شماره ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۱۱

۳۳ بازديد


اي مرد فقر! هست تو را خرقهٔ تو تاج
سلطان تويي كه نيست به سلطانت احتياج
تو داد بندگي خداوند خود بده
و آنگاه از ملوك جهان مي‌ستان خراج
گر طاعتي كني مكنش فاش نزد خلق
چون بيضه‌اي نهي مكن آواز چون دجاج
محبوب حق شدن به نماز و به روزه نيست
اين آرزوت اگرچه كند در دل اختلاج
چون هر چه غير اوست به دل ترك آن كني
بر فرق جان تو نهد از حب خويش تاج
در نصرت خرد كه هوا دشمن وي است
با نفس خود جدل كن و با طبع خود لجاج
گر در مصاف آن دو مخالف شوي شهيد
بيمار را به دم چو مسيحا كني علاج
چون نفس تند گشت به سختيش رام كن
سردي دهد طبيب چو گرمي كند مزاج
با او موافقت مكن اندر خلاف عقل
محتاج نيست شب كه سياهش كني به زاج
مردانه گنده پير جهان را طلاق ده
كز عشق بست با دل تو عقد ازدواج
هستي تو چو زيت بسوزد گرت فتد
بر دل شعاع عشق، چو مصباح در زجاج
ز اندوه او چو مشعلهٔ ماه روشن است
شمع دلت، كه زنده به روغن بود سراج
مر فقر را امين نبود هيچ جاه جوي
چون تخت شه نشين نشود هيچ پيل عاج
گويد گليم پوش گدا را كسي امير؟
خواند هويد پوش شتر را كسي دواج؟
گر در رهش زني قدمي، بر جبين گل
از خاك ره چو قطرهٔ شبنم فتد عجاج
خود كام را چنين سخن از طبع هست دور
محموم را بود عسل اندر دهان اجاج
گر دوستي حق طلبي ترك خلق كن
در يك مكان دو ضد نكند با هم امتزاج


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد