(۱۲) حكايت حلّاج با پسر

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۲) حكايت حلّاج با پسر

۳۸ بازديد


پسر را گفت حلّاج نكوكار
بچيزي نفس را مشغول ميدار
وگرنه او ترا معزول دارد
بصد ناكردني مشغول دارد
كه تو در ره نهٔ مرد قوي ذات
كه تنها دم تواني زد بميقات
ترا تا نفس مي‌ماند خيالي
بوَد در مولشش دايم كمالي
اگر اين سگ زماني سير گردد
عجب اينست كاينجا شير گردد
شكم چون سير گردد يك زمانش
به غيبت گرسنه گردد زبانش
چو تيغي تيز بگشايد زباني
بغيبت مي‌كُشد خلق جهاني
بسي گرچه فرو گوئي بگوشش
نياري كرد يك ساعت خموشش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد