دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۰ ۳۲ بازديد
بايد تير ديگري برداشت
بايد با گلوله در آمد
اين كه اينك قطره
قطره
قطره
جاري است
بر بامهاي ناشناس ،
در معابر بي نام
اين خون متلاشي و جوان ِ رفقاست
اي گرم ترين آفتاب
بر شانه هامان بتاب
اي صميمي ترين آغاز
اي تفنگ ، اي وفادار
يار باش
برويم فتح كنيم فردا را ...
*
وقتي كه بابك تكه تكه شد
در بارگاه خليفه
در ميان آن همه زنجير
آخرين تير عدالت
از گلوي فريادگَرش به غرور آمد
امروز ... اما امروز
مي داني پايگاه كجاست ؟
امروز از كدامين سنگر آتش مي شود
ماشه هاي اين صميمي ترين پيكار ...؟
آنجا كه تير ِ عدالتِ ما
خون نگارست
آنجا كه تير عدالت ما
اين سگهاي ناپاسبان را
در ميان آيه هاي خونين انتقام
زوزه برآرد
اي بر دار ِ مردي و ميدان !
آه ... بگو ببينم آيا
پايگاه كجاست ؟
امروز مرگ را به كجا مي بريم
امروز كدامين سگ ناپاسبان را ...؟
ديگر از اين خاك مگو
آن دستهاي شهيد
آن دستهاي قادر ِ عشق
آن دستهاي بلند انتقام
اينجا پرچم ِ پيروز طلوعي خونين بود
با رعناترين قامت ِ مرگ ...
هيچ مگو
فرياد ِ ما ، اين بار شليك خواهد گشت
دهكده هاي بي نام
نام ِ عاصي ما را
پاس خواهند داد ...
ما ميان آتش و خون پرورديم
اين دستهامان را بنگر
ما همانيم
همان رسولان ِ عريان رنج
با آيين گوشت و گلوله و مرگ
اين دستهامان را بنگر
ما همانيم ...
*
ما فتح مي كنيم
ما فتح مي كنيم
باغهاي بزرگ ِ بشارت را
با خون و خنجر ِ خفته در خونِمان
با آيين ِ گوشت و گلوله و مرگ
و شليك و فرياد
مگو بمانيم
در ارتفاع ِ خون دشمن
خشم ما كَمانه خواهد كرد ...
با سرود ِ خشم ما
چشمهاي گريزان
به طلوعي روشن و خونين
خيره خواهد گشت ...
اگر مي گويي ، بگو
آن دلاور در قتلگاه
آخرين تير عدالت را
آيا چگونه
با نفس ِ آخر خود
بر آخرين ماشه هاي فردا گذاشت
غرّان ؟
آن گاه كه مرگ
مذبوحانه
بر قامت ِ عزيز او
خيمه گذارد
آن گاه كه مرگ در هيئتي ناگزير
بيم ِ هول آور جلاد را پايان داد
اگر مي گويي
آن نام دلاور را
آن دستهاي قادر ِ عشق را ...
بايد تير ديگري برداشت
اين كه
اينك
قطره
قطره
قط
ره
جاري ست
اين خون ِ متلاشي و جوان رفقاست
اي گرم ترين آفتاب ،
بر شانه هامان بتاب
ما همان رسولان عريان ِ رنجيم
با آيين گوشت و گلوله و مرگ
و
شليك ِ فرياد ...
اي صميمي ترين آغاز
اي تفنگ ، اي وفادار
يار باش
ما همانيم
مي رويم فتح كنيم فردا را ...
روزي است آن روز
كه در آغاز
اجتماع ِ دستهاي يكرنگ ياران همدوش
با رودخانه و
باد ِ رو به مرگ
مي شتابند
خيابانهاي دلگير را
روزي است آن روز
كه هوا
توده اي تيره و روشن است
نور به ظلمت شوريده
بام به بام
كوچه به كوچه
پهنه به پهنه
ناگهان مي جهد برق
در چشمان خلق ِ خونخواه
در ميان دستهاي اهالي اين خاك
ناگهان مي غرّد رعد
بر مرگ ِ صد نامرد
و خون تيره شان ...
...........
ما مي دانيم
روزي است آن روز
كه آسمان ِ باغ باز است
و تَمامَت ِ سروهاي پريشان جنگل ،
با داغ مردان عاصي و شهيد خويش
باز قامت راست مي كنند
و تمامت آن دستهاي شهيد
آن دستهاي قادر ِ عشق ،
آسوده خواهند آرميد ...
هيچ مگو
فريادها اين بار شليك خواهند گشت
دهكده هاي بي نام
نامهاي عاصي ما را
پاس خواهند داد
مگو بمانيم
اين دستهامان را بنگر
ما همانيم
همان ، رسولان ِ عريان رنج ...
ما فتح مي كنيم
باغهاي بزرگ بشارت را
با آيين گوشت و گلوله و مرگ
با خون و خنجر ِ خفته در خونِمان
اي برادر ِ مَردي و ميدان !
بگو ببينم آيا
مي داني پايگاه كجاست
مي داني كه امروز
مرگ را به كجا مي شود برد
و كدامين سگ ِ ناپاسبان را ...؟
*
ما مي دانيم
اي جنگل مهربان ،
اي پايگاه ِ مادر !
شاخه هاي بر آراسته ات
پرچم مشتهاي اجداد ماست ...
اي جنگل مهربان ،
مثل هميشه بيدار بمان
مشتهاي من
آماده ي آتش شده است ...
اي جنگل مهربان
بيدار بمان
بيدار
بيدار ...
اينك كه برادران مرا
يا معامله مي كنند
يا به گور
مي خواهم وصيت بسپارم
با دشنه و دشنام بگوييدشان
فرزند ِ اين خاك به اين خاك
بي دريغ اَند
اي جنگل مهربان
بيدار بمان
مي خواهم وصيت بسپارم
اي پدر !
با من آواز كن
نام گلهاي صحرا را
كه دوست مي داشتي ...
پدر آرام باش
مرگ را مي بَريم
با هر چه آرزوست
مثل هميشه پدر
بيدار باش
در طلوع آفتاب فردا
پيراهن سرخ تو را من
خواهم افراشت ...
آنها خوب تو را مي شناسند
تو را كه زمانه ي بيداري .
آنها هر روز تو را مي كشند
مي كشند
آنها هر روز تو را
آنها هر روز خون تو را
پاك مي كنند
آنها نمي دانند
پيراهن سرخ تو تن به تن
در ميان ما خواهد گشت ...
پدر آرام باش
ما تو را امروز با خون مي نويسيم
ما تو را هر روز مي نويسيم
................
همه مي گويند :
روزي خونين و غمناك
او رفته است
با دشنه و دشنام
از دشمن و دوست
همه مي گويند :
پشت گامهاي پايدارش
خون مي ريخت
خ
و
ن
و همان گاه ،
فريادهاي عادلش مي بُرد
پرچم بيدار طلوعي خونين را
در شبِ شاقّ جنگل ،
همه مي گويند :
اي كاش نمي رفت
دستهايش باغهاي بشارت بود ...
*
چشم باز كنيد
چشم باز كنيد
او همين جاست
او همه جاست
مي آيد ...
مي رود ...
او كنار ما قدم مي زند
او كنار ما لعنت مي كند
و شليك
او كنار ما پرپر مي شود
او براي ما نگران مي شود
او براي ما از سر
كلاه مي گيرد
او براي ما مي ستيزد
او كنار ما
منتظر است
او مي ستيزد .
او همين جاست
او همه جاست ...
............
تو هنوز در نِي چوپاني ،
با همان واژه
با همان فرياد
تو هنوز هم در راهي
با پرچم مشت هات
و سپاه آماده ي خشم ...
تو هنوز در ني چوپاني ،
انوشيروان به جهنم ِ نفرين رفت
اما تو جاودان و سرفراز ماندي
آن روزها تو را سر بريدند
آن روزها تو را كوبيدند
بريدند
آويختند ...
تو متلاشي نشدي و نخواهي گشت
در ميان برج و باروها
خون تو و طايفه ي نجيبت ...
در شهر ،
شهر
شهر ، آتش ِ بيدار بود
شهر در تو سوخت
انوشيروان سوخت
همه چيز سوخت
اما تو جاودان و سرافراز ماندي
و باغ هاي بشارت را ساختي ...
...........
تو هنوز در ني ِ چوپاني ،
- اناالحق ،
تو هنوز در كوچه باغ هاي نشابور ،
با همان واژه
با همان فرياد مي خواني
تو هنوز
هول و هراس اين شحنه گاني
دوباره دست هاي تو خواهد شكفت
در اين پهنه ي خواب و خراب
و خورشيدي خواهي آورد
بي غروب
بر فراز ديوارهاي سياه
و خورشيدي خواهي آورد
خورشيدي روشن و خوش ...
*
دوباره دست هاي تو
آن دست هاي قادر عشق
همسان يك شكوفه ، يك گل
خواهد شكفت
و خورشيدي خواهي گشت
بر فراز ديوارهاي سپاه
هميشه خوش آفتاب ، هميشه بي غروب
نفرين ِ تو تكرار خواهد گشت
با گوشت و گلوله و مرگ
همسان يك شكوفه ، يك گل
خواهي شكفت
با پرچم مشت هات
در ميان ديوارهاي سياه ...
نفرين تو بارور خواهد گشت
همسان يك شكوفه ، يك گل
و تو رشد خواهي كرد
بعد از آن ، باصفا ، مهربان
نفرين تو
تكرار خواهد گشت
با همان واژه ،
با همان فرياد ،
مثل هميشه بيدار باش
نفرين تو بارور خواهد گشت ...
***
باران ،
عشق ،
و قلعه ي سنگباران ،
عشق باقي است
زندگي باقي است ...
من فكر مي كنم
كه هنوز ، هنوز هم
آن قدر فرصت داريم
كه عشق هامان را
زندگي هامان را
با يكديگر
قسمت كنيم
من اين را خوب مي دانم
خوب
اگر تو وقت نداري
من آن قدر فرصت دارم
كه بنشينم و
بيانديشم
به روزگار ِ تيره ي مردي
كه جُبن و بزدلي اش
از دَواير ِ چشمان سرخ و عاصي
پيداست .
تو چه خوب و بي ملاحظه مي جنگي
و چه با شهامت و بي پروا
و مرگ را
چه با شجاعت
در بر مي گيري
وطنت را
تو سخت به جان
دوست مي داري
از قضاي روزگار
من هم
نفسم
جز در هواي وطنم
مي گيرد
و تپش هاي مرتعش قلبم
جز در وطن
جز در ميان ِ مردم حسرت كِشَم
در سينه
منظم نمي تپد ...
*
آنجا
باران هست
گلوله هست
خمپاره هست
زنده هست
وليكن آيا
زندگاني هم هست ؟
برادر
تو چه فكر مي كني ؟
اينجا هم
باران هست
تو براي آزادي خودت
وطنت
مي جنگي
و مُردن را
بدون "سينما"
بدون "عشقش"
مي پذيري
و من يقين دارم
كه تو حتي
نام "بليط بخت آزمايي" را هم نشنيده اي
آخ ... خ ... خ ... كه برادر من
چه بگويم ؟
مگر سعادت و خوشبختي
بدون داشتن ِ "يك بليط ،
يك پيكان"
امكان دارد ؟
گوش كن برادر من !
گوش كن
من درست نمي دانم
كه تو تا چه اندازه به خوشبختي
ايمان داري ؟
اما همين قدر آگاهم
كه برادران جنوبي تو
و ما
همگي در يك شب
از دولت "استعمار"
فتح ِ ماه را
مشاهده كرديم
و غلبه ي بشر را
بر ساير كُرات
جشن گرفتيم ...
درست
از همان لحظه اي
كه تو هر چيز را و زندگي ات را
مي باختي
و داشتي
بدون ِ بردن هيچ جايزه اي
از هيچ بانكي
و
هيچ فروشنده اي
هيچ و پوچ مي شدي ...
راستي آيا
برادر جنگجوي با شهامت
بگو بدانم
با قسط ِ جنگ چطوري ؟
اقساط را روزانه
هفتگي
يا
ماهانه
مي پردازي ؟
من درست نمي دانم
كه شب براي استراحت كردن
روي چه مبلي تكيه مي كني
و چه "مارك" بيسكويت
و
شكلاتي را
بيشتر مي پسندي
آيا ميدان جنگ را
موقتا براي سرگرمي
ترك مي كني ؟
مي دانم
مي دانم
كه توپ هاي فراواني داريد
مي خواهم بدانم
كه شما هم آيا
معني "افتخار بزرگ" را
درك كرده ايد ؟
و اين افتخار بزرگ
از تبِ كدام يك "گل"
كه به دروازه ي حريف وارد كرده ايد
براي هموطنان "شايقتان"
به ارمغان آورده ايد ؟
چه اين مايه "افتخارات بزرگ"
تنها از ان ِ "پِله" ،
يا احيانا هر ار چندگاه
خب بو ... ديگه
خب بو ... ديگه
بود ... د ... د ...
نصيب ما هم مي شود
راستي را كه شنيده ام
وسعت ميدان جنگ شما
هيچ كم از
"امجديه" ي ما نيست
و نمي دانم كه خبر داري يا نه
كه تازگي ها
ما هم
داراي ميدان وسيع
صدهزار نفري شده ايم
و در اين "ميدان" ،
خدا مي داند
كه چه افتخارات بزرگتري
نصيبمان خواهد شد ...
از "فردين" تان چه خبر ؟
هيچ "فيلمفارسي" ساخته ايد ؟
با آن همه بزن بزني كه در آنجا هست
چطور نمي توانيد
يك "حسن ديناميت"
تهيه كنيد ؟
بگو بدانم
لباستان را
با چه مارك پودري مي شوييد ؟
حتما " كارت" ها را جمع مي كنيد
و جايزه تان را
از فروشنده ي محله تان
تحويل بگيريد ...
به گمانم
كه شما هم "پيروزي" تان را
مديون جايزه هستيد
نگذاريد "آن كارها"
بدون قرعه كشي انجام پذيرد
مبادا كه قوم و خويش "رُنود"
يا "رنودان" ِ قوم و خويش "صاب" جايزه ،
آن را از شما
بربايند ...
جاي شگفتي ست
كه تو
با آن همه گرفتاري و مرگ و مير كه داري
در هفته
چند شب از وقت گران بهاي عزيزت را
صرف خنده هاي نمك آلود ِ "شومن" هاي
تلويزيون كني ...
بي دردي ،
درد بزرگي ست
و زَنجموره سر دادن ،
چُسناله هاي غريبانه
يا اديب مآبانه را
نشانه ي "روشنفكري" دانستن
مصيبت عُظماست ...
اين را نيز نمي دانم
كه شما در هر سال
چند مرتبه متولد مي شويد
و كنار هر كيك
چند دانه شمع مي افروزيد
و آيا روز يا شب
مرگتان را هم
جشن مي گيريد ؟
من هميشه به دو چيز مي انديشم
و به دو چيز اعتقاد كامل دارم
دوم به خودم
سوم به هيچ چيز ...
تو به چند چيز معتقدي ؟
*
حتما اين را شنيده اي
كه "تيو" گفته است
تا پاي جان
براي رهايي "سرزمينش"
با شما خواهد جنگيد ؟
جنگ ،
واژه ي نرمي است
نرم چون پنير
نه ، ببخشيد چون "حرير" ،
"طعم روغن كرمانشاهي" هم دارد
خوش مزه هم هست
مثل آب نبات فرنگي ،
مثل شكلات ،
مثل آدامس بادكنكي آمريكايي
كش مي آيد
به حقيقت خدا
هم از اين روست كه دوستاران "تيو" ،
آدامس بادكنكي را
از هر چيزي دوست تر دارند
به خدا قسم واژه ي جنگ ،
مثل آدامس بادكنكي
تقويت كننده ي "فَكين" است ...
شايد باورت نشود
كه اغلب مردم ما
مردم اين سوي خاك پاك
اتفاقا همه بالاتفاق
جويدن سقز را عملي شيطاني
قلمداد مي كنند
خب تو نگفتي رفيق ،
با روزنامه چطوري ؟
و يا خبرهاي تازه و داغ
مثل نان بربري اعلا
مثل سنگك داغ داغ دو آتشه
كه تازه از تنور گرم
در آورده باشندش ؟
اين طرف ها
داغ داغش به تو مربوط است
به زندگي تو
مرگ تو
عشق تو
و خلاصه جنگ كردن تو
آن طرف ها چطور ؟
مي دانم
مي دانم كه چه روزگاري داري
حقيقت را
از ما
پنهان كرده اند
اما يك چيز
فقط يك چيز را
نمي توانند
كتمان كنند
حدس مي زني كه چيست ؟
دروغ ؟
بله
دروغ را ...
دوستي هامان را
و عشق هامان را نيز
نمي توانند كِش بروند
"اوريانا" عاشق توست
من هم عاشق "اوريانا" هستم
و عاشق زندگي
چرا نمي گذارند كه تو با عشقت
تنها باشي
و زمين و خانه و مزرعه ات را
سركشي كني
آن طور كه خودت مي خواهي
آن طور كه دوست مي داري
شخمش بزني
بدر بيافشاني
دروش كني ...
من برزيگري را مي شناسم
كه هفتاد سال تمام زندگي كرد
و هفتاد هزار بار
زمينش را
با دو گاو آهن
شخم زد
و هفتصد و هفتاد و هفت مَن
بذر پاشيد
ولي فقط و فقط
هفت مَن نان كپك زده در سفره داشت
با وجود اين
هفتاد سال تمام زندگي كرد ...
تو فكر مي كني كه زندگي چيست ؟
مردن در عشق
يا زنده بودن در هيچ و پوچ ؟
يا لحظه اي
ميان ماندن و
رفتن
ببين رفيق
چندين سال جنگيدي
و چندين سال ديگر هم خواهي جنگيد
شالي هايت سوخت
كلبه ات با خاك يكسان شد ...
"ناپالم" ،
با زبان تو بيگانه ست
با درد تو بيگانه ست
وقتي كه تو فرياد مي زدي
من در اين دور
خيلي دور
صداي تو را شناختم
حتي صداي گلنگِدَنت
در گوشم پيچيد
و تنم لرزيد
و سپس قلبم
گواه فاجعه اي ديگر بود ...
"تيو" ،
"تيول" مي طلبد
و تو سرزمين ات را
و عاقبت الامر
عشق و زندگي ات را ...
***
يك سوال ديگر هم دارم
"آزادي" را
چگونه تعبير مي كني ؟
خوردني ست
يا نوشيدني ؟
نكند پوشيدني است ؟
يا نه "پوشاكي"
"پوشيدني" است
مثل "لا پوشاني"
مثل خاك ريختن گربه روي ...
آه !!
و مثل
خاك پاشيدن
در چشم و چار حقيقت
شايد !؟
برادر !
نمي دانم كه تو
قصه ي "ارسلان" را مي داني ؟
تو درست مثل ارسلان مي جنگي
او با شمشير
تو با خمپاره
او در افسانه ها
و تو افسانه وار
و تو درست
روبروي قلعه ي سنگباران
با ديو و دد طرفي ...
ارسلان را سنگباران كردند
و تورا بمباران ...
طلسم اي برادر
طلسم شكستني ست
مثل شيشه ي عمر ديو ،
مثل زنجير كهنه و فرسوده
و مثل هر چيز تُرد و خشك و
شكننده .
برادر ،
ارسلان عاشق بود
عاشق ِ
"فرخ لقا"
تو مي جنگي
و قلعه ي سنگباران
گشوده خواهد شد ...