(۱) حكايت بچّۀ ابليس با آدم و حوّا عليه السلام

۳۶ بازديد


حكيم ترمذي كرد اين حكايت
ز حال آدم و حوا روايت
كه بعد از توبه چون با هم رسيدند
ز فردوس آمده كُنجي گزيدند
مگر آدم بكاري رفت بيرون
بر حوا دويد ابليس ملعون
يكي بچّه بَدش خنّاس نام او
بحوا دادش و برداشت گام او
چوآدم آمد و آن بچه را ديد
ز حوا خشمگين شد زو بپرسيد
كه او را از چه پذرفتي ز ابليس
دگرباره شدي مغرور تلبيس
بكشت آن بچه را و پاره كردش
بصحرا برد و پس آواره كردش
چو آدم شد دگر ره آمد ابليس
بخواند آن بچهٔ خود را بتلبيس
درآمد بچهٔ او پاره پاره
بهم پيوست تا گشت آشكاره
چو زنده گشت زاري كرد بسيار
كه تا حوا پذيرفتش دگربار
چو رفت ابليس و آدم آمد آنجا
بديد آن بچهٔ او را هم آنجا
برنجانيد حوا را دگر بار
كه خواهي سوختن ما را دگر بار
بكشت آن بچه و آتش برافروخت
وزان پس بر سر آن آتشش سوخت
همه خاكستر او داد بر باد
برفت القصه از حوا بفرياد
دگر بار آمد ابليس سيه روي
بخواند آن بچهٔ خود را زهر سوي
درآمد جملهٔ خاكستر از راه
بهم پيوسته شد آن بچه آنگاه
چو شد زنده بسي سوگند دادش
كه بپذير و مده ديگر ببادش
كه نتوانم بدادن سر براهش
چو بازآيم برم زين جايگاهش
بگفت اين و برفت و آدم آمد
ز خنّاسش دگر باره غم آمد
ملامت كرد حوا را ز سر باز
كه از سر در شدي با ديو دمساز
نمي‌دانم كه شيطان ستمگار
چه مي‌سازد براي ما دگر بار
بگفت اين و بكشت آن بچه را باز
پس آنگه قليهٔ زو كرد آغاز
بخورد آن قليه با حوا بهم خوش
وزانجا شد بكاري دل پُر آتش
دگر بار آمد ابليس لعين باز
بخواند آن بچّهٔ خود را بآواز
چو واقف گشت خنّاس از خطابش
بداد از سينهٔ حوّا جوابش
چو آوازش شنيد ابليسِ مكّار
مرا گفتا ميسّر شد همه كار
مرا مقصود اين بودست ما دام
كه گيرم در درون آدم آرام
چو خود را در درون او فكندم
شود فرزند آدم مُستمندم
گهي در سينهٔ مردم ز خنّاس
نهم صد دام رُسوائي زوسواس
گهي صدگونه شهوة در درونش
برانگيزم شوم در رگ چو خونش
گهي از بهر طاعت خوانمش خاص
وزان طاعت ريا خواهم نه اخلاص
هزاران جادوئي آرم دگرگون
كه مردم را برم از راه بيرون
چو شيطان در درونت رخت بنهاد
بسلطاني نشست وتخت بنهاد
ترا در جادوئي همت قوي كرد
كه تا جانت هواي جادوئي كرد
اگر شيطان چنين ره زن نبودي
چنين سلطان مرد و زن نبودي
در افكندست خلقي را بغم در
همه گيتي برآورده بهم بر
بهر كُنجي دلي در خواب كرده
بهرجائي گِلي در آب كرده
ترا ره مي‌زند وز درد اين كار
چوابرت چشم ازان گشتست خون بار
گر آدم را كه در يك دانه نگريست
به سيصد سال مي‌بايست بگريست
ببين كابليس را در لعن و در رشك
ز ديده چند بايد ريختن اشك


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد