حكايت اسكندر كه خود به رسولي مي‌رفت

۳۵ بازديد


گفت چون اسكندر آن صاحب قبول
خواستي جايي فرستادن رسول
چون رسد آخر خود آن شاه جهان
جامه پوشيدي و خود رفتي نهان
پس بگفتي آنچ كس نشنوده است
گفتي اسكندر چنين فرموده است
در همه عالم نمي‌دانست كس
كين رسول اسكندر است آنجا و بس
هيچ كس چون چشم اسكندر نداشت
گرچه گفت اسكندر و باور نداشت
هست راهي سوي هر دل شاه را
ليك ره نبود دل گم راه را
گر برون حجره شد بيگانه بود
غم مخور خوردي درون هم خانه بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد