پرسش مرغان

مشاور شركت بيمه پارسيان

پرسش مرغان

۳۸ بازديد


بعد از آن مرغان ديگر سر به سر
عذرها گفتند مشتي بي‌خبر
هر يكي از جهل عذري نيز گفت
گر نگفت از صدر كز دهليز گفت
گر بگويم عذر يك يك با تو باز
دار معذورم كه مي‌گردد دراز
هر كسي را بود عذري تنگ و لنگ
اين چنين كس كي كند عنقا به چنگ
هرك عنقا راست از جان خواستار
چنگ از جان باز دارد مردوار
هركه را در آشيان سي دانه نيست
شايد از سيمرغ اگر ديوانه نيست
چون نداري دانه‌اي را حوصله
چون تو با سيمرغ باشي هم چله
چون تهي كردي به يك مي پهلوان
دوستكاني چون خوري با پهلوان
چون نداري ذره‌اي را گنج و تاب
چون تواني جست گنج از آفتاب
چون شدي در قطرهٔ ناچيز و غرق
چون روي از پاي دريا تا به فرق
زآنچ آن خودهست بويي نيست اين
كار هر ناشسته رويي نيست اين
جملهٔ مرغان چو بشنيدند حال
سر به سر كردند از هدهد سؤال
كاي سبق برده ز ما در ره بري
ختم كرده بهتري و مهتري
ما همه مشتي ضعيف و ناتوان
بي‌پر و بي‌بال و نه تن نه توان
كي رسيم آخر به سيمرغ رفيع
گر رسد از ما كسي، باشد بديع
نسبت ما چيست با او بازگوي
زانك نتوان شد به عميا رازجوي
گرميان ما و او نسبت بدي
هر يكي را سوي او رغبت بدي
او سليمانست ما موري گدا
درنگر كو از كجا ما از كجا
كرده موري را ميان چاه بند
كي رسد در گرد سيمرغ بلند
خسروي كار گدايي كي بود
اين به بازوي چو مائي كي بود
هدهد آنگه گفت كاي بي‌حاصلان
عشق كي نيكو بود از بددلان
اي گدايان چندازين بي‌حاصلي
راست نايد عاشقي و بددلي
هركه را در عشق چشمي بازشد
پاي كوبان آمد و جان بازشد
تو بدان كانگه كه سيمرغ از نقاب
آشكارا كرد رخ چون آفتاب
صد هزاران سايه بر خاك او فكند
پس نظر بر سايهٔ پاك او فكند
سايهٔ خود كرد بر عالم نثار
گشت چندين مرغ هر دم آشكار
صورت مرغان عالم سر به سر
سايهٔ اوست اين بدان اي بي هنر
اين بدان چون اين بدانستي نخست
سوي آن حضرت نسب درست
حق بدانستي ببين آنگه بباش
چون بدانستي مكن اين راز فاش
هرك او از كسب مستغرق بود
حاش لله گر تو گويي حق بود
گر تو گشتي آنچ گفتم نه حقي
ليك در حق دايما مستغرقي
مرد مستغرق حلولي كي بود
اين سخن كار فضولي كي بود
چون بدانستي كه ظل كيستي
فارغي گر مردي و گر زيستي
گر نگشتي هيچ سيمرغ آشكار
نيستي سيمرغ هرگز سايه‌دار
باز اگر سيمرغ مي‌گشتي نهان
سايه‌اي هرگز نماندي در جهان
هرچ اينجا سايه‌اي پيدا شود
اول آن چيز آشكار آنجا شود
ديدهٔ سيمرغ بين گر نيستت
دل چو آيينه منور نيستت
چون كسي را نيست چشم آن جمال
وز جمالش هست صبر لامحال
با جمالش عشق نتوانست باخت
از كمال لطف خود آيينه ساخت
هست از آيينه دل در دل نگر
تا ببيني روي او در دل نگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد