شماره ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۲

۳۵ بازديد


ساقي، بيار مي، كه فرو رفت آفتاب
بنمود تيره‌شب رخ خورشيد مه نقاب
منگر بدان كه روز فروشد، تو مي بيار
كز آسمان جام برآيد صد آفتاب
بنياد عمر اگر چه خراب است، باك نيست
خوشتر بود بهار خراباتيان خراب
ياران شدند مست و مرا بخت خفته ماند
بيدار كن به بوي مي اين خفته را ز خواب
بگشا سر قنينه، كه در بند مانده‌ام
وز بند من مرا نرهاند مگر شراب
خواهم به خواب در شوم از مستي آنچنان
كآواز صور برنكند هم مرا ز خواب
مستم كن آنچنان كه سر از پاي گم كنم
وز شور و عربده همه عالم كنم خراب
تا او بود همه، نه جهان ماند و نه من
خود بشنود ز خود «لمن الملك» را جواب

ساقي، مدار چشم اميدم در انتظار
صافي و درد، هرچه بود، جرعه‌اي بيار

مستم كن آنچنان كه ندانم كه من منم
خود را دمي مگر به خرابات افگنم
فارغ شوم ز شعبده بازي روزگار
زين حقهٔ دو رنگ جهان مهره برچنم
قلاش وار بر سر عالم نهم قدم
عياروار از خودي خود بر اشكنم
در تنگناي ظلمت هستي چه مانده‌ام؟
تا كي چو كرم پيله همي گرد خود تنم؟
پيوسته شد، چو شبنم، بودم به آفتاب
شايد كه اين زمانه «انا الشمس» در زنم
آري چو آفتاب بيفتد در آينه
گويد هر آينه كه: همه مهر روشنم
سوي سماع قدس گشايم دريچه‌اي
تا آفتاب غيب درآيد ز روزنم
چون پيش آفتاب شوم همچو ذره باز
معذور باشم ار ز «انا الشمس» دم زنم
چون شمع شد وجود من از شمع تفرقه
مطلق بود وجود من، ار چه معينم
چون عكس آفتاب در آيينه اوفتد
آن دم ازو بپرس نگويد كه آهنم

ساقي، بيار دانهٔ مرغان لامكان
در پيش مرغ همت من دانه‌اي افشان

تا ز آشيان كون چو سيمرغ بر پرم
پرواز گيرم از خود و از جمله بگذرم
بگذارم اين قفس، كه پر و بال من شكست
زان سوي كاينات يكي بال گسترم
در بوستان بي‌خبري جلوه‌اي كنم
وز آشيان هفت دري جان برون برم
شهباز عرشيم، كه به پرواز من سزد
سدره مقام و كنگرهٔ عرش منظرم
چه عرش و چه ثري؟ كه همه ذره‌اي بود
در پيش آفتاب ضمير منورم
نز ذره گردم آگه، نز خود، نه ز آفتاب
در بحر ژرف بيخودي ار غوطه‌اي خورم
«سبحاني» آن نفس ز من ار بشنوي بدانك
آن او بود، نه من، به سوي هيچ ننگرم

اي بي‌خبر ز حالت مستان با خبر
باري نظاره كن، به خرابات بر گذر

آنان كه گوي عشق ز ميدان ربوده‌اند
بنگر كه: وقت كار چه جولان نموده‌اند؟
خود را، چو گوي، در خم چوگان فكنده‌اند
گوي مرا از خم چوگان ربوده‌اند
كشت اميد را ز دو چشم آب داده‌اند
بنگر برش چگونه فراوان دروده‌اند
تا سر نهاده‌اند چو پا در ره طلب
بس مرحبا كه از لب جانان شنوده‌اند
هر لحظه ديده‌اند عيان عكس روي دوست
آيينهٔ دل از قبل آن زدوده‌اند
در وسع آدمي نبود آنچه كرده‌اند
اينان مگر ز طينت انسان نبوده‌اند؟
آن دم كه گفته‌اند «اناالحق» ز بيخودي
آندم بدان كه ايشان، ايشان نبوده‌اند

در كوي بيخودي نه كنون پا نهاده‌اند
كز ما در عدم، همه خود مست زاده‌اند

آن دم كه جام باده نگونسار كرده‌اند
بر خاك تيره جرعه‌اي ايثار كرده‌اند
از رنگ و بوي جرعه يكي مشت خاك را
خوشتر هزار بار ز گلزار كرده‌اند
اين لطف بين كه: بي‌غرض اين خاك تيره را
از درديي سرشتهٔ انوار كرده‌اند
اين بوالعجب رموز نگر كز همه جهان
آب و گلي خزانهٔ اسرار كرده‌اند
در صبح دم براي صبوح از نسيم مي
مستانه خفته را همه بيدار كرده‌اند
چندين هزار عاشق شيدا ز يك نظر
نظارگي خويش به ديدار كرده‌اند
نقشي كه كرده‌اند درين كارگاه صنع
در ضمن آن جمال خود اظهار كرده‌اند

افكند بحر عشق صدف چون به هر طرف
گوهرشناس بهر گهر نشكند صدف

چندين هزار قطرهٔ درياي بي‌كران
افشاند ابر فيض بر اطراف كن فكان
ناگه در آن ميانه يكي موج زد محيط
هم قطره گشت غرقه و هم كون و هم مكان
در ساحت قدم نبود كون را اثر
در بحر قطره را نتوان يافتن نشان
آنجا نه اسم باشد و نه رسم و نه خبر
توحيد بي‌مشاركت آنجا شود عيان
بنمود چون جمال جلالش ازل، بدانك
او باشد و هم او بود و هيچ اين و آن
جمله يكي بود، نبود از دويي خبر
نه عرش، نه ثري، نه اشارت، نه ترجمان
اين قطره‌اي ز قلزم توحيد بيش نيست
نايد يقين حقيقت توحيد در ميان

توحيد لايزال نيايد چو در مقال
روشن كنم ضمير به توحيد ذوالجلال

برتر ز چند و چون جبروت جلال او
بيرون ز گفت و گو صفت لايزال او
نگذاشت و نگذرد نظر هيچ كاملي
گرد سرادقات جمال و كمال او
گر نيستي شعاع جمالش، همه جهان
ناچيز گشتي از سطوات جلال او
ورنه نقاب نور جمالش شدي جلال
عالم بسوختي ز فروغ جمال او
از لطف قهر باز نموده فراق او
وز قهر لطف تعبيه كرده وصال او
هر دم هزار عاشق مسكين بداده جان
در حسرت جمال رخ بي‌مثال او
بس يافته نسيم گلستان ز رافتش
زنده شده به بوي نسيم شمال او

اي بي‌خبر ز نفحهٔ گلزار بوي او
آخر بنال زار سحرگه به كوي او

اي بي‌نياز، آمده‌ام بر در تو باز
بر درگه قبول تو آورده‌ام نياز
اميدوار بر در لطفت فتاده‌ام
اميد كز درت نشوم نااميد باز
دل زان توست، بر سر كويت فكنده‌ام
زيرا به دل تويي، كه تو دانيش جمله راز
گر يك نظر كني به دل سوخته جگر
بازش رهاني از تف هجران جان گداز
از كارسازي دل خود عاجز آمده‌ام
از لطف خويش كار دل خسته‌ام بساز
خوارش مكن به ذل حجاب خود، اي عزيز
زيرا كه از نخست بپرورده‌اي به ناز
چون بر در تو بار بود دوستانت را
اي دوست، در به روي طفيلي مكن فراز

بخشاي بر عراقي مسكينت، اي كريم
از لطف شاد كن دل غمگينش اي رحيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد