دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۹ بازديد
حقهٔ زر داشت مردي بيخبر
چون بمرد و زو بماند آن حقه زر
بعد سالي ديد فرزندش به خواب
صورتش چون موش دو چشمش پر آب
پس در آن موضع كه زر بنهاده بود
موشي اندر گرد آن ميگشت زود
گفت فرزندش كزو كردم سؤال
كز چه اينجا آمدي بر گوي حال
گفت زر بنهادهام اين جايگاه
من ندانم تا بدو كس يافت راه
گفت آخر صورت موشت چراست
گفت هر دل را كه مهر زر نخاست
صورتش اينست و در من مينگر
پند گير و زر بيفكن اي پسر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد