دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۴ ۳۳ بازديد
زو يكي پرسيد كاي صاحب قبول
تو چه ميگويي ز ياران رسول
گفت من از حق نميآيم به سر
كي توانم داد از ياران خبر
گرنه در حق جان و دل گم دارمي
يك نفس پرواي مردم دارمي
آن نه من بودم كه در سجده گهي
خار در چشمم شكست اندر رهي
بر زمين خونم روان شد از بصر
من ز خون خويش بودم بيخبر
آنك او را اين چنين دردي بود
كي دل كار زن و مردي بود
چون نبودم تا كه بودم خودشناس
ديگري را كي شناسم در قياس
تو درين ره نه خدا و نه رسول
دست كوته كن ازين رد و قبول
تو كفي خاكي درين ره خاك شو
از تبرا و تولا پاك شو
چون كفي خاكي سخن از خاك گوي
جمله را تو پاك دان و پاك گوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد