دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۵ بازديد
براه باديه گفت آن يگانه
دو جوي آب سيه ديدم روانه
شدم بر پي روان تا آن چه آبست
كه چندينيش در رفتن شتابست
بآخر چون بر سنگي رسيدم
بخاك ابليس را افتاده ديدم
دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود
زهر چشميش جوئي خون روان بود
چو باران ميگريست و زار ميگفت
پياپي اين سخن همواره ميگفت
كه اين قصّه نه زان روي چو ماهست
ولي رنگ گليم من سياهست
نميخواهند طاعت كردن من
نهند آنگه گنه بر گردن من
چنين كاري كرا افتاد هرگز
ندارد مثل اين كس ياد هرگز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد