(۴) حكايت سلطان محمود با اياز

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۴) حكايت سلطان محمود با اياز

۳۷ بازديد


نشسته بود اياز و شاه پيروز
ايازش پاي مي‌ماليد تا روز
بخدمت هر دم افزون بود رايش
كه مي‌ماليد و مي‌بوسيد پايش
اياز سيمبر را گفت محمود
ترا زين پاي بوسيدن چه مقصود
ز هفت اعضا چرا بر پا دهي بوس
دگر اعضا رها كردي بافسوس
چو قدر روي مي‌بيني كه چونست
چرا مَنلت بپاي سرنگونست
ايازش گفت اين كاري عجيبست
كه خلقي را ز روي تو نصيبست
كه مي‌بينند رويت جمله چون ماه
نمي‌يابد بپاي تو كسي راه
چو اينجا نيست غير اين باخلاص
بسي نزديكتر اين بايدم خاص
همين ابليس را افتاده بد نيز
كه قهر حق طلب كرد از همه چيز
بسي مي‌ديد لطفش را خريدار
ولي او بود قهرش را طلب گار
چو تنها قهر حق را طالب آمد
بمردي بر بسي كس غالب آمد
چو در وجه حقيقي متهم شد
كمر بست او و حالي با قدم شد
چو لعنت خلعت درگاه او بود
چو زان درگاه بود او را نكو بود
بدان لعنت حريف مرد و زن شد
بسي خلق جهان را راه زن شد
ازان لعنت گرش قوتي نبودي
كجا با خلق اين قوّت نمودي
چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست
بجان بگزيد و عمر جاودان خواست
كه با خلعت چو بستانند نازش
بدان نازش بود عمر درازش
نيامد بر كسي لعنت پديدار
كه اوشد طوق لعنت را خريدار
ز حق آن لعنتش پر برگ آمد
اگرچه ديگران را مرگ آمد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد