شبي پروانهاي با شمع شد جفت
چو آتش در فتادش خويش را گفت
كه: پيش از تجربت چون دوست گيري
بنه گردن، كه پيش دوست ميري
سخن در دوستداري آزمودست
كزيشان نيز ما را رنج بودست
دل من زان كسي ياري پذيرد
كه چون در پاي افتم دست گيرد
درين منزل نبيني دوستداري
كه گر كاري فتد آيد به كاري
چنينها دوستي را خود نشايد
كه اندر دوستي يك هفته پايد
كسي كو آزمود، آنگاه پيوست
نبايد بعد از آن خاييدنش دست
چو پيوندي و آنگاه آزمايي
ز حيرت دست خود بسيار خايي
دل عاشق سكونت پيشه بايد
عزيمت را نخست انديشه بايد
چو بشنيد اين سخن، بر زاري او
بتنديد از پريشان كاري او
به دل در دشمني چيزي نبودش
ولي در دوستي ميآزمودش
تومينالي و كس را زان خبر نه
وزان زاري ترا خود درد سر نه
دل اندر مهر من بستي و آنگاه
ز من حاصل بجز خون جگر نه
مرا زلفي چو زنجيرست و از تو
كسي در عاشقي ديوانه تر نه
سخن بسيار ميداني وزين سال
سخنها در دل من كارگر نه
مرا جز عشقبازي مصلحتهاست
ترا جز عاشقي كار دگر نه
طلب گار و ترا چيزي نه بر جاي
خريدار و ترا در كيسه زر نه
بدين سرمايه عاشق چون توان شد؟
به ترك عشق ميگويي و گر نه
تو اي مهجور سر گردان، كدامي؟
كسي نامت نميداند، چه نامي؟
چه مرغي وز كجايي؟ چيست حالت؟
كه در دام بلا پيچيد بالت
چه مينالي ز دل با دل؟ چه كردي
ز ره چون گم شدي، منزل چه كردي؟
ز خيل كيستي؟ راهت نه اينست
از آن سو رو، كه خرگاهت نه اينست
سر خود گير، كين گردن بلندست
تو كوتاهي و سرو من بلندست
منه پاي دل اندر بند خوبان
چه ميگردي به گرد قند خوبان؟
ترا زين سرو باري برنيايد
وزين در هيچ كاري برنيايد
گرفتم خود به من پيوندي آخر
چه طرف از لعل من بربندي آخر؟
مكن با زلف پستم تركتازي
كه اين هندوست، ميرنجد به بازي
به اشك آلوده كردي آستين را
بسي زحمت كشيدي راستين را
ترا خود هفتهاي شد عشق ساقي
هنوز از هفتهاي شش روز باقي
طمع در لعل شيرين چون نبندي؟
كه فرهادي و خيلي كوه كندي
تو پنداري ز دست غصه رستي
كه نام عاشقي بر خويش بستي
به پاي خود چه مييي درين دام؟
مكن زاري، بكن دندان ازين كام
مرا نا ديده عشقت بر كجا بود؟
وگر ديدي نميدار ترا سود
در آتش نعلها بسيار دارم
به افسون تو مشكل سر درآرم
مپيچ اندر سر زلفم، كه گازست
ازو بگذر، كه كار او درازست
تو شب بيدار و من تا روز نايم
شب از اندوه من تا روز دايم
اگر با عقل داري آشنايي
جدايي جوي ازين ياران، جدايي
ز خلق آن ماه چون انديشه ميكرد
شكيبايي و دوري پيشه ميكرد
برآشفت و پريشان كرد نامش
به دست قاصدي گفتا پيامش
چو بشنيد اين حديث از هوش رفته
بيفتاد اين سخن در گوش رفته
دلش با آن گران پاسخ دژم بود
هنوز اندر وفا ثابت قدم بود
همي دانست كان خواري به دل نيست
ز معشوقان دل آزاري به دل نيست
دگر نوبت، چو باد نوبهاري
به عاشق برد بوي دوستداري
به هوش آمد، بناليد از خطابش
نوشت اين چند بين اندر جوابش
خبر دادند مجنون را كه: ليلي
ندارد با تو پيوندي و ميلي
بديشان گفت: اگر معشوق جافيست
وفاي عاشق بيچاره كافيست
تو نيز، ار طالب آن يار نغزي
قدم را راست مينه، تا نلغزي
به هر زخمي ز ياري سرميپچان
عنان از دوستداري برمپيچان
طريق عشق سستي بر نتابد
محبت جز درستي بر نتابد
به اول آزمايش باشد آنجا
چو بگريزي، گشايش باشد آنجا
اگر خواهي كه او غم خوارت افتد
تحمل كن، كزين بسيارت افتد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد