پاك ديني گفت سي سال تمام
عمر بيخود ميگذارم بر دوام
همچو اسمعيل در خود ناپديد
آن زمان كو را پدر سر ميبريد
چون بود آنكس كه او عمري گذاشت
همچو آن يك دم كه اسمعيل داشت
كس چه داند تا درين حبس تعب
عمر خود چون ميگذارم روز و شب
گاه ميسوزم چو شمع از انتظار
گاه ميگريم چر ابر نوبهار
تو فروغ شمع ميبيني خوشي
مينبيني در سر او آتشي
آنك از بيرون كند در تن نگاه
كي بود هرگز درون سينه راه
در خم چوگان چه گويي، هيچ جاي
ميندانم پاي از سر، سر ز پاي
از وجودم خود نكردم هيچ سود
كانچ كردم وانچ گفتم هيچ بود
اي دريغا نيست از كس ياريم
عمر ضايع گشت در بيكاريم
چون توانستم ندانستم ، چه سود
چون بدانستم، توانستم نبود
اين زمان جز عجز و جز بيچارگي
ميندارم چارهٔ يك بارگي
راه بيني وقت پيچاپيچ مرگ
گفت چون ره را ندارم زاد و برگ
از خوي خجلت كفي گل كردهام
پس از و خشتي به حاصل كردهام
شيشهٔ پر اشك دارم نيز من
ژندهٔ برچيدهام بهر كفن
اولم زان اشك اگر خوني دهيد
آخرم آن خشت زير سرنهيد
وان كفن در آب چشم آغشتهام
اي دريغا سر به سر به سرشتهام
آن كفن چون در تنم پوشيد پاك
زود تسليمم كنيد آنگه به خاك
چون چنين كرديد، تا محشر ز ميغ
بر سر خاكم نبارد جز دريغ
داني اين چندين دريغا بهر چيست
پشهاي با باد نتوانست زيست
سايه از خورشيد ميجويد وصال
مينيابد، اينت سودا و محال
گرچه هست اين خود محالي آشكار
جز محال انديشي او را نيست كار
هرك او ننهد درين انديشه سر
او ازين بهتر چه انديشه دگر
سختتر بينم بهر دم مشكلم
چون بپردازم ازين مشكل دلم
كيست چون من فرد و تنها مانده
خشك لب غرقاب دريا مانده
نه مرا هم راز و هم دم هيچ كس
نه مرا هم درد و محرم هيچ كس
نه ز همت ميل ممدوحي مرا
نه ز ظلمت خلوت روحي مرا
نه دل كس نه دل خود نيز هم
نه سر نيك و سر بد نيز هم
نه هواي لقمهٔ سلطان مرا
نه قفاي سيلي دربان مرا
نه به تنهايي صبوري يك دمم
نه بدل از خلق دوري يك دمم
هست احوال من زير و زبر
همچنان كان پير داد از خود خبر
آن عزيزي گفت فردا ذوالجلال
گر كند در دشت حشر از من سؤال
كاي فرو مانده چه آوردي ز راه
گويم از زندان چه آرند اي اله
غرق ادبارم ز زندان آمده
پاي و سر گم كرده حيران آمده
باد در كف خاك درگاه توم
بنده و زنداني راه توم
روي آن دارد كه نفروشي مرا
خلعتي از فضل درپوشي مرا
زين همه آلودگي پاكم بري
در مسلماني فرو خاكم بري
چون نهان گردد تنم در خاك و خشت
بگذري از هرچ كردم خوب و زشت
آفريدن رايگانم چون رواست
رايگانم گر بيامرزي سزاست
بوسعيد مهنه با مردان راه
بود روزي در ميان خانقاه
مستي آمد اشك ريزان بيقرار
تا دران خانقاه آشفتهوار
پرده از ناسازگاري بازكرد
گريه و بدمستيي آغازكرد
شيخ كو را ديد آمد در برش
ايستاد از روي شفقت بر سرش
گفت هان اي مست اينجا كم ستيز
از چه ميباشي، به من ده دست و خيز
مست گفت اي حق تعالي يار تو
نيست شيخا دستگيري كار تو
تو سر خود گير و رفتي مردوار
سر فرورفته مرا با او گذار
گر ز هر كس دستگيري آمدي
مور در صدر اميري آمدي
دستگيري نيست كار تو، برو
نيستم من در شمار تو برو
شيخ در خاك اوفتاد از درد او
سرخ گشت از اشك روي زرد او
اي همه تو ناگزير من تو باش
اوفتادم دست گير من تو باش
ماندهام در چاه زندان پاي بست
در چنين چاهم كه گيرد جز تو دست
هم تن زندانيم آلوده شد
هم دل محنت كشم فرسوده شد
گرچه بس آلوده در راه آمدم
عفو كن كز حبس وز چاه آمدم
در رهي ميرفت پيري راهبر
ديد از روحانيان خلقي مگر
بود نقدي سخت رايج در ميان
ميربودند آن ز هم روحانيان
پير كرد آن قوم را حالي سؤال
گفت چيست اين نقد برگوييد حال
مرغ روحانيش گفت اي پيرراه
دردمندي ميگذشت اين جايگاه
بركشيد آهي ز دل پاك و برفت
ريخت اشك گرم بر خاك و برفت
ما كنون آن اشك گرم و آه سرد
ميبريم از يك دگر در راه درد
يا رب اشك و آه بسياريم هست
گر ندارم هيچ اين باريم هست
چون روايي دارد آنجا اشك راه
بنده دارد اين متاع آن جايگاه
پاك كن از آه صحن جان من
پس بشوي از اشك من ديوان من
ميروم گم راه، ره نايافته
دل چو ديوان جز سيه نايافته
ره نمايم باش و ديوانم بشوي
از دو عالم تختهٔ جانم بشوي
بينهايت درد دل دارم ز تو
جان اگر دارم خجل دارم ز تو
عمر در اندوه تو بردم به سر
كاشكي بوديم صد عمر دگر
تا در اندوهت به سر ميبردمي
هر زمان دردي دگر ميبردمي
ماندهام از دست خود در صد ز حير
دست من اي دست گير من تو گير
چون سليمان كرد با چندان كمال
پيش موري لنگ از عجز آن سؤال
گفت برگوي اي ز من آغشتهتر
تا كدامين گل به غم به سر شسته
داد آن ساعت جوابش مور لنگ
گفت خشت واپسين در گور تنگ
واپسين خشتي كه پيوندد به خاك
منقطع گردد همه اوميد پاك
چون مرا در زير خاك اي پاك ذات
منقطع گردد اميد از كاينات
پس بپوشد خشت آخر روي من
تو مگردان روي فضل از سوي من
چون به خاك آرم سرگشته روي
هيچ با رويم ميار از هيچ سوي
روي آن دارد كزان چندان گناه
هيچ با رويم نياري اي اله
تو كريم مطلقي اي كردگار
عفو كن از هرچ رفت و در گذار
چون نظام الملك در نزع اوفتاد
گفت الهي ميروم در دست باد
خالقا، يا رب ، به حق آنك من
هركرا ديدم كه گفت از تو سخن
در همه نوعي خريدارش شدم
ياري او كردم و يارش شدم
بر خريداري تو آموختم
هرگزت روزي به كس نفروختم
چون خريداري تو كردم بسي
هرگزت نفروختم چون هر كسي
دردم آخر خريداريم كن
يار بيياران توي، ياريم كن
يا رب آن دم ياريم ده يك نفس
كان دمم جز تو نخواهد بود كس
ديده پر خون دوستان پاك من
چون بيفشاند دست از خاك من
تو بده دستي در آن ساعت درست
تا بگيرم دامن فضل تو چست
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
به بوي نافهاي كاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد ميدارد كه بربنديد محملها
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد
كه سالك بيخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
همه كارم ز خود كامي به بدنامي كشيد آخر
نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محفلها
حضوري گر هميخواهي از او غايب مشو حافظ
متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
"براي جستجو در اشعار حافظ كليك كنيد"

خواجه شمسالدين محمد شيرازي
متخلص به حافظ ، غزلسراي بزرگ و از خداوندان شعر و ادب پارسي است . وي حدود سال ۷۲۶ هجري قمري در شيراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فراگرفت و در علوم ادبي عصر پايهاي رفيع يافت . خاصه در علوم فقهي و الهي غور و تأمل بسيار كرد و قرآن را با چهارده روايت مختلف از بر داشت. گوته دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلماني ديوان شرقي خود را به نام او و با كسب الهام از افكار وي تدوين كرد . ديوان اشعار او شامل غزليات ، چند قصيده ، چند مثنوي ، قطعات و رباعيات است. وي به سال ۷۹۲ هجري قمري در شيراز درگذشت. آرامگاه او در حافظيه شيراز زيارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسي است.

براي ورود به بخش غزليات صوتي حافظ كليك كنيد
بوسعيد مهنه در حمام بود
قايميش افتاد و مرد خام بود
شوخ شيخ آورد تا بازوي او
جمع كرد آن جمله پيش روي او
شيخ را گفتا بگو اي پاك جان
تا جوامردي چه باشد در جهان
شيخ گفتا شوخ پنهان كردنست
پيش چشم خلق ناآوردنست
اين جوابي بود بر بالاي او
قايم افتاد آن زمان در پاي او
چون به ناداني خويش اقرار كرد
شيخ خوش شد، قايم استغفار كرد
خالقا، پروردگارا ، منعما
پادشاها، كارسازا ، مكرما
چون جوانمردي خلق عالمي
هست از درياي فضلت شب نمي
قايم مطلق تويي اما به ذات
وز جوانمردي ببايي در صفات
شوخي و بيشرمي ما در گذار
شوخ ما با پيش چشم ما ميار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد