مجمع مرغان

مشاور شركت بيمه پارسيان

مجمع مرغان

۳۴ بازديد


مرحبا اي هدهد هادي شده
در حقيقت پيك هر وادي شده
اي به سر حد سبا سير تو خوش
با سليمان منطق الطير تو خوش
صاحب سر سليمان آمدي
از تفاخر تا جور زان آمدي
ديو را در بند و زندان باز دار
تا سليمان را تو باشي رازدار
ديو را وقتي كه در زندان كني
با سليمان قصد شادروان كني
خه خه‌اي موسيچهٔ موسي صفت
خيز موسيقار زن در معرفت
گردد از جان مرد موسيقي شناس
لحن موسيقي خلقت را سپاس
همچو موسي ديدهٔ آتش ز دور
لاجرم موسيچهٔ بر كوه طور
هم ز فرعون بهيمي دور شو
هم به ميقات آي و مرغ طور شو
پس كلام بي‌زفان و بي‌خروشان
فهم كن بي‌عقل بشنو نه به گوش
مرحبا اي طوطي طوبي نشين
حله درپوشيده طوقي آتشين
طوق آتش از براي دوزخيست
حله از بهر بهشتي و سخيست
چون خليل آن كس كه از نمرود رست
خوش تواند كرد بر آتش نشست
سر بزن نمرود را همچون قلم
چون خليل اله در آتش نه قدم
چون شدي از وحشت نمرود پاك
حله پوش، از آتشين طوقت چه باك
خه خه‌اي كبك خرامان در خرام
خوش خوشي از كوه عرفان در خرام
قهقهه در شيوهٔ اين راه زن
حلقه بر سندان دار الله زن
كوه خود در هم گداز از فاقه‌اي
تا برون آيد ز كوهت ناقه‌اي
چون مسلم ناقهٔ يابي جوان
جوي شير و انگبين بيني روان
ناقه مي‌ران گر مصالح آيدت
خود به استقبال صالح آيدت
مرحبا اي تنگ باز تنگ چشم
چند خواهي بود تند و تيز خشم
نامهٔ عشق ازل بر پاي بند
تا ابد آن نامه را مگشاي بند
عقل مادرزاد كن با دل بدل
تا يكي بيني ابد را تا ازل
چارچوب طبع بشكن مردوار
در درون غار وحدت كن قرار
چون به غار اندر قرار آيد ترا
صدر عالم يار غار آيد ترا
خه خه‌اي دراج معراج الست
ديده بر فرق بلي تاج الست
چون الست عشق بشنيدي به جان
از بلي نفس بيزاري ستان
چون بلي نفس گرداب بلاست
كي شود كار تو در گرداب راست
نفس را همچون خر عيسي بسوز
پس چو عيسي جان شو و جان برفروز
خر بسوز و مرغ جان را كار ساز
تا خوشت روح اله آيد پيش باز
مرحبا اي عندليب باغ عشق
ناله كن خوش خوش ز درد و داغ عشق
خوش بنال از درد دل داودوار
تا كنندت هر نفس صد جان نثار
حلق داودي به معني برگشاي
خلق را از لحن خلقت رهنماي
چند پيوندي زره بر نفس شوم
همچو داود آهن خود كن چو موم
گر شود اين آهنت چون موم نرم
تو شوي در عشق چون داود گرم
خه خه‌اي طاوس باغ هشت در
سوختي از زخم مار هفت‌سر
صحبت اين مار در خونت فكند
وز بهشت عدن بيرونت فكند
برگرفتت سد ره و طوبي ز راه
كردت از سد طبيعت دل سياه
تا نگرداني هلاك اين مار را
كي شوي شايسته اين اسرار را
گر خلاصي باشدت زين مار زشت
آدمت با خاص گيرد در بهشت
مرحبا اي خوش تذرو دوربين
چشمهٔ دل غرق بحر نور بين
اي ميان چاه ظلمت مانده
مبتلاي حبس محنت مانده
خويش را زين چاه ظلماني برآر
سر ز اوج عرش رحماني برآر
همچو يوسف بگذر از زندان و چاه
تا شوي در مصر عزت پادشاه
گر چنين ملكي مسلم آيدت
يوسف صديق همدم آيدت
خه خه‌اي قمري دمساز آمده
شاد رفته تنگ دل باز آمده
تنگ دل زاني كه در خون مانده‌اي
در مضيق حبس ذوالنون مانده‌اي
اي شده سرگشتهٔ ماهي نفس
چند خواهي ديد بد خواهي نفس
سر بكن اين ماهي بدخواه را
تا تواني سود فرق ماه را
گر بود از ماهي نفست خلاص
مونس يونس شوي در بحر خاص
مرحبا اي فاخته بگشاي لحن
تا گهر بر تو فشاند هفت صحن
چون بود طوق وفا در گردنت
زشت باشد بي‌وفايي كردنت
از وجودت تا بود موئي بجاي
بي‌وفايت خوان از سر تا به پاي
گر درآيي و برون آيي ز خود
سوي معني راه يابي از خرد
چون خرد سوي معانيت آورد
خضر آب زندگانيت آورد
خه خه‌اي باز به پرواز آمده
رفته سركش سرنگون بازآمده
سر مكش چون سرنگوني مانده‌اي
تن بنه چون غرق خوني مانده‌اي
بستهٔ مردار دنيا آمدي
لاجرم مهجور معني آمدي
هم ز دنيا هم ز عقبي درگذر
پس كلاه از سر بگير و درنگر
چون بگردد از دو گيتي راي تو
دست ذوالقرنين آيد جاي تو
مرحبا اي مرغ زرين، خوش درآي
گرم شو در كار و چون آتش درآي
هرچه پيشت آيد از گرمي بسوز
ز آفرينش چشم جان كل بدوز
چون بسوزي هرچه پيش آيد ترا
نزل حق هر لحظه بيش آيد ترا
چون دلت شد واقف اسرار حق
خويشتن را وقف كن بر كار حق
چون شوي در كار حق مرغ تمام
تو نماني حق بماند والسلام
مجمعي كردند مرغان جهان
آنچ بودند آشكارا و نهان
جمله گفتند اين زمان در دور كار
نيست خالي هيچ شهر از شهريار
چون بود كه اقليم مارا شاه نيست
بيش ازين بي‌شاه بودن راه نيست
يك دگر را شايد ار ياري كنيم
پادشاهي را طلب كاري كنيم
زانك چون كشور بود بي‌پادشاه
نظم و ترتيبي نماند در سپاه
پس همه با جايگاهي آمدند
سر به سر جوياي شاهي آمدند
هدهد آشفته دل پرانتظار
در ميان جمع آمد بي‌قرار
حله‌اي بود از طريقت در برش
افسري بود از حقيقت بر سرش
تيز وهمي بود در راه آمده
از بد وز نيك آگاه آمده
گفت اي مرغان منم بي‌هيچ ريب
هم بريد حضرت و هم پيك غيب
هم ز هر حضرت خبردار آمدم
هم ز فطنت صاحب اسرارآمدم
آنك بسم الله در منقار يافت
دور نبود گر بسي اسرار يافت
مي‌گذارم در غم خود روزگار
هيچ كس را نيست با من هيچ‌كار
چون من آزادم ز خلقان ، لاجرم
خلق آزادند از من نيز هم
چون منم مشغول درد پادشاه
هرگزم دردي نباشد از سپاه
آب بنمايم ز وهم خويشتن
رازها دانم بسي زين بيش من
با سليمان در سخن پيش آمدم
لاجرم از خيل او بيش آمدم
هرك غايب شد ز ملكش اي عجب
او نپرسيد و نكرد او را طلب
من چو غايب گشتم از وي يك زمان
كرد هر سويي طلب كاري روان
زانك مي‌نشكفت از من يك نفس
هدهدي را تا ابد اين قدر بس
نامهٔ او بردم و باز آمدم
پيش او در پرده هم راز آمدم
هرك او مطلوب پيغامبر بود
زيبدش بر فرق اگر افسر بود
هرك مذكور خداي آمد به خير
كي رسد در گرد سيرش هيچ طير
سالها در بحر و بر مي‌گشته‌ام
پاي اندر ره به سر مي‌گشته‌ام
وادي و كوه و بيابان رفته‌ام
عالمي در عهد طوفان رفته‌ام
با سليمان در سفرها بوده‌ام
عرصهٔ عالم بسي پيموده‌ام
پادشاه خويش را دانسته‌ام
چون روم تنها چو نتوانسته‌ام
ليك با من گر شما هم ره شويد
محرم آن شاه و آن درگه شويد
وارهيد از ننگ خودبيني خويش
تا كي از تشوير بي‌ديني خويش
هرك در وي باخت جان از خود برست
در ره جانان ز نيك و بد برست
جان فشانيد و قدم در ره نهيد
پاي كوبان سر بدان درگه نهيد
هست ما را پادشاهي بي خلاف
در پس كوهي كه هست آن كوه قاف
نام او سيمرغ سلطان طيور
او به ما نزديك و ما زو دور دور
در حريم عزتست آرام او
نيست حد هر زفاني نام او
صد هزاران پرده دارد بيشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پيش در
در دو عالم نيست كس را زهره‌اي
كو تواند يافت از وي بهره‌اي
دايما او پادشاه مطلق است
در كمال عز خود مستغرق است
او به سر نايد ز خود آنجا كه اوست
كي رسد علم و خرد آنجا كه اوست
نه بدو ره،نه شكيبايي ازو
صد هزاران خلق سودايي ازو
وصف او چون كار جان پاك نيست
عقل را سرمايهٔ ادراك نيست
لاجرم هم عقل و هم جان خيره ماند
در صفاتش با دو چشم تيره ماند
هيچ دانايي كمال او نديد
هيچ بينايي جمال اونديد
در كمالش آفرينش ره نيافت
دانش از پي رفت و بينش ره نيافت
قسم خلقان زان كمال و زان جمال
هست اگر بر هم نهي مشت خيال
بر خيالي كي توان اين ره سپرد
تو به ماهي چون تواني مه سپرد
صد هزاران سر چو گوي آنجا بود
هاي‌هاي و هاي و هوي آنجا بود
بس كه خشكي بس كه دريا بر رهست
تا نپنداري كه راهي كوته است
شيرمردي بايد اين ره را شگرف
زانك ره دورست و دريا ژرف ژرف
روي آن دارد كه حيران مي‌رويم
در رهش گريان و خندان مي‌رويم
گر نشان يابيم از و كاري بود
ورنه بي او زيستن عاري بود
جان بي‌جانان اگر آيد به كار
گر تو مردي جان بي‌جانان مدار
مرد مي‌بايد تمام اين راه را
جان فشاندن بايد اين درگاه را
دست بايد شست از جان مردوار
تا توان گفتن كه هستي مردكار
جان چو بي جانان نيرزد هيچ چيز
همچو مردان برفشان جان عزيز
گر تو جاني برفشاني مردوار
بس كه جانان جان كند بر تو نثار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد