در سفر و فوايد آن

مشاور شركت بيمه پارسيان

در سفر و فوايد آن

۳۴ بازديد


چون نداني ز خود سفر كردن
بايدت بر جهان گذر كردن
تا ببيني نشان قدرت او
با تو گويد زبان قدرت او
كاي پسر خسروان كه مي‌بيني
اندرين خاكشان به مسكيني
همه بيش از تو بوده‌اند به زور
اينكه شان ميروي تو بر سر گور
چون در آمد اجل زبون گشتند
ملك بگذاشتند و بگذشتند
بكن اندر زمان مستي خود
سفري در زمين هستي خود
تا بداني كه كيستي و كه‌اي؟
در چه چيزي و چيستي و چه‌اي؟
چون نداني به پاي روح سفر
بايدت در جهان چو نوح سفر
بدر آ، اي حكيم فرزانه
پر نشايد نشست در خانه
چند در خانه كاه دود كني؟
سفري كن، مگر كه سود كني
نشود مرد پخته بي‌سفري
تا نكوشي، نباشدت ظفري
چون توان برد نقد درويشان؟
جز به دريوزه از در ايشان
پاي خود پي كن و بسر ميگرد
عجز پيش آر و در بدر ميگرد
تا مگر بر تو اوفتد نظري
بربايي ازين ميان گهري
سفر مال بيم دزد بود
سفر حال اجر و مزد بود
هر زميني سعادتي دارد
هر دهي رسم و عادتي دارد
اختران گر ز سير بنشينند
اين نظرهاي سعد كي بينند؟
تا نيابي تو از سفر ندبي
با تو همراه كي كند ادبي؟
در طلب گر تو پاك باشي و حر
همچودريا شوي ز معني پر
هر دمي آزمايشي باشد
هر نگاهي نمايشي باشد
با ادب رو، كه نيكخواه تو اوست
در سفرها دليل راه تو اوست
بردباري كن وقناعت ورز
تا ز دلها قبول يابي و ارز
گر نهان ميروي به راه، ار فاش
چون توكل به اوست خوش ميباش
چون خرد با دلت خليل شود
راه را بهترين دليل شود
در مقامي كه آشنايي نيست
بهتر از عقل روشنايي نيست
به سفر گر چه آب ودانه خوري
بي‌ادب سيلي زمانه خوري
مكن اندر روش قدمهاسست
تا بياري سبو ز آب درست
از پي آن مشو كه زود آري
جد و جهدي بكن كه سود آري
در سفر چون پي شكم گردي
از كجا صدر و محتشم گردي؟
چون قلندر مباش لوت پرست
كاسه از معده كرده، كفچه ز دست
سر و پا گر تهيست غم نخورد
شكم ار پر نشد شكم بدرد
كي بداند قلندر گنده؟
كه به دوزخ همي برد كنده
گر شكر در دهان او ريزي
زهر قاتل شود چو برخيزي
سفر اين كسان چه كرد كند؟
به جز از پا و سر كه درد كند؟
پيش ازين هم روندگان بودند
عشق را پاك بندگان بودند
كه به جز راه حق نرفتندي
در پي جرو دق نرفتندي
به مجاور فتوح دادندي
از نفس قوت روح دادندي
گوشه داران ز مقدم ايشان
شاد بودند از دم ايشان
ريختي پايشان بهر حركت
بر زميني ز يمن صد بركت
رنگ پوش دروغ چون پر شد
عقد خرمهره رشتهٔ در شد
خلق دريافت زرق سازيشان
حق نمايي و حقه بازيشان
نام تلبيسشان بساني رفت
كه كرامات ده بناني رفت
به روش چون گناه‌گار شدند
همه در چشم خلق خوار شدند
تا كه شد زين ملامت انگيزان
خون درويش پاك رو ريزان
گشت كار طريقت آشفته
شد جهان از مجردان رفته
از مسافر ادب نميجويند
وينك از در بدر هميپويند
زين كچول كچل سري چندند
كه به ريش جهان همي خندند
عسلي خرقه و عسل خواره
همچو زنبور بيشه آواره
موي خود را دراز كرده به زرق
كرده آونگشان چو مار از فرق
روز در كويها غزل خواندن
نيمشب نعره بر فلك راندن
روز در آفريدن و لادن
نيم شب نخره بر فلك دادن
رندو رقاص و مارگير همه
زرق ساز و زنخ پذير همه
درم اندر كلاه خود دوزند
خلق را ترك همت آموزند
قرضشان آش پنج پي خوردن
وتر و سنت قدح تهي كردن
سربسر خانه سوز و آتش باز
آتش خويش را نكشته به آز
خاك ازيشان چگونه مشك شود؟
گر به دريا روند خشك شود
به هوس حلقه در ذكر چكني؟
هر چه يابي به حلق در چكني؟
نفست از حلقه كي پذيرد پند؟
در شهوت ز راه حلق ببند
حلقه درگير و حقه پر معجون
اين بود ديو و آن گزد در كون
اين بدان گفتمت كه قيدپرست
صاحب زرق و مكر و شيدپرست
تا بداني و زر تلف نكني
بيخبر سر درين علف نكني
و گر او نيز را به يك دو درست
بنوازي، بزرگواري تست
تا ز كردار خود خجل نرود
وز سخاي تو تنگدل نرود
نتوان ريختشان اگر دردند
كه در آن زرق رنج پر بردند
گر چه در زرق نادرستانند
چيز كيشان بده، كه چستانند
با كرامات نيست شعبده راست
تو همي كن تفرجي كه رواست
پاك ده گر غلط پزد لادن
چون فروشد نشايدش گادن
بر گنه‌شان چو راست كردم چنگ
هم بخواهم به قدر عذري لنگ
مشك لولي نه لايق جيبست
روستايي كه ميخرد عيبست
از تو بود اين خطا، نه از وي بود
چونپرسي كه در خطا كي بود؟
تركمان گول و كلبه پر سمسار
نخرد خام جز يكي در چار
صاحب زرق هم دكاندارست
هر مريديش بيست سمسارست
آن يكي گويدت كه: شيخ وليست
وان دگر گويدت كه: به ز عليست
وانكه يك لحظه خورد و خوابش نيست
وينكه در خانه نان و آبش نيست
وانكه ديشب به مكه برد نماز
وينكه تا شام رفت و آمد باز
ميفروشند و ميخرند او را
وين خران بين كه چون خرند او را؟
اين سخن چون بجاست ميگويم
گر چه تلخست راست ميگويم
گر به شيريني شكر نبود
آخر از بنگ تلختر نبود
سخن راست گوش بايد كرد
كه گهي تلخ نوش بايد كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد