در بيوفايي جهان و خرسندي بحكم قضا

مشاور شركت بيمه پارسيان

در بيوفايي جهان و خرسندي بحكم قضا

۳۶ بازديد


حال و كار جهان خيالاتست
نظري كن كه: اين چه حالاتست؟
هر چه هست اندرين جهان خراب
نقش او باژگونه بيني از آب
تو هم اينها در آب مي‌بيني
يا خود اين‌ها به خواب ميبيني
ماتمت سور باشد اندر خواب
گريه شادي و خنده غم، درياب
زنگي است آنكه گفته‌اي چيني
زانكه او را بخواب مي‌بيني
رخ زنگي مبين، ببين دل او
در جهان هر كسي و حاصل او
دل زنگي كه او ندارد رنگ
به زر و مي كه تيره باشد و تنگ
به سپيد و سياه غره مباش
روشنش دار روي و مي‌بين فاش
تا چنين زنده‌اي تو در خوابي
چون بميري تمام دريابي
هر كه پيش از اجل تواند مرد
به چنين راز ره تواند برد
هر چه را نيست بر خرد بنياد
پيش داننده باد باشد، باد
گر تو جاني، غذاي جان ميجوي
ور تني آش و آب و نان ميجوي
پرخوري زين شراب، مست آيي
خفته و بي‌خبر به دست آيي
آنكه آمد ز راه عقل بدر
خوردن گاو كرد و خفتن خر
دست او هر دو روز بر شاخي
مار او هر دمي به سوراخي
روغنش در چراغ كم گردد
پشتش از بار خرزه خم گردد
هر دمي دلبري همي گيرد
تا كه از دردشان فرو ميرد
مرگ ازين نوع زندگاني به
نام اين قوم خود نداني به
چه وفا خيزدت ز يار جلب؟
ياري از روشنان چرخ طلب
حاصل از يار نيست جز تيزي
وز جلب جز خرابه دهليزي
مرد كناس مستراح شده
عرض و مال و زرش مباح شده
عقل را روي در كمالي هست
بجزين خورد و خفت حالي هست
تا زبان تو اين و فعل آنست
روي اين راز بر تو پنهانست
چون كه شهوت شود هم آوازت
سر به سوي غضب كشد بازت
بر فروز غضب روانت را
ببرد خشم حلق جانت را
غضبت روي دل سياه كند
شهوتت مغز جان تباه كند
غضب و شهوت از ميان بردار
كام خويش از عروس جان بردار
نطفه‌اي را كه پشتوارهٔ تست
رايگانش مده،كه پارهٔ تست
اين چنين نطفه را تو برخيزي
زود اندر مشيمه‌اي ريزي
بود اندر مشيمه يك چندي
بدر آيد ستوده فرزندي
چند روزي به ناز دارندش
ز آتش و آب باز دارندش
پس از آن همچو سرو بالنده
نوجواني شود سگالنده
آتش شهوتش بلند شود
به زن و بچه پاي بند شود
سر و ريشي دروغ بترازد
من و مايي ز خويش بر سازد
غضبش حلق در دوال كشد
شهوتش موش در جوال كشد
ميرود چون سگان زنجيري
اين چنين تا به حالت پيري
ضعف شستش نشست فرمايد
بستن پا و دست فرمايد
مدتي اينچنين به سر گردد
زحمت دختر و پسر گردد
زن ازو سير و بچگانش هم
همه در قصد مال و جانش هم
به دعاي خود و دعاي كسان
برود زين سراي بوالهوسان
زود بر تخته‌اي نشانندش
بر سر حفره‌اي دوانندش
بنهندش به خاك و باز آيند
به سر مال او فراز آيند
خانه را غارتي در اندازند
به شبي جمله را بپردازند
اين حسابي كه: چند مظلمه برد؟
آن فغاني كه: از چه زود نمرد؟
گور پر مار و خانه پر كژدم
خواجه در دام و گفتگوي از دم
بر سر آيند مالكانش زود
كه بگو: تا ترا خداي كه بود؟
در سؤالش كشند و درماند
چون سخن را جواب نتواند
آتش خشم بر فروزانند
در شب اولش بسوزانند
اينچنين تا به وقت پرسيدن
نهلندش دمي به يوسيدن
بودن و رفتن چنين چكند؟
به چكار آيد آن و اين چكند؟
جاهلاني كه كار نان كردند
دين و دنيي چنين زيان كردند
چند ازين رنج و چند ازين خواري؟
بهر چيزي كه زود بگذاري
مرغ و ماهي چه ميكشي در دير؟
چون نشان سمك نداني و طيز
مهر خود را به مهر زر چه دهي
سر خود را به دردسر چه دهي؟
در نگر تا: كجاست غم‌خواري؟
غم اوخور، چو ميكني كاري
دل درماندگان به دست آور
بر ستم پيشگان شكست‌آور
بجزين گفتها كه كردم ياد
حالتي هست و شرح خواهم داد
گر چه آن جمله عرف و عادت بود
ليك سرمايهٔ سعادت بود
چون مؤدب شود به آنها مرد
اين سعادت طلب تواند كرد
پيش ازين سالكان و غواصان
راه را بر تو كرده‌اند آسان
راه ايشان ببين كه:چون رفتند؟
بچه نوع از جهان برون رفتند؟
گام بر گامشان نه و ميرو
روز راحت مبين و شب مغنو
كين طريق رياضتست و فنا
نتوان رفت جز به رنج و عنا
گر دلت زين سخن هراسان شد
ترك دنيا بكن، كه آسان شد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد