من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت خطي كه برادران يوسف هنگام فروش او دادند

۳۵ بازديد


يوسفي كانجم سپندش سوختند
ده برادر چون ورا بفروختند
مالك دعرش چو زيشان مي‌خريد
خط ايشان خواست، كار زان مي‌خريد
خط ستد زان قوم هم بر جايگاه
پس گرفت آن ده برادر را گواه
چون عزيز مصر يوسف را خريد
آن خط پر غدر با يوسف رسيد
عاقبت چون گشت يوسف پادشاه
ده برادر آمدند آن جايگاه
روي يوسف باز مي‌نشناختند
خويش را در پيش او انداختند
خويشتن را چارهٔ جان خواستند
آب خود بردند تا نان خواستند
يوسف صديق گفت اي مردمان
من خطي دارم به عبراني زبان
مي‌نيارد خواند از خيلم كسي
گر شما خوانيد نان به خشم بسي
جمله عبري خوان بدند واختيار
شادمان گفتند شاها خط بيار
كور دل باد آنك اين حال از حضور
قصهٔ خود نشنود چند از غرور
خط ايشان يوسف ايشان را بداد
لرزه بر اندام ايشان برفتاد
نه خطي زان خط توانستند خواند
نه حديثي نيز دانستند راند
جمله از غم در تأسف ماندند
مبتلاي كار يوسف ماندند
سست شد حالي زبان آن همه
شد ز كار سخت جان آن همه
گفت يوسف گوييي بي‌هش شديد
وقت خط خواندن چرا خامش شديد
جمله گفتندش كه ما و تن زدن
به ازين خط خواندن و گردن زدن
چون نگه كردند آن سي مرغ زار
در خط آن رقعهٔ پر اعتبار
هرچ ايشان كرده‌بودند آن همه
بود كرده نقش تا پايان همه
آن همه خود بود سخت اين بود ليك
كان اسيران چون نگه كردند نيك
رفته بودند و طريقي ساخته
يوسف خود را به چاه انداخته
جان يوسف را به خواري سوخته
وانگه او را بر سري بفروخته
مي‌نداني تو گداي هيچ كس
مي‌فروشي يوسفي در هر نفس
يوسفت چون پادشه خواهد شدن
پيشواي پيشگه خواهد شدن
تو به آخر هم گدا، هم گرسنه
سوي او خواهي شدن هم برهنه
چون از و كار تو بر خواهد فروخت
از چه او را رايگان بايد فروخت
جان آن مرغان ز تشوير و حيا
شد حياي محض و جان شد توتيا
چون شدند از كل كل پاك آن همه
يافتند از نور حضرت جان همه
باز از سر بندهٔ نو جان شدند
باز از نوعي دگر حيران شدند
كرده و ناكردهٔ ديرينه شان
پاك گشت و محو گشت از سينه‌شان
آفتاب قربت از پيشان بتافت
جمله را از پرتو آن جان بتافت
هم ز عكس روي سيمرغ جهان
چهرهٔ سيمرغ ديدند از جهان
چون نگه كردند آن سي مرغ زود
بي‌شك اين سي مرغ آن سيمرغ بود
در تحير جمله سرگردان شدند
باز از نوعي دگر حيران شدند
خويش را ديدند سيمرغ تمام
بود خود سيمرغ سي مرغ مدام
چون سوي سيمرغ كردندي نگاه
بود اين سيمرغ اين كين جايگاه
ور بسوي خويش كردندي نظر
بود اين سيمرغ ايشان آن دگر
ور نظر در هر دو كردندي بهم
هر دو يك سيمرغ بودي بيش و كم
بود اين يك آن و آن يك بود اين
در همه عالم كسي نشنود اين
آن همه غرق تحير ماندند
بي تفكر وز تفكر ماندند
چون ندانستند هيچ از هيچ حال
بي زفان كردند از آن حضرت سؤال
كشف اين سر قوي در خواستند
حل مايي و توي درخواستند
بي زفان آمد از آن حضرت خطاب
كاينه‌ست اين حضرت چون آفتاب
هر كه آيد خويشتن بيند درو
جان و تن هم جان و تن بيند درو
چون شما سي مرغ اينجا آمديد
سي درين آيينه پيدا آمديد
گر چل و پنجاه مرغ آييد باز
پرده‌اي از خويش بگشاييد باز
گرچه بسياري به سر گرديده‌ايد
خويش را بينيد و خود را ديده‌ايد
هيچ كس را ديده بر ما كي رسد
چشم موري بر ثريا كي رسد
ديده موري كه سندان برگرفت
پشهٔ پيلي به دندان برگرفت
هرچ دانستي، چو ديدي آن نبود
و آنچ گفتي و شنيدي، آن نبود
اين همه وادي كه از پس كرده‌ايد
وين همه مردي كه هر كس كرده‌ايد
جمله در افعال مايي رفته‌ايد
وادي ذات صفت را خفته‌ايد
چون شما سي مرغ حيران مانده‌ايد
بي‌دل و بي‌صبر و بي‌جان مانده‌ايد
ما به سيمرغي بسي اوليتريم
زانك سيمرغ حقيقي گوهريم
محو ما گرديد در صد عز و ناز
تا به ما در خويش را يابيد باز
محو او گشتند آخر بر دوام
سايه در خورشيد گم شد والسلام
تا كه مي‌رفتند و مي‌گفت اين سخن
چون رسيدند و نه سر ماند و نه بن
لاجرم اينجا سخن كوتاه شد
ره رو و ره برنماند و راه شد


پاسخ پروانه به پرندگان كه او را از سوختن منع مي‌كردند

۴۱ بازديد


جملهٔ پرندگان روزگار
قصهٔ پروانه كردند آشكار
جمله با پروانه گفتند اي ضعيف
تا به كي در بازي اين جان شريف
چون نخواهد بود از شمعت وصال
جان مده بر جهل، تا كي زين محال
زين سخن پروانه شد مست و خراب
داد حالي آن سليمان را جواب
گفت اينم بس كه من بي‌دل مدام
گر درو نرسم درو برسم تمام
چون همه در عشق او مرد آمدند
پاي تا سر غرقهٔ درد آمدند
گرچه استغني برون ز اندازه بود
لطف او را نيز رويي تازه بود
حاجب لطف آمد و در برگشاد
هر نفس صد پردهٔ ديگر گشاد
شد جهان بي او حجابي آشكار
پس ز نور النور در پيوست كار
جمله را در مسند قربت نشاند
بر سرير عزت و هيبت نشاند
رقعهٔ بنهاد پيش آن همه
گفت بر خوانيد تا پايان همه
رقعهٔ آن قوم از راه مثال
مي‌شود معلوم اين شوريده حال


گفتهٔ مجنون كه دشنام ليلي را بر آفرين همهٔ عالم ترجيح ميداد

۳۳ بازديد


گفت مجنون گر همه روي زمين
هر زمان بر من كنندي آفرين
من نخواهم آفرين هيچ كس
مدح من دشنام ليلي باد و بس
خوشتراز صد مدح يك دشنام او
بهتر از ملك دو عالم نام او
مذهب خود با توگفتم اي عزيز
گر بود خواري چه خواهد بود نيز
گفت برق عزت آيد آشكار
پس برآرد از همه جانها دمار
چون بسوزد جان به صد زاري چه سود
آنگهي از عزت و خواري چه سود
بازگفتند آن گروه سوخته
جان ما و آتش افروخته
كي شود پروانه از آتش نفور
زانك او را هست در آتش حضور
گرچه ما را دست ندهد وصل يار
سوختن ما را دهد دست، اينت كار
گر رسيدن سوي آن دلخواه نيست
پاك پرسيدن جز اينجا راه نيست


...

۳۴ بازديد


پادشاهي بود عالم زان او
هفت كشور جمله در فرمان او
بود در فرماندهي اسكندري
قاف تا قاف جهانش لشگري
جاه او دو رخ نهاده ماه را
مه دو رخ بر خاك ره آن جاه را
داشت آن خسرو يكي عالي وزير
در بزرگي خرده دان و خرده گير
يك پسر داشت آن وزير پر هنر
حسن عالم وقف رويش سر به سر
كسي به زيبايي او هرگز نديد
هيچ زيبا نيز چندان عز نديد
از نكو رويي كه بود آن دلفروز
هيچ نتوانست بيرون شد به روز
گر به روز آن ماه پيداآمدي
صد قيامت آشكارا آمدي
برنخيزد در جهان خرمي
تا ابد محبوب‌تر زو آدمي
چهره‌اي داشت آن پسر چون آفتاب
طره‌اي هم رنگ و بوي مشك ناب
سايه بان آفتابش مشك بود
آب حيوان بي لبش لب خشك بود
در ميان آفتاب دلستانش
بود هم چون ذرهٔ شكل دهانش
ذرهٔ او فتنهٔ مردم شده
در درونش صد ستاره گم شده
چون ستاره ره نمايد در جهان
سي درون ذره‌اي چون شد نهان
زلف او بر پشتي او سرفراز
در سرافرازي به پشت افتاده باز
هر شكن در طرهٔ آن سيم تن
صد جهان جان را به يك دم صد شكن
زلف او بر رخ بسي منسوبه داشت
در سر هر موي صد اعجوبه داشت
بود بر شكل كمانش ابرويي
خود كجا بد آن كمان را بازويي
نرگس افسون گرش در دلبري
كرده از هر مژه‌اي صد ساحري
لعل او سرچشمهٔ آب حيات
چون شكر شيرين و سرسبز از نبات
خط سبزش سرخ رويي جمال
طوطي سرچشمهٔ حد كمال
گفتن از دندان او بي‌خرد گيست
كان گهر از عزت خود برد گيست
مشك خالش نقطهٔ جيم جمال
ماضي و مستقبل از وي كرده حال
شرح زيبايي آن زيبا پسر
از وجود او نمي‌آمد به سر
شاه از و القصه مست مست شد
و ز بلاي عشق او از دست شد
گرچه شاهي سخت عالي قدر بود
چون هلالي از غم آن بدر بود
شد چنان مستغرق عشق پسر
كز وجود خود نمي‌آمد بدر
گر نبودي لحظه‌اي در پيش او
جوي خون راندي دل بي خويش او
نه قرارش بود بي او يك نفس
نه زماني صبر بودش زين هوس
روز و شب بي او نياسودي دمي
مونس او بودش به روز و شب همي
تا شبش بنشاندي روز دراز
راز مي‌گفتي بدان مه چهره باز
چون شب تاريك گشتي آشكار
شاه را نه خواب بودي نه قرار
وان پسر در خواب رفتي پيش شاه
شاه مي‌كردي به روي او نگاه
در فروغ و نور شمع دلستان
جملهٔ شب خفته مي‌بودي ستان
شه در آن مه روي مي‌نگريستي
هر شبي صد گونه خون بگريستي
گاه گل بر روي او افشاندي
گاه گرد از موي او افشاندي
گه ز درد عشق، چون باران ز ميغ
بر رخ او اشك راندي بي‌دريغ
گاه با آن ماه جشني ساختي
گاه بر رويش قدح پرداختي
يك نفس از پيش خود نگذاشتش
تا كه بودي لازم خود داشتش
كي توانست آن پسر دايم نشست
ليك بود از بيم خسرو پاي بست
گر برفتي يك دم از پيرامنش
شه ز غيرت سرفكندي از تنش
خواستي هم مادر او هم پدر
تا دمي بينند روي آن پسر
ليكشان زهره نبود از بيم شاه
تا برين قصه برآمد ديرگاه
بود در همسايگي شهريار
دختري خورشيد رخ همچون نگار
آن پسر شد عاشق ديدار او
همچو آتش گرم شد در كار او
كي شبي با او نشستي سازكرد
مجلسي چون روي خويش آغازكرد
از نهان بي‌شاه با او درنشست
بود آن شب از قضا آن شاه مست
نيم شب چون نيم مستي پادشاه
دشنه‌اي در كف، بجست از خوابگاه
آن پسر را جست ، هيچش مي‌نيافت
عاقبت آنجا كه بود آنجا شتافت
دختري با آن پسر بنشسته ديد
هر دو را در هم دلي پيوسته ديد
چون بديد آن حال شاه نامور
آتش غيرت فتادش در جگر
مست و عشق و آنگهي سلطان سري
چون بود معشوق او با ديگري
شاه با خود گفت بر چون من شهي
چون گزيدي ديگري، اينت ابلهي
آنچ من كردم بجاي تو بسي
هيچ كس هرگز نكرد آن با كسي
در مكافات من آخر اين كني
رو بكن، الحق كه شيرين مي‌كني
هم كليد گنجها در دست تو
هم سر افرازان عالم پست تو
هم مرا هم راز و هم همدم مدام
هم مرا هم درد و هم محرم مدام
در نشيني با گدايي در نهان
از تو پردازم همين ساعت مكان
اين بگفت و امر كرد آن شهريار
تا ببستند آن پسر را استوار
سيم خام او ميان خاك راه
كرد همچون نيل خام از چوب شاه
بعد از آن شد گفت تا دارش زدند
در ميان صفهٔ بارش زدند
گفت اول پوست از وي دركشيد
سرنگون آنگه به دارش بركشيد
تا كسي كو گشت اهل پادشاه
تا هم آخر او به كس نكند نگاه
در ربودند آن پسر را زار و خوار
تا در آويزند سر مستش ز دار
شد وزير آگاه از حال پسر
خاك بر سر گفت اي جان پدر
اين چه خذلان بود كامد در رهت
چه قضا بود اين كه دشمن شد شهت
بود آنجا دو غلام پادشاه
عزم كرده تا كنند او را تباه
آن وزير آمد دلي پر درد و داغ
هر يكي را داد دري شب چراغ
گفت امشب هست مست اين پادشاه
وين پسر را نيست چنديني گناه
چون شود هشيار شاه نامدار
هم پشيمان گردد وهم بي‌قرار
هرك او را كشته باشد بي‌شكي
شاه از صد زنده نگذارد يكي
آن غلامان جمله گفتند اين نفس
گر بيايد شه نبيند هيچ كس
درزمان از ما بريزد جوي خون
پس كند بردار ما را سرنگون
خونيي آورد از زندان وزير
بازكردش پوست از تن همچوسير
سرنگوسارش زدار آونگ كرد
خاك از خونش گل گل رنگ كرد
وآن پسر را كرد درپرده نهان
تا چه زايد از پس پرده جهان
شاه چون هشيار شد روزي دگر
همچنان مي‌سوخت از خشمش جگر
آن غلامانرا بخواند آن پادشا
گفت با آن سگ چه كرديد از جفا
جمله گفتندش كه كرديم استوار
درميان صفه بارش بدار
پوستش كرديم سرتاسر برون
بر سردارست اكنون سرنگون
شاه چون بشنود آن پاسخ تمام
شاد گشت از پاسخ آن دو غلام
هر يكي را داد فاخر خلعتي
يافت هريك منصبي ورفعتي
شاه گفتا همچنان تا ديرگاه
خوار بگذاريد بردارش تباه
تا زكار اين پليد نابكار
عبرتي گيرند خلق روزگار
چون شنود اين قصه خلق شهر او
جمله را دل درد كرد از بهر او
درنظاره آمدند آنجا بسي
باز مي‌نشناختندش هر كسي
گوشتي ديدند خلقان غرق خون
پوست از وي دركشيده سرنگون
آن كه و مه هرك ديدش آن چنان
همچو باران خون گرستي در نهان
روز تا شب ماتم آن ماه بود
شهر پردرد و دريغ و آه بود
بعد روزي چند، بي دلدار خويش
شه پشيمان گشت از كردار خويش
خشم او كم گشت، عشقش زور كرد
عشق شاه شيردل را مور كرد
پادشاهي با چنان يوسف وشي
روز و شب بنشسته در خلوت خوشي
بوده دايم از شراب وصل مست
در خمار وصل چون داند نشست
عاقبت طاقت نماندش يك نفس
كار او پيوسته زاري بود و بس
جان او مي‌سوخت از درد فراق
گشت بي صبر و قرار از اشتياق
در پشيماني فروشد پادشاه
ديده پر خون كرد و سر بر خاك راه
جامه نيلي كرد و در برخود ببست
در ميان خون و خاكستر نشست
نه طعامي خورد از آن پس نه شراب
در رميد از چشم خون افشانش خواب
چون در آمد شب، برون شد شهريار
كرد از اغيار خالي زير دار
رفت تنها زير دار آن پسر
ياد مي‌آورد كار آن پسر
چون ز يك يك كار او ياد آمديش
ازبن هر موي فرياد آمديش
بر دل او درد بي اندازه شد
هر زمانش ماتم نو تازه شد
بر سر آن كشته مي‌ناليد زار
خون او در روي مي‌ماليد زار
خويش را در خاك مي‌افكند او
پشت دست از دست برمي كند او
گر شمار اشك او كردي كسي
بيشتر بودي زصد باران بسي
جملهٔ شب بود تنها تا بروز
همچو شمعي در ميان اشك و سوز
چون نسيم صبح گشتي آشكار
با وثاق خويش رفتي شهريار
درميان خاك وخاكستر شدي
درمصيبت هر زمان با سرشدي
چون برآمد چل شبان روزتمام
همچو مويي شد شه عالي مقام
در فرو بست وبزير دار او
گشت درتيمار او بيمار او
كس نداشت آن زهره درچل روزوشب
تا گشايد درسخن با شاه لب
از پس چل شب نه نان خورد و نه آب
آن پسر را ديد يك ساعت بخواب
روي همچون ماه اودراشك غرق
ازقدم در خون نشسته تا بفرق
شاه گفتش اي لطيف جان فزاي
ازچه غرق خون شدي سرتابپاي
گفت در خون ز آشنايي توم
وين چنين از بي وفايي توم
بازكردي پوست از من بي گناه
اين وفاداري بود اي پادشاه
يار با يارخود آخر اين كند
كافرم گر هيچ كافر اين كند
من چه كردم تا تو بردارم كني
سربري وسرنگوسارم كني
روي اكنون مي‌بگردانم ز تو
تا قيامت داد بستانم ز تو
چون شود ديوان دادارآشكار
داد من بستاند از تو كردگار
شاه چون بشنود از آن مه اين جواب
درزمان درجست دل پر خون زخواب
شور غالب گشت برجان ودلش
هرزماني سخت‌تر شدمشكلش
گشت بس ديوانه وازدست شد
ضعف درپيوست وغم پيوست شد
خانهٔ ديوانگي دربازكرد
نوحهٔ بس زار زار آغاز كرد
گفت اي جان ودلم، بي حاصلم
چون شود از تشوير تو جان ودلم
اي بسي سر گشتهٔ من آمده
پس بزاري كشتهٔ من آمده
همچو من گوهر شكست خود كه كرد
اينچ من كردم بدست خود كه كرد
مي‌سزد گر من به خون آغشته‌ام
تا چرا معشوق خود را كشته‌ام
درنگر آخر كجايي اي پسر
خط مكش در آشنايي اي پسر
تو مكن بد گرچه من بد كرده‌ام
زانك اين بد جمله با خود كرده‌ام
من چنين حيران و غمناك از توم
خاك بر سر بر سر خاك از توام
از كجا جويم ترا اي جان من
رحمتي كن بر دل حيران من
گر جفا ديدي تو از من بي وفا
تو وفاداري، مكن با من جفا
از تنت گر ريختم خون بي‌خبر
خون جانم چند ريزي اي پسر
مست بودم كين خطا بر من برفت
خود چه بود اين كز قضا بر من برفت
گر تو پيش از من برفتي ناگهان
بي تو من كي زنده مانم در جهان
بي تو چون يكدم سر خويشم نماند
زندگاني يك دو دم بيشم نماند
جان به لب آورد بي تو شهريار
تا كند در خون بهاي تو نثار
مي‌نترسم من ز مرگ خويشتن
ليك ترسم از جفاي خويش من
گر شود جاويد جانم عذر خواه
هم نيارد خواست عذر اين گناه
كاشكي حلقم ببريدي به تيغ
وز دلم گم گشتي اين درد و دريغ
خالقا جانم درين حيرت بسوخت
پاي تا فرق من از حسرت بسوخت
من ندارم طاقت و تاب فراق
چند سوزد جان من در اشتياق
جان من بستان به فضل اي دادگر
زانك من طاقت نمي‌دارم دگر
همچنين مي‌گفت تا خاموش شد
در ميان خامشي بيهوش شد
عاقبت پيك عنايت در رسيد
شكر ما بعد شكايت در رسيد
چون ز حد بگذشت درد پادشاه
بود پنهان آن وزير آن جايگاه
شد بياراست آن پسر را در نهان
پس فرستادش بر شاه جهان
آمد از پرده برون چون مه ز ميغ
پيش خسرو رفت با كرباس و تيغ
در زمين افتاد پيش شهريار
همچو باران اشك مي‌باريد زار
چون بديد آن ماه را شاه جهان
مي‌ندانم تا چه گويم اين زمان
شاه در خاك و پسر در خون فتاد
كس چه داند كين عجايب چون فتاد
هرچ گويم بعد ازين ناگفتنيست
در چو در قعرست هم ناسفتنيست
شاه چون يافت از فراق او خلاص
هر دو خوش رفتند در ايوان خاص
بعد ازين كس واقف اسرار نيست
زانك اينجا موضع اغيار نيست
آنچ آن يك گفت آن ديگر شنود
كور ديد آن حال، گوش كر شنود
من كيم آنرا كه شرح آن دهم
ور دهم آن شرح خط برجان دهم
نارسيده چون دهم آن شرح من
تن زنم چون مانده‌ام در طرح من
گر اجازت باشد از پيشان مرا
زود فرمايند شرح آن مرا
چون سر يك موي نيست اين جايگاه
جز خموشي روي نيست اين جايگاه
نيست ممكن آنك يابد يك زمان
جز خموشي گوهري تيغ زفان
گرچه سوسن ده زفان بيش آمدست
عاشق خاموشي خويش آمدست
اين زمان باري سخن كردم تمام
كار بايد، چند گويم، والسلام


سخن عاشقي كه بر خاكستر حلاج نشست

۳۴ بازديد


گفت چون در آتش افروخته
گشت آن حلاج كلي سوخته
عاشقي آمد مگر چوبي بدست
بر سر آن طشت خاكستر نشست
پس زفان بگشاد هم چون آتشي
باز مي‌شوريد خاكستر خوشي
وانگهي مي‌گفت برگوييد راست
كانك خوش مي‌زد انا الحق او كجاست
آنچ گفتي آنچ بشنيدي همه
وانچ دانستي و مي‌ديدي همه
آن همه جز اول افسانه نيست
محو شو چون جايت اين ويرانه نيست
اصل بايد، اصل مستغني و پاك
گر بود فرع و اگر نبود چه باك
هست خورشيد حقيقي بر دوام
گونه ذره‌مان نه سايه والسلام
چون برآمد صد هزاران قرن بيش
قرنهاي بي زمان نه پس نه پيش
بعد از آن مرغان فاني را بناز
بي‌فناي كل به خود دادند باز
چون همه خويش با خويش آمدند
در بقا بعد از فنا پيش آمدند
نيست هرگز، گر نوست و گر كهن
زان فنا و زان بقا كس را سخن
هم چنان كو دور دورست از نظر
شرح اين دورست از شرح و خبر
ليكن از راه مثال اصحابنا
شرح جستند از بقا بعد الفنا
آن كجا اينجا توان پرداختن
نو كتابي بايد آن را ساختن
زانك اسرار البقا بعد الفنا
آن شناسد كو بود آنرا سزا
تا تو هستي در وجود و در عدم
كي تواني زد درين منزل قدم
چون نه اين ماند نه آن در ره ترا
خواب چون مي‌آيد اي ابله ترا
در نگر تا اول و آخر چه بود
گر به آخر داني اين آخر چه سود
نطفهٔ پرورده در صد عز و ناز
تا شده هم عاقل و هم كار ساز
كرده او را واقف اسرار خويش
داده او را معرفت در كار خويش
بعد از آنش محو كرده محو كل
زان همه عزت درافكنده بذل
باز گردانيده او را خاك راه
باز كرده فاني او را چندگاه
پس ميان اين فنا صد گونه راز
گفته بي او، ليك با او گفته باز
بعد از آن او را بقايي داده كل
عين عزت كرده بر وي عين ذل
تو چه داني تا چه داري پيش تو
با خود آي آخر فروانديش تو
تا نگردد جان تو مردود شاه
كي شوي مقبول شاه آن جايگاه
تا نيابي در فنا كم كاستي
در بقا هرگز نبيني راستي
اول اندازد بخواري در رهت
باز برگيرد به عزت ناگهت
نيست شو تا هستيت از پي رسد
تا تو هستي، هست در تو كي رسد
تا نگردي محو خواري فنا
كي رسد اثبات از عز بقا


گفتهٔ داناي دين هنگام نزع

۳۵ بازديد


چون به نزغ افتاد آن داناي دين
گفت اگر دانستمي من پيش ازين
كين شنو بر گفت چون دارد شرف
در سخن كي كردمي عمري تلف
گر سخن از نيكوي چون زر بود
آن سخن ناگفته نيكوتر بود
كار آمد حصهٔ مردان مرد
حصهٔ ما گفت آمد، اينت درد
گر چو مردان درد دين بودي ترا
آنچ مي‌گويم يقين بودي ترا
ز آشناي خود دلت بيگانه‌ايست
هرچ مي‌گويم ترا افسانه‌ايست
تو بخسب از ناز همچون سركشي
تا منت افسانه مي‌گويم خوشي
خوش خوشت عطار اگر افسانه گفت
خواب خوشتر آيدت تو خوش بخفت
بس كه ما در ريگ رو غم ريختيم
بس گهر كز حلق خوك آويختيم
بس كه ما اين خوان فرو آراستيم
بس كزين خوان گرسنه برخاستيم
بس كه گفتم نفس را فرمان نبرد
بس كه دارو كردش و درمان نبرد
چون نخواهد آمد از من هيچ كار
شستم از خود دست و رفتم بركنار
جذبه حق بايد ازيشان كرد خواست
كين به دست من نخواهد گشت راست
نفس هر لحظه چو فربه‌تر شود
نيست روي آنك ازين بهتر شود
هيچ نشنود او كزان فربه نشد
اين همه بشنود يك دم به نشد
تا بميرم من به صد زاري زار
او نگيرد پند، يا رب زينهار


في وصف حاله

۳۵ بازديد


كردي اي اعطار بر عالم نثار
نافهٔ اسرار هر دم صد هراز
از تو پر عطرست آفاق جهان
وز تو در شورند عشاق جهان
گه دم عشق علي الاخلاق زن
گه نواي پردهٔ عشاق زن
شعر تو عشاق را سرمايه داد
عاشقان را دايم اين سرمايه داد
ختم شد بر تو چو بر خورشيد نور
منطق الطير و مقامات طيور
از سر دردي بدين ميدان درآي
جان سپر زار و بدين ديوان درآي
در چنين ميدان كه شد جان ناپديد
بل كه شد هم نيز ميدان ناپديد
گر نيايي از سر دردي درو
روي ننمايد ترا گردي درو
در ازل درد تو چون شد گام زن
گر زني گامي همه بر كام زن
تا نگردد نامرادي قوت تو
كي شود زنده دل مبهوت تو
درد حاصل كن كه درمان درد تست
در دو عالم داروي جان درد تست
در كتاب من مكن اي مرد راه
از سر شعر و سر كبري نگاه
از سر دردي نگه كن دفترم
تا ز صد يك درد داري باورم
گوي دولت آن برد تا پيشگاه
كز سر دردي كند اين را نگاه
در گذر از زاهدي و سادگي
درد بايد، درد و كارافتادگي
هركرا درديست درمانش مباد
هرك درمان خواهد او جانش مباد
مرد بايد تشنه و بي‌خورد و خواب
تشنه‌اي كو تا ابد نرسد به آب
هرك زين شيوه سخن دردي نيافت
از طريق عاشقان گردي نيافت
هرك اين را خواند مرد كار شد
وانك اين دريافت برخوردار شد
اهل صورت غرق گفتار من اند
اهل معني مرد اسرار من‌اند
اين كتاب آرايش است ايام را
خاص را داده نصيب و عام را
گر چو يخ افسرده‌اي ديد اين كتاب
خوش برون آمد جوابش از حجاب
نظم من خاصيتي دارد عجيب
زانك هر دم بيشتر بخشد نصيب
گر بسي خواندن ميسر آيدت
بي‌شكي هر بار خوشتر آيدت
زين عروس خانگي در خدر ناز
جز به تدريجي نيفتد پرده باز
تا قيامت نيز چون من بي‌خودي
در سخن ننهد قلم بر كاغذي
هستم از بحر حقيقت درفشان
ختم شد بر من سخن اينك نشان
گر ثناي خويشتن گويم بسي
كي پسندد آن ثنا از من كسي
ليك خود منصف شناسد قدر من
زانك پنهان نيست نور بدر من
حال خود سر بسته گفتم اندكي
خود سخن دان داد بدهد بي‌شكي
آنچ من بر فرق خلق افشانده‌ام
گر نمانم تا قيامت مانده‌ام
در زفان خلق تا روز شمار
ياد گردم، بس بود اين يادگار
گر بريزد از هم اين نه دايره
كم نگردد نقطهٔ زين تذكره
گر كسي را ره نمايد اين كتاب
پس براندازد ز پيش او حجاب
چون به آسايش رسد زين يادگار
در دعا گوينده را گو ياد دار
گل فشاني كرده‌ام زين بوستان
ياد داريدم به خود اي دوستان
هر يكي خود را در آن نوعي كه بود
كرد لختي جلوه و بگذشت زود
لاجرم من نيز همچون رفتگان
جلوه دادم مرغ جان بر خفتگان
زين سخن گر خفته‌اي عمري دراز
يك نفس بيدار دل گردد بر از
بي‌شكي دايم برآيد كار من
منقطع گردد غم و تيمار من
بس كه خود را چون چراغي سوختم
تا جهاني را چو شمع افروختم
همچو مشكاتي شد از دودم دماغ
شمع خلدي تا كه از دود چراغ
روز خوردم رفت، شب خوابم نماند
زاتش دل بر جگر آبم نماند
با دلم گفتم كه اي بسيار گوي
چند گويي، تن زن و اسرار جوي
گفت غرق آتشم عيبم مكن
مي بسوزم گر نمي‌گويم سخن
بحر جانم مي‌زند صد گونه جوش
چون توانم بود يك ساعت خموش
بر كسي فخري نمي‌آرم بدين
خويش را مشغول مي‌دارم بدين
گرچه از دل نيست خالي درد اين
چند گويم چون نيم من مرد اين
اين همه افسانهٔ بيهودگيست
كار مردان از مني پالودگيست
دل كه او مشغول اين بيهوده شد
زوچه آيد چون سخن فرسوده شد
مي ببايد ترك جان نهمار كرد
زين همه بيهوده استغفار كرد
چند خواهي بحر جان در جوش بود
جان فشاندن بايد و خاموش بود


صوفي كه از مردان حق سخن مي‌گفت و خطاب پيري به او

۳۴ بازديد


صوفيي را گفت آن پير كهن
چند از مردان حق گويي سخن
گفت خوش آيد زنان را بردوام
آنك مي‌گويند از مردان مدام
گر نيم زيشان، ازيشان گفته‌ام
خوش دلم كين قصه از جان گفته‌ام
گر ندارم از شكر جز نام بهر
اين بسي به زان كه اندر كام زهر
جملهٔ ديوان من ديوانگيست
عقل را با اين سخن بيگانگيست
جان نگردد پاك از بيگانگي
تا نيابد بوي اين ديوانگي
من ندانم تا چه گويم، اي عجب
چند گم ناكرده جويم، اي عجب
از حماقت ترك دولت گفته‌ام
درس بي‌كاران غفلت گفته‌ام
گر مرا گويند اي گم كرده راه
هم به خود عذر گناه من بخواه
مي‌ندانم تا شود اين كار راست
يا توانم عذر اين صد عمر خواست
گر دمي بر راه او در كارمي
كي چنين مستغرق اشعارمي
گر مرا در راه او بودي مقام
شين شعرم شين شرگشتي مدام
شعر گفتن حجت بي‌حاصليست
خويشتن را ديد كردن جاهليست
چون نديدم در جهان محرم كسي
هم به شعر خود فروگفتم بسي
گر تو مرد رازجويي بازجوي
جان فشان و خون گري و راز جوي
زانك من خون سرشك افشانده‌ام
تا چنين خون ريز حرفي رانده‌ام
گر مشام آري به بحر ژرف من
بشنوي تو بوي خون از حرف من
هر كه شد از زهر بدعت دردمند
بس بود ترياكش اين حرف بلند
گرچه عطارم من و ترياك ده
سوخته دارم جگر چون ناك ده
هست خلقي بي نمك بس بي‌خبر
لاجرم زان مي‌خورم تنها جگر
چون ز نان خشك گيرم سفره پيش
تر كنم از شورواي چشم خويش
از دلم آن سفره را بريان كنم
گه گهي جبريل را مهمان كنم
چون مرا روح القدس هم كاسه است
كي توانم نان هر مدبر شكست
من نخواهم نان هر ناخوش منش
بس بود اين نانم و آن نان خورش
شد عنا القلب جان افزاي من
شد حقيقت كنز لايفناي من
هر توانگر كين چنين گنجيش هست
كي شود در منت هر سفله پست
شكر ايزد را كه درباري نيم
بستهٔ هر ناسزاواري نيم
من ز كس بر دل كجا بندي نهم
نام هر دون را خداوندي نهم
نه طعام هيچ ظالم خورده‌ام
نه كتابي را تخلص كرده‌ام
همت عاليم ممدوحم بس است
قوت جسم و قوت روحم بس است
پيش خود بردند پيشينان مرا
تا به كي زين خويشتن بينان مرا
تا ز كار خلق آزاد آمدم
در ميان صد بلا شاد آمدم
فارغم زين زمرهٔ بدخواه نيك
خواه نامم بد كنيد و خواه نيك
من چنان در درد خود درمانده‌ام
كز همه آفاق دست افشانده‌ام
گر دريغ و درد من بشنوديي
تو بسي حيران‌تر از من بوديي
جسم و جان رفت وز جان و جسم من
نيست جز درد و دريغي قسم من


پند ارسطاطاليس بر اسكندر هنگام مردن او

۳۵ بازديد


چون بمرد اسكندر اندر راه دين
ارسطاطاليس گفت اي شاه دين
تا كه بودي پند مي‌دادي مدام
خلق را اين پند امروزين تمام
پند گير اي دل كه گرداب بلاست
زنده دل شو زانك مرگت در قفاست
من زفان و نطق مرغان سر به سر
با تو گفتم فهم كن اي بي‌خبر
در ميان عاشقان مرغان درند
كز قفس پيش از اجل برمي پرند
جمله را شرح و بياني ديگرست
زانك مرغان را زفاني ديگرست
پيش سيمرغ آن كسي اكسير ساخت
كو زفان اين همه مرغان شناخت
كي شناسي دولت روحانيان
در ميان حكمت يونانيان
تااز آن حكمت نگردي فرد تو
كي شوي در حكمت دين مرد تو
هرك نام آن برد در راه عشق
نيست در ديوان دين آگاه عشق
كاف كفر اينجا به حق المعرفه
دوستر دارم ز فاي فلسفه
زانك اگر پرده شود از كفر باز
تو تواني كرد از كفر احتراز
ليك آن علم لزج چون ره زند
بيشتر بر مردم آگه زند
گر از آن حكمت دلي افروختي
كي چنان فاروق برهم سوختي
شمع دين چون حكمت يونان بسوخت
شمع دل زان علم بر نتوان فروخت
حكمت يثرب بست اي مرد دين
خاك بر يونان فشان در درد دين
تا به كي گويي تو اي عطار حرف
نيستي تو مرد اين كار شگرف
از وجود خويش بيرون آي پاك
خاك شو از نيستي بر روي خاك
تا تو هستي پاي مال هر خسي
نيست گشتي تاج فرق هر كسي
تو فنا شو تا همه مرغان راه
ره دهندت در بقا در پيشگاه
گفتهٔ تو رهبر تو بس بود
كين سخن پير ره هركس بود
گر نيم مرغان ره را هيچ كس
ذكر ايشان كرده‌ام، اينم نه بس
آخرم زان كاروان گردي رسيد
قسم من زان رفتگان دردي رسيد


گفتار شبلي كه پس از مردن به خواب جوانمردي آمد

۳۳ بازديد


چون بشد شبلي ازين جاي خراب
بعد از آن ديدش جوامردي به خواب
گفت حق با تو چه كرد اي نيك بخت
گفت ؛ چون شد در حسابم كار سخت
چون مرا بس خويشتن دشمن بديد
ضعف و نوميدي و عجز من بديد
رحمتش آمد بدان بيچارگيم
پس ببخشود از كرم يك بارگيم
خالقا بيچارهٔ راهم ترا
همچو موري لنگ در چاهم ترا
من نمي‌دانم كه من اهل چه‌ام
يا كجاام يا كدامم يا كه‌ام
بي‌تني بي‌دولتي بي‌حاصلي
بي‌نوايي بي‌قراري بي‌دلي
عمر در خون جگر بگداخته
بهرهٔ از عمر ناپرداخته
هر چه كرده جمله تاوان آمده
جان به لب عمرم به پايان آمده
دل ز دستم رفته و دين گم شده
صورتم نامانده معني گم شده
من نه كافر نه مسلمان مانده
در ميان هر دو حيران مانده
نه مسلمانم نه كافر، چون كنم
مانده سرگردان و مضطر، چون كنم
در دري تنگم گرفتارآمده
روي در ديوار پندار آمده
بر من بيچاره اين در برگشاي
وين ز راه افتاده را راهي نماي
بنده را گر نيست زاد راه هيچ
مي‌نياسايد ز اشك و آه هيچ
هم تواني سوخت از آهش گناه
هم ز اشكش شست ديوان سياه
هر كه درياهاي اشكش حاصل است
گو بيا كو درخور اين منزل است
وانك او را ديدهٔ خون بار نيست
گو برو كو را بر ما كار نيست