حكايت يعقوب و فراق يوسف

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت يعقوب و فراق يوسف

۳۷ بازديد
 

چون جدا افتاد يوسف از پدر
گشت يعقوب از فراقش بي‌بصر
موج مي‌زد بحر خون از ديدگانش
نام يوسف مانده دايم در زفانش
جبرئيل آمد هرگز گرد گر
بر زفان تو كند يوسف گذر
محو گردانيم نامت بعد ازين
از ميان انبيا و مرسلين
چون درآمد امرش از حق آن زمان
گشت محوش نام يوسف از زفان
گرچه نام يوسفش بودي نديم
نام او در جان خود گشتي مقيم
ديد يوسف را شبي در خواب پيش
خواست تا او را بخواند سوي خويش
يادش آمد آنچ حق فرموده بود
تن زد آن سرگشتهٔ فرسوده زود
لكن از بي طاقتي از جان پاك
بركشيد آهي به غايت دردناك
چون ز خواب خوش بجنبيد او ز جاي
جبرئيل آمد كه مي‌گويد خداي
گر نراندي نام يوسف بر زفان
ليك آهي بركشيدي آن زمان
در ميان آه تو دانم كه بود
در حقيقت توبه بشكستي چه سود
عقل را زين كار سودا مي‌كند
عشق بازي بين كه با ما مي‌كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد