من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

نامهٔ چهارم از زبان معشوق به عاشق

۳۶ بازديد


زهي، سوداي من گم كرده نامت
بسوزانم بدين سوداي خامت
نگويي: كين چه سوداي محالست؟
نميدانم: دگر بار اين چه حالست؟
نه بر اندازهٔ خود كام جستي
برون از پايهٔ خود نام جستي
متاز اندر پي چون من شكاري
كه اين كارت نمي‌آيد به كاري
پي آن آهوي وحشي چه راني؟
كه گر چشمي بجنباند نماني
مشو در تاب، اگر زلفم ترا كشت
درفشست اين، چرا بر وي زني مشت؟
ز لعل من حكايت كردن از چيست؟
بهر جا اين شكايت بردن از چيست؟
تو پيش از جرعهٔ من مست بودي
مرا ناديده خود زان دست بودي
بخوردي انگبين در تب نهاني
ز شكر چون جنايت ميستاني؟
مرا گويي: دل از لعل تو خون شد
چو لعلم را بديدي حال چون شد؟
دلت را خون بها از من چه خواهي؟
تو خود كردي خطا، از من چه خواهي
و گر خون شد جگر نيزت به زاري
تظلم پيش زلف من چه آري؟
سخن در جان همي گويد خدنگم
جگر خوردن چه ميداند پلنگم؟
منه دل بر دهان من، كه هيچست
ز زلفم در گذر، كان پيچ پيچست
تو خود با زلف و چشمم بر نيايي
كه اين هندوست و آن ترك ختايي
نه آن سروم، كه بر من دست يازي
و گر خود صد هزار افسون بسازي
ز لبهاي من آنگه توشه گيري
كه چون خال از دهانم گوشه گيري
همان بهتر كه: از من سر بتابي
كه گر تركم نگيري رنج يابي
نخستين بازيي بود اين كه ديدي
تو پنداري كه اندوهي كشيدي؟
به يك دستانم از دست اوفتادي
به يك جام اين چنين مست اوفتادي
به رنج خويشتن چندين چه كوشي
بگويم نكته‌اي، گر مي نيوشي


خلاصهٔ سخن

۳۴ بازديد


از آن دلدار هر جايي چه خيزد؟
كه او هر ساعت از جايي گريزد
چو صورت هست معني نيز بايد
برون از حسن خيلي چيز بايد
نه هر گوهر كه بيني شب چراغست
نباشد گل به هر وادي كه راغست


شنيدن عاشق سخن معشوق را

۳۵ بازديد


بريد دوست چون آورد نامه
دريد آن عاشق از اندوه جامه
سلامي ديد، دور از هر سلامت
حديثي سر به سر جنگ و ملامت
بدانست از سواد نامهٔ دوست
فراغ خاطر خود كامهٔ دوست
به دل گفتا: بكن زين كار دندان
جفا بر خود مكن چندين كه چندان
دل آن بي‌وفا در بند ما نيست
دگر بارش سر پيوند ما نيست


نامهٔ پنجم از زبان عاشق به معشوق

۳۴ بازديد


همانا، ديگري داري، نگارا
كه دور از خويش ميداري تو ما را
تو، خود گيرم، كه همچون آفتابي
چرا بايد كه روي از من بتابي؟
خيالم فاسد و حالم تباهست
بدين گونه سرشك من گواهست
مرا حالي چو زلفت پيچ در پيچ
خيالي چون دهانت هيچ بر هيچ
ترا همچون كمي پرسيم و زر دل
مرا چون كوه دايم سنگ بر دل
تني دارم، كه نفروشم به جانش
دلي چون سنگ خارا در ميانش
مرا جورت بسي دل ميخراشد
مبادا دشمني بد گفته باشد
تو مهر ديگري در سينه داري
كه با من بيگناه اين كينه داري
از آنت نيست با من مهرباني
كه با يار دگر همداستاني
روي با دشمن من باده نوشي
مرا بيني و بد مستي فروش
چو گويم: عاشقم، خود را به مستي
نهي، يعني: نميدانم كه هستي
مرا بيني و خود گويي: نديدم
بسي خواري كه از جورت كشيدم
چو هستت ديگري، ما نيز باشيم
بهل، كز دور چوبي ميتراشيم
چو در عشق تو نيكو خواه باشند
روا باشد، اگر پنجاه باشند
اگر صد كس بميرد در بلا چيست؟
بديشان ميرسد، محنت ترا چيست؟
برانم من كزان عاشق نباشم
كه كشتن نيز را لايق نباشم
نمي‌بايد دل از ما بر گرفتن
هواي ديگري بر سر گرفتن
به كار آيم ترا، بوسي زيان كن
اگر باور نداري، امتحان كن
ببوس، ار دست يابم بر جمالت
سياهي را فرو شويم ز خالت
نبودت پيش ازين دلدار ديگر
چو ديدي بهتر از من يار ديگر


تمامي سخن

۳۴ بازديد


دل عاشق بدان فكرت چو برخاست
زبان خامه را پاسخ بياراست
رقم زد بر بياض نامه چون زر
بدين سان نكتهاي تازه و تر


حكايت

۳۳ بازديد


جواني خار كن بر خار مي‌خفت
كسي گل بر سرش كرد، آن جوان گفت
مرا تا خار دامن گير گشتست
گل اندر خاطرم كمتر گذشتست
ز خاري هر كه او پيوند بيند
همان بهتر كه: گل ديگر نچيند
به تنهايي مرا خاري تمامست
وصال گل به انبازي حرامست
درين بستان گل رنگين چه جويي؟
كه دارد حسن او داغ دو رويي
اگر خاري كند وقت ترا خوش
بر افشان دامن گل را به آتش
ز گل رويان تر دامن چه جويي؟
كه بر هركس بخندد از دو رويي
بتان بي‌وفا خود را پرستند
دليران اين چنين بتها شكستند


شنيدن معشوق سخن عاشق را

۳۶ بازديد


بدان آتش رخ آوردند چون دود
حقيقت نكتهاي آتش اندود
به خشم از سر گرفت آن تندخويي
چنين باشد جواب تندگويي
چو بد كردي، كنندت بد مكافات
رسي از آفت انگيزي بفات


مثنوي

۳۳ بازديد


تو از من چون به زودي سير گشتي
مرا روباه ديدي،شير گشتي


غزل

۳۳ بازديد


دل از ما بر گرفتي، ياد مي‌دار
جفا از سر گرفتي، ياد مي‌دار
به دست من ندادي زلف و بامن
به مويي در گرفتي، ياد مي‌دار
چو دستم تنگ ديدي، چون دهانت
كسي ديگر گرفتي، ياد مي‌دار
مرا درويش ديدي، رفتي از غم
رخم در زر گرفتي، ياد مي‌دار
دل من ريش كردي، ديگري را
چو جان در بر گرفتي، ياد مي دار
مرا چون حلقه بر در ديدي، اكنون
به ترك در گرفتي، ياد مي‌دار
گرفتي دست يكسر دوستان را
مرا كمتر گرفتي، ياد مي‌دار
چو ديدي در سر من سوز مهرت
ز كين خنجر گرفتي، ياد مي‌دار
چو سر گردان بديدي اوحدي را
زبانش بر گرفتي، ياد مي‌دار


حكايت

۳۳ بازديد


كسي فرهاد را گفتا: كزين سنگ
رها كن دست، گفتش با دل تنگ:
ز سنگ بيستون سر چون توان تافت؟
كه شيرين را درين تلخي توان يافت
نظر مي‌كن بنقش دوستان ژرف
وليكن دور دار انگشت از حرف
چو اندر دوستي كار تو زرقست
نگويي: از تو تا دشمن چه فرقست؟
چه تلخي‌ها كه مهجوران كشيدند!
ز شيرينان بجز تلخي نديدند
گل بي‌خار ازين منزل، كه بيني
كه چيدست؟ اي برادر، تا تو چيني؟
مراد دل به انبازيست اين جا
مپندار اين چنين بازيست اين جا