دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۵ بازديد
گفت مردي مرد را از اهل راز
پرده شد از عالم اسرار باز
هاتفي در حال گفت اي پير زود
هرچه ميخواهي به خواه و گير زود
پير گفتا من بديدم كانبيا
مبتلا بودند دايم در بلا
هر كجا رنج و بلايي بيش بود
انبيا را آن همه در پيش بود
انبيا را چون بلا آمد نصيب
كي رسد راحت بدين پير غريب
من نه عزت خواهم و نه خواريي
كاش در عجز خودم بگذاريي
چون نصيب مهتران در دست و رنج
كهتران را كي تواند بود گنج
انبيا بودند سر غوغاي كار
من ندارم تاب، دست از من بدار
هرچ گفتم از ميان خود چه سود
تا ترا كاري نيفتد زان چه سود
گرچه در بحر خطر افتادهاي
همچو كبكي بال و پرافتادهاي
از نهنگ و قعر اگر آگاهيي
كي سلوك اين چنين ره خواهيي
اول از پندار ماني بيقرار
چون درافتي جان كي آري با كنار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد