حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۳ بازديد


آن شيندي كه شاه كيخسرو
چون ز معني بيافت ملكي نو
كار اين تخت چون ز دست بداد؟
نيستي جست و هر چه هست بداد؟
در پي شاه هر كسي بشتافت
پر بگشتند و كس نشانه نيافت
پادشاهي بدان توانايي
با چنان علم و عقل و دانايي
نيست بازي كه هم به كاري رفت
كه ز تختي چنان بغاري رفت
تا كسي بر گهر نيابد دست
نتواند كبود مهره شكست
آن كساني كه در هنر كوشند
خويش را از نظر چنان پوشند
راه معني باسب و زين نروند
جز به دل در طريق دين نروند
تا به هر رشته‌اي در آويزي
كي ازين چاه بر زبر خيزي؟
چند در بند فربهي باشي؟
پر مشو كز هنر تهي باشي
اين گروه مغفل ساهي
نتوانند با تو همراهي
دست آزاده‌اي به چنگ آور
روي در روي نام و ننگ آور
كو برون آورد ز غرقابت
برگشايد دو ديده از خوابت
چون ازين خانه ميروي به درست
به طلب راه را رفيقي چست
تا بگويد، چو بازپرسي راست
كندرين راه منزل تو كجاست؟
اين رباطيست پر ز حجره و رخت
از پس و پيش چند منزل سخت
اولش مهد و آخرش تابوت
در ميان جستجوي خرقه و قوت
چون بزايي، اگر نداني مرد
كي ازين عرصه گو تواني برد؟
خواه اطلس بپوش و خواهي دلق
با خدا باش در ميانهٔ خلق
بيحضوري مباش و بي‌شوقي
تا بيابي ز جام ما ذوقي
هر كرا نفس شد پراگنده
روح قدسيش كي شود زنده؟
بگذر از ريش و سبلت و بيني
كه تو اين نيستي كه مي‌بيني
گرد هر در مگرد چون گولان
درج شو در حساب مقبولان
گر چه كارت به جاي خود نبود
هيچ فارغ مشو، كه بد نبود
سرت آغاز اگر كند جستن
نتوان نيز پاي را بستن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد