ضرورت خود يقينست اين و آن را
كه كس دشمن ندارد دوستان را
بداند، هر كه او آگاه باشد
كه دلها را به دلها راه باشد
درستاني، كه عشق راست ورزند
چو بيد نو بهر بادي نلرزد
نمييابم برت چندان مجالي
كه در گوش تو گويم حسب حالي
هوس دارم كه هر روزت ببينم
و گر هر روز نتوان، هر به سالي
منم هر ساعت از هجرت به دردي
منم هر لحظه از عشقت به حالي
نه در كار بلاي هجر دستي
نه در خورد هواي عشق بالي
فضيحت گشتهاي، بيخانماني
به غارت بردهاي، بيجاه و مالي
سخن بسيار دارم، گر دلت را
ز پر گفتن نيفزايد ملالي
مگر با ما سر ياري نداري؟
كه ما را در مشقت ميگذاري؟
چرا در رخ كشيدي پردهٔ ناز؟
مكن، كز پرده بيرون افتدت راز
تو رخ در پرده پنهان كرده تا چند؟
من از بيرون چو نقش پرده تا چند؟
تو اندر پرده اي با غمگساران
من از بيرون چو نقش پرده داران
نه يكدم دل جدا ميگردد از تو
نه كام دل روا ميگردد از تو
چه ميخواهي از آن آرام رفته؟
به عشق اندر جهانش نام رفته
بهل، تا ساعتي همرازت آيم
كه روزي هم به كاري بازت آيم
چه باشد گر دلي خون شد؟ جگر چيست
من از جان هم نميترسم، دگر چيست؟
ز درد محنت و اندوه و خواري
نميترسم، بياور تا: چه داري؟
به تيغ از كار عشقت بر نگردم
و گر بر گردم از عشقت نه مردم
نترسم، گر شوم در عاشقي فاش
و گر باشد بلايي نيز، گو: باش!
غمت، گر بردهد روزي به بادم
چنان دانم كه از مادر نزادم
چو شد فاش، اين حكايت را چه پوشم؟
برآرم دست و با مهرت بكوشم
تو خواهي جور كن، خواهي ملامت
كه من تركت نگويم تا قيامت
مرا محروم نگذاري، چو داني
كه ياري ثابتم در مهرباني
نگويم: زان دهن قندي بمن بخش
ز زلف خود كمر بندي بمن بخش
به گل چيدن نميآيم به باغت
بهل، كز دور ميبينم چراغت
نميخواهي كه پهلوي تو باشم؟
رها كن، تا سگ كوي تو باشم
پريرويا، منم ديوانهٔ تو
تو شمعي و منم پروانهٔ تو
مرا كردي پريشان و تو جمعي
دلت بر ما نميسوزد چو شمعي
منم بيخواب و آرام و تو ساكن
همي نالم ز هجرانت وليكن
به قدر حسن خوبان دلفروزند
چو خوبي بيش باشد، بيش سوزند
بلايي باشد و مشكل بلايي!
كه ياري محتشم گيرد گدايي
چو با زورآزمايان پنجه كردي
يقين ميدان كه خود را رنجه كردي
چو آن شيرين سخن اين نامه بر خواند
در آن بيچارگي كردن فرو ماند
به ننگ و نام خود لختي نظر كرد
سخنهايي، كه بود، از دل بدر كرد
غرور حسن بود اندر سر او
نميشد رام طبع كافر او
دل آن ماه نيز اين فكر ميكرد
كزان عاشق به خواري ذكر ميكرد
چو اندر كيسه اندك ديد سيمش
به سنگ انداز هجران كرد بيمش
بگفت اين نامه را تا: نقش بستند
نخستين زهر در شكر شكستند
گدايي گشت با شهزادهاي جفت
بدان جرمش چو ميكشتند، ميگفت
به دست خود سزاي خويش ديدم
كه: پا پيش از گليم خود كشيدم
هر آن مفلس كه باشد طالب گنج
تحمل بايدش كردن بسي رنج
سزاي خويش بايد يار جستن
به قدر قوت خود بار جستن
چوحسن و پادشاهي يار باشند
طلبگاران مفلس خوار باشند
گدا، آن به، كه سلطان را نداند
وليكن عاشق اين معني چه داند؟
بر عاشق چه سلطان و چه درويش؟
تو عاشق باش و از سلطان مينديش
مشو عاشق، كه جانت را بسوزد
غم عشق استخوانت را بسوزد
تو آتش ميزني در خرمن خويش
نداني اين و آنت را بسوزد
مخور خوبان آتش خوي را غم
كه روزي خان ومانت را بسوزد
ز ديده اشك خون چندين مباران
كه ترسم ديدگانت را بسوزد
چه سود آنگاه پنهان كردن عشق
كه پيدا و نهانت را بسوزد؟
ز لعلم چاشني جستي به بوسه
نترسيدي دهانت را بسوزد؟
مبر نام من، ار نه با رخ خويش
بگويم تا: زبانت را بسوزد
اگر هجرم وجودت را بكاهد
وگر مهرم روانت را بسوزد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد