حكايت صعوه

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت صعوه

۶۷ بازديد


صعوه آمد دل ضعيف و تن نزار
پاي تا سر همچو آتش بي‌قرار
گفت من حيران و فرتوت آمدم
بي‌دل و بي‌قوت و قوت آمدم
همچو موسي بازو و زوريم نيست
وز ضعيفي قوت موريم نيست
من نه پر دارم نه پا نه هيچ نيز
كي رسم در گرد سيمرغ عزيز
پيش او اين مرغ عاجز كي رسد
صعوه در سيمرغ هرگز كي رسد
در جهان او را طلب كاران بسيست
وصل او كي لايق چون من كسيست
در وصال او چو نتوانم رسيد
بر محالي راه نتوانم بريد
گر نهم رويي بسوي درگهش
يا بميرم يا بسوزم در رهش
چون نيم من مرد او، اين جايگاه
يوسف خود باز مي‌جويم ز چاه
يوسفي گم كرده‌ام در چاهسار
بازيابم آخرش در روزگار
گر بيابم يوسف خود را ز چاه
بر پرم با او من از ماهي به ماه
هدهدش گفت اي زشنگي و خوشي
كرده در افتادگي صد سركشي
جمله سالوسي تو من اين كي خرم
نيست اين سالوسي تو درخورم
پاي در ره نه، مزن دم، لب بدوز
گر بسوزند اين همه تو هم بسوز
گر تو يعقوبي به معني في المثل
يوسفت ندهند كمتر كن حيل
مي‌فروزد آتش غيرت مدام
عشق يوسف هست بر عالم حرام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد