حكايت شيخي خرقه‌پوش كه عاشق دختر سگبان شد

۳۵ بازديد


بود شيخي خرقه پوش و نامدار
برد از وي دختر سگبان قرار
شد چنان در عشق آن دلبر زبون
كز دلش مي‌زد چو دريا موج خون
بر اميد آنك بيند روي او
شب بخفتي با سگان در كوي او
مادر دختر از آن آگاه شد
گفت شيخا چون دلت گم‌راه شد
پير اگر بر دست دارد اين هوس
پيشهٔ ما هست سگباني و بس
رنگ ماگيري و سگباني كني
بعد سالي عقد و مهماني كني
چون نبود آن شيخ اندر عشق سست
خرقه را بفكند و شد در كار چست
با سگي در دست در بازار شد
قرب سالي از پي اين كار شد
صوفي ديگر كه بودش هم نفس
چون چنانش ديد گفت اي هيچ كس
مدت سي سال بودي مرد مرد
اين چرا كردي و هرگز اين كه كرد
گفت اي غافل مكن قصه دراز
زانك اگر پرده كني زين قصه باز
حق تعالي داند اين اسرار را
با تو گرداند همي اين كار را
چون ببيند طعنهٔ پيوست تو
سگ نهد از دست من بر دست تو
چند گويم اين دلم از درد راه
خون شد و يك دم نيامد مرد راه
من ببيهوده شدم بسيار گوي
وز شما يك تن نشد اسرارجوي
گر شما اسرار دان ره شويد
آنگهي از حرف من آگه شويد
گر بگويم بيش ازين در ره بسي
جمله در خوابيد، كو رهبر كسي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد