حكايت مگسي كه به كندو رفت و دست و پايش در عسل ماند

۳۶ بازديد


آن مگس مي‌شد ز بهر توشه‌اي
ديد كندوي عسل در گوشه‌اي
شد ز شوق آن عسل دل داده‌اي
در خروش آمد كه كو آزاده‌اي
كز من مسكين جوي بستاند او
در درون كندوم بنشاند او
شاخ وصلم گر ببرآيد چنين
منج نيكوتر بود در انگبين
كرد كارش را كسي، بيرون شوي
در درون ره دادش و بستد جوي
چون مگس را با عسل افتاد كار
پاي و دستش در عسل شد استوار
در طپيدن سست شد پيوند او
وز چخيدن سخت‌تر شد بند او
در خروش آمد كه ما را قهر كشت
وانگبينم سخت‌تر از زهر كشت
گر جوي دادم، دو جو اكنون دهم
بوك ازين درماندگي بيرون جهم
كس درين وادي دمي فارغ مباد
مرد اين وادي بجز بالغ مباد
روزگاريست اي دل آشفته كار
تا به غفلت مي‌گذاري روزگار
عمر در بي‌حاصلي بردي به سر
كو كنون تحصيل را عمري دگر
خيز و اين وادي مشكل قطع كن
بازپر، وز جان وز دل قطع كن
زانك تا با جان و بادل هم بري
مشركي وز مشركان غافل‌تري
جان برافشان در ره و دل كن نثار
ورنه ز استغني بگردانند كار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد