(۱۱) حكايت ابرهيم عليه السلام

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۱) حكايت ابرهيم عليه السلام

۳۷ بازديد


نوشته در قصص اينم عيان بود
كه ابرهيمِ پيغامبر چنان بود
كه بودي چل هزارش از غلامان
سگي آن هر غلامي را بفرمان
قلاده جمله را زرّين وليكن
شمار گوسفندش نيست ممكن
ملايك چشم بر كارش گشادند
ز كارش در گماني اوفتادند
كه او مشغول چندين گوسفندست
خدا مي‌گويد او پاك و بلندست
گر او مستغرق ربّ جليلست
بنگذارد خليلي چون خليلست
بجبريل امين حق گفت برخيز
به پيش او زبان ز آواز كن تيز
كه تا چون بيني او را در ره ما
چه زو بيني به پيش درگه ما
چو مردي گشت روح القدس محسوس
بآوازي خوش الحان گفت قدّوس
خليل الله چون بشنيدش آواز
ز پاي افتاد گفتي آن سرافراز
بدو بخشيد ثُلثي گوسفندان
بدو گفت اي دواي دردمندان
بگو يكبار ديگر نام يارم
كه اين نامست دايم غم گسارم
دگر ره گفت روح القدس آنگاه
دگر ره اوفتاد از شوق در راه
بدو بخشيد آن تاج بلندان
دوم ثلثي كه بود از گوسفندان
دگر ره گفت نام حق دگر بار
بگو چون بِه ازين نبوَد دگر كار
دگر ره گفت قدّوسي بآواز
دگر ره بي‌خودش افتاد آغاز
بدو بخشيد يكسر گوسفندان
كم از ميشي، همي نگذاشت چندان
درآمد جبرئيل و گفت اي پاك
منم روح القُدُس در عالم خاك
مرا اين گوسفندان نيست در خور
تراست اين جمله اي پاك مطهّر
كه جبريل امين در هيچ بابي
نبودست آرزومند كبابي
خليلش گفت آگاهي ازين راز
كه چيزي داده نستانم ز كس باز؟
بدو جبريل گفت از من شباني
نيايد، من كنون رفتم تو داني
خليلش گفت من نيز اين همه پاك
رهاكردم رها كردي تو بي باك
خطاب آمد ز حق سوي ملايك
كه هان چون بود ابرهيم مالك
كه چون جبريل نام ما ندا كرد
بنام ما همه نقدي فدا كرد
يقين تان شد كه او جز بنده نبوَد
بما زنده بمالي زنده نبوَد
ملايك باز گفتند اي خداوند
مگر دل زندگي دارد بفرزند
پس آنگه كرد حق از راهِ خوابش
بتسليم پسر كُشتن خطابش
پسر را چون براي كُشتن آورد
زمين را چون فلك در گشتن آورد
برآمد از ملايك بانگ و فرياد
كه او از مال و فرزندست آزاد
وليكن ايمني او بخويشست
بسي آن زندگي از جمله بيشست
چنان تقدير رفت از غيبِ دانش
كه در آتش كنند از امتحانش
بآخر چون بآتش شد گرفتار
درآمد جبرئيل از اوجِ اسرار
كه هان در خواه هر حاجت كه داري
بتو، گفتا، ندارم چون نه ياري
اگر از غير حاجت خواه باشم
پس از اغيارِ اين درگاه باشم
من از غم فارغم بشنو سخن راست
خدا داند كند آنچش بوَد خواست
ملايك چون مقام او بديدند
ز صدق او خروشي بركشيدند
كالهي، پاك جسم و پاك جانست
بهر چش آزمودي بيش ازانست
چنان در حكم تو ديديم نرمش
كه آتش سرد شد از عشق گرمش
بهشتي گشت دوزخ از دل او
زهي خِلّت كه آمد حاصل او
گرش خواني خليل خويش شايد
گرش جلوه دهي زين بيش شايد
گر از دين خليلت رهبري نيست
ترا پس جز طريق آزري نيست
گرت بي سيميَست و بي زري هم
ترا نمروديسَت و آزري هم
عجب داري كه نمرودي چنان شد
كه بهر حرب حق بر آسمان شد
كه گر كاريت ناگه كوژ گردد
دلت نمرودِ ره آن روز گردد
چنان در چشم آيد خشم و كينه‌ت
كه بر گردون رسد صندوقِ سينه‌ت
ترا چون كر گس و صندوق هم هست
بنمروديت در عالم علم هست
چو هر دم مي‌رسد صد تيرِ انكار
چو نمرودت بدين گردنده پرگار
تو پس در كارِ خود نمرودِ خويشي
بنيك و بد زيان و سودِ خويشي
توئي در بندِ افزوني بمانده
ملايك غرقِ بي‌چوني بمانده
چوعمرت رفت آخر چون كني تو
كه بنشستي كه زر افزون كني تو
همه عمرت زيان بودست اي دوست
كه تا يك جَو زرت سودست اي دوست
چو همت جاي مردي يك قراضه‌ست
بسي كم از زنان مستحاضه‌ست
توانگر را پيمبر مُرده خوانده‌ست
كسي كو سيم دارد مرده مانده‌ست
چو سگ از پس مكن چندين جهاني
كه اين سگ را تمامست استخواني
ترا اين نفس همچون گبرِ زردشت
بزير پاي ناگه خواهدت كُشت
بكاري گر نمي‌داريش مشغول
شوي از دست او از كار معزول


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد