد