حكايت مردي كه پسر جوانش به چاه افتاد

۳۷ بازديد
 

در ده ما بود برنايي چو ماه
اوفتاد آن ماه يوسف‌وش به چاه
در زبر افتاد خاك او را بسي
عاقبت ز آنجا بر آوردش كسي
خاك بر وي گشته بود و روزگار
با دو دم آورده بودش كار و بار
آن نكو سيرت محمد نام بود
تا بدان عالم ازو يك گام بود
چون پدر ديدش چنان، گفت اي پسر
اي چراغ چشم واي جان پدر
اي محمد، با پدر لطفي بكن
يك سخن گو، گفت آخر كو سخن
كو محمد، كو پسر، كو هيچ كس
اين بگفت و جان بداد، اين بود و بس
درنگر اي سالك صاحب نظر
تا محمد كو و آدم، درنگر
آدم آخر كو و ذريات كو
نام جزويات و كليات كو
كو زمين، كو كوه و دريا، كو فلك
كو پري، كو ديو و مردم ،كو ملك
كو كنون آن صد هزاران تن زخاك
كو كنون آن صد هزاران جان پاك
كو به وقت جان بدادن پيچ پيچ
كو كسي، كو جان و تن، كو هيچ‌هيچ
هر دو عالم را و صد چندان كه هست
گر بسايي و ببيزي آنك هست
چون سراي پيچ پيچ آيد ترا
با سر غربال هيچ آيد ترا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد