حكايت طوطي

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت طوطي

۳۵ بازديد


طوطي آمد با دهان پر شكر
در لباس فستقي با طوق زر
پشه گشته با شه‌اي از فر او
هر كجا سرسبزيي از پر او
در سخن گفتن شكر ريز آمده
در شكر خوردن پگه خيزآمده
گفت هر سنگين دل و هر هيچ كس
چون مني را آهنين سازد قفس
من در اين زندان آهن مانده باز
ز آرزوي آب خضرم در گداز
خضر مرغانم از آنم سبزپوش
بوك دانم كردن آب خضرنوش
من نيارم در بر سيمرغ تاب
بس بود از چشمهٔ خضرم يك آب
سر نهم در راه چون سوداييي
مي‌روم هر جاي چون هر جاييي
چون نشان يابم ز آب زندگي
سلطنت دستم دهد در بندگي
هدهدش گفت اي ز دولت بي‌نشان
مرد نبود هرك نبود جان فشان
جان ز بهر اين بكار آيد ترا
تا دمي درخورد يار آيد ترا
آب حيوان خواهي و جان دوستي
رو كه تو مغزي نداري پوستي
جان چه خواهي كرد، بر جانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد