حكايت مردي كه پس از مرگ حقه‌اي زر او بازمانده بود

۳۹ بازديد


حقهٔ زر داشت مردي بي‌خبر
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
بعد سالي ديد فرزندش به خواب
صورتش چون موش دو چشمش پر آب
پس در آن موضع كه زر بنهاده بود
موشي اندر گرد آن مي‌گشت زود
گفت فرزندش كزو كردم سؤال
كز چه اينجا آمدي بر گوي حال
گفت زر بنهاده‌ام اين جايگاه
من ندانم تا بدو كس يافت راه
گفت آخر صورت موشت چراست
گفت هر دل را كه مهر زر نخاست
صورتش اينست و در من مي‌نگر
پند گير و زر بيفكن اي پسر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد