در خرقه دادن

مشاور شركت بيمه پارسيان

در خرقه دادن

۴۶ بازديد


دزد را پيش رخت راه مده
خرنه‌اي خرس را كلاه مده
از سري با چنان پريشاني
موي چون ميبري به پيشاني؟
با تو ميگويد آن حكيم ولي
كاول الفكر آخرالعمل
مده، اي خواجه، بي‌گرو زنهار
ترك را جبه، كرد را دستار
زنده را توبه ده، كه دارد جان
مرده خود توبه كرد از آب و ز نان
آنكه از بهر نان كند توبه
مشنو گر به جان كند توبه
نتوان ديو را به راه آورد
سر ديوانه در كلاه آورد
روستايي كه ديشب از دره جست
مدهش توبه، كز مصادره جست
نيست آنكو سري به راه كشد
بهلش تاقلان شاه كشد
به غرور جلب زني عاطل
حق سلطان چه مي‌كني باطل؟
تو اگر مومني،فرااست كو؟
ور شدي متمن،حراست كو؟
فال مؤمن فراست نظرست
وين ز تقويم و زيج ما بدرست
مؤمن از رنگ چهره برخواند
آنچه دانا ز دفترش داند
مؤمنانش چو نور مي‌بينند
آنچه مردم ز دور ميبينند
دل مؤمن بسان آينه است
همه نقشي درو معاينه است
دل، كه چشمش به نور حق بيناست
زانسوي پردهٔ «ولوشناست»
دل بيعلم كي رسد به يقين؟
علم حاصل كن، اي پسر، در دين
عمل از تن بجوي و علم از دل
زانكه ايمان چنين شود حاصل
چون زبان و دل اندرين تصديق
هر دو همداستان شوند و رفيق
تن تتبع كند به پاك روي
شود ايمان ازين سه پشت قوي
هركس اين اعتقاد شد مقدور
همه اجزاي او بگيرد نور
نور معني اگر نفوذ كند
كشف راز نهفته زود كند
در دل ما جزين اماني نيست
زانكه ايمان مايماني نيست
نه به ايمان كشيد سوي يمن؟
خرقهٔ مصطفي اويس قرن
حامل خرقه آن دو صاحب حال
كه ازيشان رسيد دين به كمال
گر چه آن گل به خار بنهفتند
زان تفرج چو غنچه بشكفتند
دل او با گمان چو يار نبود
ديدن صورتش به كار نبود
روستايي نبود و در ده شد
رز خالص به امتحان به شد
امتحان ديد و غيب‌گويي كرد
طلب خرقهٔ دو تويي كرد
تير ايمان چو بر نشان آمد
خرقه و خرده در ميان آمد
يمني صاحب سعادت شد
مدني را يقين زيادت شد
گر چه در عهد اقالت آوردند
حالشان گفت و حالت آوردند
قاصد و مقصد اين چنين بايد
هر كرا كشف سر دين بايد
خرقه پوشي، تو در چنين كس پوش
ورنه در خرقه كش سر و مخروش
چون تو قاضي شدي، مريدان دزد
خرقه‌ها رفت و نيست منت و مزد
ميكشي خلق را به بيخردي
چه توان كرد چون طبيب بدي؟
نه به هر خاطر اين نزول كند
قابلي جوي، تا قبول كند
آنكه در خورد صحبتست و حضور
مكن او را به خدمت از خود دور
وآنچه ارباب خدمتند و قيام
هر يكي را نگاه دار مقام
وانكه لايق بود به خلوت و صوم
مهل او را دگر به صحبت قوم
وان كزين هر سه قوم بيرونند
مده اين دانه‌شان، كه بس دونند
ارمغاني مكن بريشان عرض
جز صلوة و زكوة و سنت و فرض
گر به هر يك عمامه خواهي داد
دين به دستار و جامه خواهي داد
نقد خويش اول آزمايش كن
بعد از آن خلق را نمايش كن
چون نكردي تو بد ز نيك جدا
از تو طالب كجا رسد به خدا؟
چكني جستجوي بوالهوسان؟
زين يكي را به مخلصي برسان
چون تو اسب و شتر بهم راني
به گل و گوچو گاو درماني
آنكه سقمو نياش بايد داد
گرش افيون دهي بقاي تو باد
هر كه آمد، گرش مريد كني
در زمستان مگس قديد كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد