(۱۷) حكايت شيخ ابوسعيد رحمةالله عليه

۳۶ بازديد


چنين گفتست شيخ مهنه يك روز
كه رفتم پيش پيري عالم افروز
خموشش يافتم دايم بغايت
فرو رفته به بحري بي‌نهايت
بدو گفتم كه حرفي گوي اي پير
كه دل را تقويت باشد ز تقرير
زماني سر فرو برد از سر حال
پس آنگه گفت اي پرسندهٔ قال
بجز حق هيچ داني، زان چه جويم
گراني گفت نكنم زان چه گويم
ولي آن چيز كان حق اليقينست
بنتوان گفت خاموشيم ازينست
چو نتوان گفت چندين ياد از چيست
چو نتوان يافت اين فرياد از كيست
نه ياد اوست كار هر زباني
نه خامش مي‌توان بودن زماني
چنين كاري عجب در راه ازان بود
كه معشوقي بغايت دلستان بود
يكي عاشق همي بايست پيوست
كه معشوقش كند گه نيست گه هست
ميان عاشق و معشوق كاريست
كه گفتن شرح آن لايق بما نيست
اگر تو در فصيحي لال گردي
سزد گر گرد شرح حال گردي
چو معشوق از نكوئي آنچنان بود
كه خورشيد زمين و آسمان بود
چو معشوق آمد اندر نيكوئي طاق
بلاشك عاشقي بايست مشتاق
كه چون معشوق آيد در كرشمه
كند چشم همه عشّاق چشمه
اگر معشوق را عاشق نبودي
بمعشوقي خود لايق نبودي
نيامد عاشقي بسته ز مخلوق
كه جز عاشق نداند قدر معشوق
جمالي آنچنان در روز بازار
ز شوق عاشقان آيد پديدار
چو معشقوست عاشق آور خويش
چو خود عاشق نبيند در خور خويش
اگر معشوق خواهد شد بعيّوق
نه بيني هيچ عاشق غير معشوق
چو معشوقست خود را عاشق انگيز
بجز معشوق نبود عاشقي نيز
اگر عاشق شود جاويد ناچيز
وگر گم گردد از هر دوجهان نيز
اگر او نيست ور هستست او را
دل معشوق در دستست او را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد