در طلب مرشد

مشاور شركت بيمه پارسيان

در طلب مرشد

۳۵ بازديد


راه حيرت مرو، نظر بگشاي
از مضيق گمان برون نه پاي
جام داري، نگاه كن در وي
بازدان رنگ و بوي رشدازغي
وقت خود را به خيره صرف مكن
اسم يابي، نظر به حرف مكن
بوسه بر دست و پاي صد زنديق
چه دهي از براي يك صديق؟
نقش صديق مينمايم راست
تك و پويي بكن، ببين كه كجاست؟
نيست خالي جهان ازين پاكان
چه نشيني بسان غمناكان؟
هست گنجي نهان به هر كنجي
تو نداري، درين ميان گنجي
راست شو، تا به راستان برسي
خاك شو، تا به آستان برسي
تو كه هنگامه داني و بازي
به سعادت چه مرد اين رازي؟
مرد چون مستعد راز شود
آرزوهاش پيش باز شود
در تو چون شد صلاح كار پديد
كام را در كفت نهند كليد
پاي رفتار هست، خيز و بپوي
دست گرد جهان برآر و بجوي
روشناني كه اين دوا دارند
بر تو اين درد كي روا دارند؟
نشود نااميد مرد طلب
اگرش صادقست درد طلب
غالب از بهر طالبست به كار
تو نكردي طلب، بهانه ميار
طالب مستحق و غالب حق
مهر و ماهند روز و شب مطلق
كي جدا گشت نور مهر از ماه؟
گر نباشد خسوفي اندر راه
گر نداري خسوف گمراهي
همه با تست هر چه ميخواهي
بي‌طلب صيد چون به شست آيد؟
تا نجويي كجا به دست آيد؟
چون تو شرط طلب نميداني
خر درين گل چگونه ميراني؟
بازدان كز پي چه ميپويي؟
چون ندانسته‌اي، چه ميجويي؟
هر كه اين راه رفت بي‌دانش
نتوان داد دل به فرمانش
هر چه معلوم نيست نتوان جست
ور بجويي، خلل ز دانش تست
قايدي بايد اندرين مستي
كه بداند بلندي از پستي
نبود نيك نزد بيداران
راه بي‌يار و كار بي‌ياران
سود جويي، ره زيان بگذار
كار خود را به كاردان بگذار
هم دليلي به دست بايد كرد
در پناهش نشست بايد كرد
سر ز فرمان او نپيچيدن
كام خود در مراد او ديدن
چشم بر قول او نهادن و گوش
خواستن حاجت و شدن خاموش
همت يار سودمند بود
خاصه همت كه آن بلند بود
شر شيطان هميشه در كارست
دفع او بي‌رفيق دشوارست
هر كه او را نگاهباني نيست
بي‌گزندي و بي‌زياني نيست
گر چه شيرين و دلكشست رطب
نخورد طفل اگر بداند تب
تب نديد او و ديد شيريني
لاجرم حال او همي بيني
گر به دنيا نظر كني و به خويش
حال آن كودكست بي‌كم و بيش
كاملي ناگزيرباشد و هست
گر به دست آوري بدو زن دست
عقباتي درشت در راهند
كه ز آفاتشان كم آگاهند
كار بي‌مرشدي بسر نرود
راه ازين ورطها بدر نرود
بي‌ولايت تصرف اندر دل
نتوان كردن، از ولي مگسل
در ولي پر غلط كند بينش
كه نهفته است حد تمكينش
اين قدم را يگانه‌اي بايد
در ولايت نشانه‌اي بايد
بي‌كراماتهاي يزداني
گله را چون كنند چوپاني؟
آنكه بر قدش اين قبا شد راست
در رخ او نشانها پيداست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد