حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۶ بازديد


گدايي گشت با شهزاده‌اي جفت
بدان جرمش چو ميكشتند، ميگفت
به دست خود سزاي خويش ديدم
كه: پا پيش از گليم خود كشيدم
هر آن مفلس كه باشد طالب گنج
تحمل بايدش كردن بسي رنج
سزاي خويش بايد يار جستن
به قدر قوت خود بار جستن
چوحسن و پادشاهي يار باشند
طلب‌گاران مفلس خوار باشند
گدا، آن به، كه سلطان را نداند
وليكن عاشق اين معني چه داند؟
بر عاشق چه سلطان و چه درويش؟
تو عاشق باش و از سلطان مينديش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد