حكايت گفتن مرتضي اسرار خويش را با چاه و پر خون شدن چاه

۳۵ بازديد

 

مصطفا جايي فرود آمد به راه
گفت آب آرند لشگر را ز چاه
رفت مردي بازآمد پر شتاب
گفت پر خونست چاه و نيست آب
گفت پنداري ز درد كار خويش
مرتضي در چاه گفت اسرار خويش
چاه چون بشنيد آن تابش نبود
لاجرم چون تو شدي آبش نبود
آنك در جانش چنين شوري بود
در دلش كي كينهٔ موري بود
در تعصب مي‌زند جان تو جوش
مرتضا را جان چنين نبود خموش
مرتضا را مي‌مكن بر خود قياس
زانك در حق غرق بود آن حق‌شناس
هم چنان مستغرق كار است او
وز خيالات تو بي‌زارست او
گر چو تو پر كينه بودي مرتضي
جنگ جستي پيش خيل مصطفي
او ز تو مردانه‌تر آمد بسي
پس چرا جنگي نكرد او باكسي
گر به ناحق بود صديق اي عجب
او چو بر حق بود حق كردي طلب
پيش حيدر خيل‌ام المؤمنين
چون نه بر منوال دين جستند كين
لاجرم چون ديد چندان جنگ و شور
دفع كرد آن قوم را حيدر به زور
وانك با دختر تواند جنگ كرد
داند او سوي پدر آهنگ كرد
اي پسر تو بي‌نشاني از علي
عين و يا و لام داني از علي
تو ز عشق جان خويشي بي‌قرار
واو نشسته تا كند صد جان نثار
از صحابه گر شدي كشته كسي
حيدر كرار غم خوردي بسي
تا چرا من هم نگشتم كشته نيز
خوار شد بر چشم من جان عزيز
خواجه گفتي چه فتادست اي علي
آن تو يخني نهادست اي علي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد