(۱۰) حكايت شاهزاده و عروس

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۰) حكايت شاهزاده و عروس

۳۴ بازديد


يكي شه زادهٔ خورشيد فر بود
كه بينائي دو چشم پدر بود
مگر آن شاه بهرِ شاه زاده
عروسي خواست داد حُسن داده
بخوبي در همه عالم مَثَل بود
سر خوبان نقّاش ازل بود
سرائي را مزّين كرد آن شاه
سرائي نه، بهشتي بهرِ آن ماه
سرائي پاي تا سر حور در حور
ز بس مهر و ز بس مه نور در نور
ز بس شمع معنبر روي در روي
معيّن گشته آن شب موي در موي
ز بحر شعر وصَوت رود هر دم
خروش بحر و رود افتاده در هم
ز سوق سبع الوانش اتّفاقا
خَجِل سَبعَ سمواتٍ طِباقا
عروسي اين چنين جشني چنين خوش
چنين جمعي همه زيبا و دلكش
نشسته منتظر يك خلدِ پر حور
كه تا شه زاده كي آيد بدان سور
مگر از شادئي آن شاه زاده
نشسته بود با جمعي بباده
ز بس كان شب بشادي كرد مي‌نوش
وجودش بر دل او شد فراموش
بجست از جاي سرافكنده در بر
خيال آن عروس افتاده در سر
دران غوغا ز مستي شد سواره
براند او از در دروازه باره
نه پيدا بود در پيشش طريقي
نه همبر در ركاب او رفيقي
مگر از دور دَيري ديد عالي
منوّر از چراغ او را حوالي
چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور
كه آن قصر عروس اوست از دور
ولي آن دخمه گبران كرده بودند
كه از هر سوي خيلي مرده بودند
دران دخمه چراغي چند مي‌سوخت
دل آتش پرستان مي بر افروخت
نهاده بود پيش دخمه تختي
بدان تخت اوفتاده شوربختي
يكي زن بود پوشيده كفن را
چو شه زاده بديد از دور زن را
چنان پنداشت از مستيِ باده
كه اينست آن عروس شاه زاده
ز مستي پاي از سر مي‌ندانست
ره بام از ره در مي‌ندانست
كفن از روي آن نو مرده برداشت
محلّ شهوتش را پرده برداشت
چو زير آهنگ را در پرده افكند
زبان را در دهان مرده افكند
شبي در صحبتش بگذاشت تا روز
خوشي لب بر لبش ميداشت تا روز
همه شب منتظر صد ماه پيكر
نشسته تا كي آيد شاه از در
چو ناپيدا شد آن شه زادِ عالي
پدر را زو خبر دادند حالي
پدر بر خاست با خيلي سواران
بصحرا رفت همچون بيقراران
همه اركانِ دولت در رسيدند
ز دور آن اسپ شهزاده بديدند
پدر چون ديد اسپ شاه زاده
نهاد آنجا رخ آنگه شد پياده
پسر را ديد با آن مرده بر تخت
بدلداري كشيده در برش سخت
چو خسرو با سپاه او را چنان ديد
تو گفتي آتشي در قعرِ جان ديد
پسر چون پارهٔ با خويش آمد
شهش با لشكري در پيش آمد
گشاد از خوابِ مستي چشم حالي
بديد آن خلوت و آن جاي خالي
گرفته مردهٔ راتنگ در بر
ستاده بر سر او شاه و لشكر
بجاي آورد آنچ افتاده بودش
همي بايست مرگ خويش زودش
چو الحق قصّهٔ ناكامش افتاد
ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد
همه آن بود ميَلش از دل پاك
كه بشكافد زمين او را كند خاك
وليكن كار چون افتاده بودش
نبود از خجلت و تشوير سودش
مرا هم هست صبر اي مرد غم خور
كه تا آيد ببالين تو لشكر
دران ساعت بداني و به بيني
كه با كه كردهٔ اين هم نشيني
چو ابرهيم در دين بت شكن باش
بتان آزري را راه زن باش
كه ابرهيم چون آهنگِ آن كرد
خداوند جهانش امتحان كرد
ترا گر امتحان خواهند كردن
نگونسار جهان خواهند كردن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد